موریس چانگ بنیان‌گذار TSMC

از آوارگی در جنگ تا امپراتوری تراشه در ۵۶ سالگی؛ داستان حماسی موریس چانگ

یک‌شنبه 12 بهمن 1404 - 13:30مطالعه 18 دقیقه
کسی که کودکی‌اش را در حال فرار از بمباران‌های چین گذراند، در ۵۶ سالگی شرکتی را بنیان گذاشت که امروز بدون آن، نه آیفونی وجود داشت و نه هوش مصنوعی.
تبلیغات

اکثر ما صنعت تکنولوژی را با این نام‌ها می‌شناسیم: استیو جابز، بیل گیتس، یا حتی ایلان ماسک. اما در لایه‌های زیرین این شهرت پرزرق‌وبرق، معمارانی حضور دارند که زیربنای اصلی این صنعت را بنا نهاده‌اند؛ افرادی که بدون آن‌ها، گوشی هوشمند نبود، هوش مصنوعی متولد نمی‌شد و اینترنت اشیا در حد یک رویا باقی می‌ماند. و بزرگ‌ترینِ این معماران کمترشناخته‌شده هم کسی نیست جز موریس چانگ.

داستان زندگی مویس چانگ، حماسه‌ای است که از میان دود و باروت جنگ‌های شرق آسیا آغاز می‌شود، از آزمایشگاه‌های پررقابت آمریکا سر در می‌آورد، با طردشدن و شکست گره می‌خورد و درنهایت در سنی که اکثر افراد به بازنشستگی فکر می‌کنند، به خلق قدرتمندترین شرکت تولید تراشه در جهان، یعنی TSMC، می‌رسد.

آنچه در ادامه می‌خوانید، کامل‌ترین روایت از زندگی اوست؛ از روزهای فرار از بمب‌های ژاپنی تا شبی در سال ۲۰۱۰ که در خانه‌ی شخصی‌اش، سرنوشت تکنولوژی قرن بیست‌و‌یکم را با یک شام تغییر داد.

خلاصه صوتی

کودکی در سایه سه اهریمن

جنگ، فقر و بی‌عدالتی (۱۹۳۱ - ۱۹۴۸)

موریس چانگ (Morris Chang) در سال ۱۹۳۱ در چین متولد شد. سرنوشت او این بود که در یکی از پرآشوب‌ترین ادوار تاریخ بشر بزرگ شود. ۱۸ سال نخست زندگی او، نه با بازی‌های کودکانه، بلکه با صدای آژیر خطر و لرزش زمین زیر انفجار بمب‌ها تعریف می‌شد. او خود، آن دوران را تحت سیطره‌ی سه اهریمن توصیف می‌کند: جنگ، فقر و بی‌عدالتی.

خانواده‌ی چانگ نماد یک خانواده‌ی آواره در آن دوران بودند. زمانی که در گوانگژو زندگی می‌کردند، جنگ دوم چین و ژاپن آغاز شد. چانگِ خردسال به یاد می‌آورد که چگونه حملات هوایی، آسمان شهر را تیره می‌کرد. مادرش دست او را گرفت و آن‌ها به هنگ‌کنگ گریختند. برای چند سال، هنگ‌کنگ مانند جزیره‌ای از آرامش در میان دریای طوفانی به نظر می‌رسید. مناظر زیبا و امنیت نسبی، خاطرات تلخ را برای چانگ کمرنگ می‌کرد.

چانگ در یکی از پرآشوب‌ترین ادوار تاریخ بزرگ شد

اما در همان روزی که ژاپن به پرل هاربر حمله و آمریکا را وارد جنگ جهانی دوم کرد، هنگ‌کنگ نیز مورد هجوم قرار گرفت. چانگ نوجوان و خانواده‌اش دو هفته‌ی تمام را زیر رگبار مستقیم گلوله‌ها و آتش توپخانه گذراندند. پس از سقوط شهر، آن‌ها یک سال دیگر را در هراس کامل و تحت اشغال نظامی خشونت‌آمیز ژاپن زندگی کردند.

فرار بعدی آن‌ها به سمت چونگ‌کینگ، پایتخت موقت چین در زمان جنگ بود. اما حتی آنجا هم از بمباران در امان نبودند. با پایان جنگ جهانی دوم، امید تازه‌ای جوانه زد. خانواده به شانگهای بازگشتند، شهری که وعده‌ی مدرن‌شدن و صلح می‌داد. اما این امید هم سرابی بیش نبود. جنگ داخلی چین بین کمونیست‌ها و ملی‌گرایان شعله‌ور شد. در سال ۱۹۴۸، زمانی که ارتش کمونیست به دروازه‌های شانگهای نزدیک و صدای توپخانه‌ها دوباره شنیده می‌شد، آن‌ها بار دیگر مجبور به فرار شدند. این بی‌ثباتی مداوم، به چانگ آموخت که هیچ‌چیز دائمی نیست و امنیت، کالایی است به‌شدت کمیاب.

رویارویی با فقر و خشم

در کنار وحشت جنگ، چانگ شاهد فقر مطلق بود. اگرچه خانواده‌ی او از طبقه‌ی متوسط بودند و هرگز گرسنگی نکشیدند، اما او می‌دید که اکثریت جامعه در فقر دست‌وپا می‌زنند. به‌گفته‌ی چانگ، تعداد زیادی از مردم حتی نمی‌دانستند وعده‌ی غذایی بعدی‌شان از کجا تأمین می‌شود و بسیاری هم سرپناه مناسبی نداشتند.

اما دردناک‌تر از فقر، بی‌عدالتی بود. چانگ جوان می‌دید که در آن هرج‌ومرج، اقلیتی بسیار کوچک با استفاده از رانت و قدرت، ثروتی افسانه‌ای اندوخته‌اند، درحالی که اکثریت در حال نابودی بودند.

او در مصاحبه‌ای با موزه تاریخ کامپیوتر و انجمن جهانی SEMI گفت:

من می‌دیدم که مردم دندان‌هایشان را از خشم به هم می‌سایند...و خودم هم یکی از آن‌ها بودم. کینه و نفرت زیادی در آن محیط ناعادلانه وجود داشت. این تجربه درس بزرگی به من داد: فهمیدم که جنگ و فقر تا چه حد ویرانگرند. تصمیم گرفتم که باید سخت درس بخوانم و بعدها سخت کار کنم. و تنها امیدم این باشد که روزی صلح برقرار شود.

بهشت آمریکایی و طعم تلخ شکست

دانشگاه، غرور و سقوط (۱۹۴۹ - ۱۹۵۵)

در سال ۱۹۴۹، موریس چانگ ۱۸ ساله پا به خاک ایالات متحده گذاشت. تضاد میان چینِ جنگ‌زده و فقیر با آمریکایِ ثروتمند و پیروزِ پس از جنگ، برای او شوکه‌کننده بود. او آمریکا را از نظر سیاسی، اقتصادی و اجتماعی «بهشت» توصیف کرد و گفت آزادی، رفاه و نظم حاکم بر این کشور، به او اجازه داد تا سایه‌های تاریک جنگ را از ذهنش پاک کند و به آینده‌ای روشن بیاندیشد.

جستجوی مسیر در هاروارد و MIT

چانگ ابتدا وارد دانشگاه هاروارد شد. بودن در میان نخبگان جهان در سال ۱۹۴۹ برایش هیجان‌انگیز بود؛ اما چانگ که ذهنی عمل‌گرا داشت، پس از یک سال دریافت که هاروارد با تمام اعتبارش، آموزش‌های فنی و تخصصی لازم برای تضمین یک شغل عالی را به او نمی‌دهد. او به دنبال مهارتی ملموس بود. بنابراین تصمیم گرفت به موسسه فناوری ماساچوست (MIT) منتقل شود.

چانگ بعدها ردشدن در آزمون دکترا را بزرگترین شانس زندگی‌اش نامید

در MIT، چانگ درخشید. او غرق در دنیای مهندسی مکانیک شد و مدرک لیسانس و فوق‌لیسانس خود را دریافت کرد. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رفت و قدم بعدی، گرفتن دکترا و احتمالا تبدیل شدن به یک استاد دانشگاه بود. او در آزمون جامع دکترا شرکت کرد؛ آزمونی که دروازه‌ی ورود به دنیای آکادمیک بود.

اما در کمال ناباوری، چانگ در این آزمون رد شد.

برای جوانی که همیشه شاگرد اول بود و تنها راه نجاتش را در درس خواندن می‌دید، این شکست ویرانگر بود و غرورش خرد شد. اما سال‌ها بعد، او از این شکست به‌عنوان بزرگترین شانس زندگی‌اش یاد کرد. اگر او در آن آزمون قبول شده بود، احتمالا یک استاد مکانیک گمنام باقی می‌ماند و هرگز مسیر تاریخ تکنولوژی را تغییر نمی‌داد.

ورود تصادفی به دنیای تراشه‌ها

چانگِ سرخورده از دانشگاه، به جستجوی کار در صنعت پرداخت. او چهار پیشنهاد شغلی دریافت کرد: از شرکت خودروسازی فورد تا شرکت‌های الکترونیکی. پیشنهاد فورد جذاب بود، اما اختلاف حقوقی ناچیز، تنها چند دلار در ماه، باعث شد او پیشنهاد شرکت «سیلوانیا» (Sylvania Semiconductor) را بپذیرد.

او خود اعتراف می‌کند که این انتخاب کاملا تصادفی بود و او درک درستی از پتانسیل نیمه‌هادی‌ها نداشت. اما در سه سالی که در سیلوانیا گذراند، با مطالعه‌ی شبانه‌روزی و تجربه‌ی عملی، شیفته‌ی فیزیک ترانزیستورها شد. او فهمید که سیلوانیا آینده‌ای در این صنعت ندارد، اما در همان زمان، غولی در ایالت تگزاس در حال بیدار شدن بود: تگزاس اینسترومنتز (TI).

کیمیاگری در تگزاس

صعود به قله‌های مدیریت (۱۹۵۸ - ۱۹۸۳)

در سال ۱۹۵۸، چانگ به تگزاس اینسترومنتز پیوست. این دورانی بود که سیلیکون ولی هنوز شکل نگرفته بود و تگزاس قطب نوآوری محسوب می‌شد. چانگ به‌عنوان یک سرپرست مهندسی با تیمی کوچک کارش را آغاز کرد. در آن زمان، تولید ترانزیستور بیشتر شبیه به جادوگری یا آشپزی بود تا مهندسی دقیق؛ چراکه همه چیز به حس ششم مهندس در تنظیم دما و فشار بستگی داشت.

معجزه در خط تولید

تنها سه ماه پس از ورود به TI، چانگ با بحرانی جدی روبرو شد. خط تولیدی که مسئولیتش را برعهده داشت، با مشکل بزرگی مواجه بود: بازدهی تقریبا صفر. یعنی تقریبا تمام ترانزیستورهایی که تولید می‌شدند، خراب بودند و باید دور ریخته می‌شدند.

چانگ برخلاف مهندسان دیگر که کورکورانه پارامترها را تغییر می‌دادند، به دانش عمیق خود در فیزیک قطعات رجوع کرد. او می‌دانست که در ترانزیستورهای نفوذی ژرمانیومی، ضخامت پایه حیاتی است. او شروع به محاسبه‌ی دقیق سرعت نفوذ مواد، تنظیم دما و فشار کرد.

ناگهان، یک روز معجزه‌ای رخ داد. بازده خط تولید از صفر به ۲۵ و سپس ۳۰ درصد رسید. چانگ هیجان آن لحظه را هرگز فراموش نکرد:

آن شب از شدت هیجان خوابم نمی‌برد. می‌دانستم کار بزرگی انجام داده‌ام. ما تا دیروز فقط زباله تولید می‌کردیم و امروز داشتیم پول چاپ می‌کردیم. تأثیر این بازدهی بر سود شرکت خیره‌کننده بود.

بازگشت پیروزمندانه به دانشگاه

مدیران ارشد TI که متوجه نبوغ این جوان آسیایی شده بودند، در سال ۱۹۶۱ پیشنهادی به او دادند که نشان از سرمایه‌گذاری بلندمدت آن‌ها داشت: شرکت، هزینه‌ی کامل تحصیل او در مقطع دکترا را می‌پرداخت، حقوق کاملش را می‌داد و تمام مخارجش را تأمین می‌کرد.

چانگ این بار به دانشگاه استنفورد رفت و در رشته‌ی مهندسی برق دکترا گرفت. این بار، او آزمون جامع را با نمراتی درخشان پاس کرد. او یاد گرفته بود که چگونه نه‌تنها سخت، بلکه هوشمندانه مطالعه کند.

استراتژی «منحنی یادگیری»: سلاح مخفی TI

پس از بازگشت در سال ۱۹۶۴، چانگ به سرعت پله‌های ترقی را طی کرد و تا سال ۱۹۶۷ به مدیریت کل بخش مدارهای مجتمع (IC) رسید که مهم‌ترین بخش شرکت تلقی می‌‌شد.

در اینجا بود که او با همکاری گروه مشاوره بوستون (BCG)، استراتژی انقلابی و بحث‌برانگیز «قیمت‌گذاری براساس منحنی یادگیری» (Learning Curve Pricing) را پیاده کرد.

استراتژی چانگ، TI را به پادشاه بلامنازع تراشه در جهان تبدیل کرد

تئوری این بود: هرچه شما بیشتر تولید کنید، مهارتتان بیشتر می‌شود و هزینه‌ی تولید هر واحد کاهش می‌یابد. پس TI تصمیم گرفت قیمت تراشه‌هایش را به صورت تهاجمی و هر سه ماه یک‌بار کاهش دهد، حتی اگر بازار حاضر بود پول بیشتری بپردازد!

رقبا این کار را دیوانگی می‌دانستند. چرا باید سود خود را کم کنید؟ اما استراتژی چانگ بی‌رحمانه و هوشمندانه بود: با کاهش قیمت، تقاضا بالا می‌رفت، سهم بازار TI افزایش می‌یافت، حجم تولید زیاد می‌شد و طبق منحنی یادگیری، هزینه‌ها باز هم کمتر می‌شد. درنهایت، رقبا که توان رقابت با این قیمت‌ها را نداشتند، ورشکست می‌شدند و TI بر بازار مسلط می‌شد. این استراتژی، TI را به بزرگ‌ترین و سودآورترین تولیدکننده IC جهان تبدیل کرد.

چانگ همچنین رهبری گذار تکنولوژیک شرکت را برعهده داشت. زمانی که صنعت از ترانزیستورهای دوقطبی پرمصرف که فضای زیادی اشغال می‌کردند، به سمت فناوری MOS که کم‌مصرف و فشرده بود، حرکت کرد، TI عقب مانده بود. چانگ با تمرکز بر حافظه‌های DRAM (که نیاز به تراکم بالا داشت) و تراشه‌های ماشین‌حساب (که نیاز به مصرف کم باتری داشت)، توانست شرکت را از نابودی نجات دهد و حتی از رقبا پیشی بگیرد.

سقوط از قله و تبعید محترمانه

پایان رویای مدیرعاملی (۱۹۸۳ - ۱۹۸۵)

پس از ۲۵ سال درخشش، ستاره‌ی بخت چانگ در TI رو به افول گذاشت. او به ریاست گروه محصولات مصرفی منصوب شد؛ بخشی که با مشکلات زیادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. اگرچه او محصول موفق و نوستالژیک «Speak & Spell» را عرضه کرد (اولین محصول مصرفی جهان که از تکنولوژی «سنتز گفتار دیجیتال» بهره می‌برد)، اما در مجموع نتوانست ورق را برگرداند.

مدیران شرکت او را به یک شغل ستادی منتقل کردند. اتاقی شیک، عنوانی دهان‌پرکن، اما بدون قدرت اجرایی واقعی. برای مردی که عادت داشت فرمانده‌ میدان نبرد باشد، این تصمیم، حکم تبعید به چراگاه را داشت.

چانگ با تلخی می‌گوید:

بیش از دو سال با خودم کلنجار رفتم. می‌دانستم که دیگر شانسی برای مدیرعامل شدن ندارم و کارهایی که به من سپرده می‌شود، چالشی برایم ندارد. احساس می‌کردم استعدادم دارد هدر می‌رود.

او سرانجام در تصمیمی شجاعانه، بدون داشتن هیچ پیشنهاد شغلی دیگری استعفا داد. مدتی کوتاه ریاست جنرال اینسترومنت را برعهده گرفت، اما فرهنگ آن شرکت که مبتنی‌بر خرید و فروش شرکت‌ها بود و نه خلق تکنولوژی، با روحیه‌ی سازنده‌ی او سازگار نبود. او دوباره استعفا داد. حالا او مردی ۵۴ ساله بود، ثروتمند اما بیکار و در جستجوی معنایی جدید برای نیمه‌ی دوم زندگی‌اش.

فراخوان تایوان و بذری در شوره‌زار

بازگشت به شرق (۱۹۸۵)

در سال ۱۹۸۵، تماسی از تایوان سرنوشت او را تغییر داد. دولت تایوان که به دنبال مدرن‌سازی اقتصاد خود بود، از او دعوت کرد تا ریاست موسسه تحقیقات فناوری صنعتی (ITRI) را بپذیرد.

برای چانگ که عادت به مدیریت غول‌های آمریکایی داشت، این پیشنهاد از نظر مالی یک عقب‌گرد بود. اما کی.تی. لی (K.T. Li)، پدر معجزه‌ اقتصادی تایوان، پیشنهادی داد که رد کردنش سخت بود: «بیا و تحقیقات ما را به ثروت ملی تبدیل کن.»

چانگ که به دنبال چالشی معنادار بود، راهی تایوان شد.

وضعیت اسفبار صنعت تایوان

زمانی که چانگ به تایوان رسید، واقعیت با رویا فاصله‌ی زیادی داشت. تایوان در سال ۱۹۷۵ تکنولوژی قدیمی ساخت تراشه را از شرکت RCA آمریکا خریده بود. اما در طول یک دهه، به دلیل ماهیت دولتی و غیرتجاری تحقیقات، فاصله‌ی آن‌ها با جهان بیشتر شده بود.

تکنولوژی تایوان حدود ۲٫۵ نسل از شرکت‌های پیشرو مثل اینتل عقب‌تر بود

در سال ۱۹۸۷، تکنولوژی تایوان حدود ۲٫۵ نسل از شرکت‌های پیشرو مثل اینتل عقب‌تر بود. هیچ شرکت بزرگ طراحی تراشه‌ای در تایوان وجود نداشت و هیچ‌کس در دنیا، تایوان را به‌عنوان بازیگر جدی صنعت نیمه‌هادی نمی‌شناخت.

تولد یک ایده رادیکال: TSMC

«مردان واقعی کارخانه دارند»؛ مبارزه با یک باور غلط (۱۹۸۷)

دولت تایوان از چانگ خواست تا یک شرکت نیمه‌هادی تجاری تأسیس کند. چانگ شروع به تحلیل استراتژیک کرد. او نقاط قوت و ضعف تایوان را روی میز گذاشت و به نتیجه‌ای ترسناک رسید:

  • ضعف در طراحی: تایوان مهندسان طراحِ تراشه مانند آنچه در سیلیکون ولی بود، نداشت.
  • ضعف در فروش: تایوان نمی‌توانست با غول‌های آمریکایی در بازاریابی جهانی رقابت کند.
  • تنها نقطه قوت: نظم، دقت تولید و سخت‌کوشی نیروی کار.

این تحلیل منجربه تولد ایده‌ی «فاندری» یا «کارخانه خالص» شد.

شکستن تابوی صنعت

در آن زمان، مدل حاکم بر جهان IDM (مخفف Integrated Device Manufacturer) بود. شرکت‌هایی مثل اینتل، هم طراحی می‌کردند، هم می‌ساختند و هم می‌فروختند. جری سندرز، بنیان‌گذار AMD، جمله‌ی معروفی داشت: «مردان واقعی، کارخانه دارند». داشتن کارخانه نماد قدرت و مردانگی در صنعت تراشه بود.

چانگ به‌درستی پیش‌بینی کرد صنعت بدون کارخانه متولد خواهد شد

اما چانگ با ایده‌ای انقلابی آمد: «ما طراحی نمی‌کنیم. ما محصول خودمان را نداریم. ما فقط کارخانه‌ای هستیم که طرح‌های شما را می‌سازیم.»

این ایده بر پایه‌ی تفکرات پیشروانه‌ی کارور مید (Carver Mead)، محقق کلتک بود که سال‌ها قبل گفته بود طراحی باید از تولید جدا شود. اما تا آن زمان، هیچ‌کس جرات اجرای آن را نداشت. چانگ می‌دید که کارور مید درست می‌گفت، اما صنعت در برابر این ایده مقاومت می‌کرد.

چانگ استدلال خود را این‌گونه شرح می‌دهد:

تایوان هیچ قدرتی نداشت جز تولید. پس ما شرکتی ساختیم که فقط تولید کند. این انتخاب، «کم‌ضررترین» گزینه بود. ما با این کار از رقابت مستقیم با مشتریانمان (مثل اینتل) پرهیز کردیم. ما به آن‌ها گفتیم: ما رقیب شما نیستیم، ما شریک شما هستیم.

وقتی چانگ، شرکت TSMC را در سال ۱۹۸۷ با سرمایه‌گذاری فیلیپس و دولت تایوان تأسیس کرد، دنیا به او خندید. منتقدان می‌پرسیدند: «مشتری تو کیست؟» شرکت‌های بزرگ خودشان کارخانه داشتند و نیازی به او نداشتند. شرکت‌های کوچک هم چون پول ساخت کارخانه را نداشتند، اصلا وجود نداشتند.

اما چانگ روی آینده شرط بسته بود. او معتقد بود اگر TSMC وجود داشته باشد، مهندسان بااستعدادی که پول ساخت کارخانه ندارند، شرکت‌های خودشان را تأسیس خواهند کرد و طرح‌هایشان را به TSMC خواهند سپرد. او پیش‌بینی کرد که صنعت بدون کارخانه یا همان «فب‌لس» (Fabless) متولد خواهد شد. و حق با چانگ بود.

عبور از دره مرگ

سال‌های سخت و صبوری استراتژیک (۱۹۸۷ - ۲۰۰۹)

سال‌های اول، سخت بود. TSMC مجبور بود پس‌مانده‌ی سفارش‌های شرکت‌های بزرگ را بگیرد و تراشه‌های قدیمی و کم‌ارزش را برای اینتل و موتورولا بسازد. سال‌های ۱۹۸۷ و ۱۹۹۰ با زیان مالی همراه بود.

اما از اوایل دهه‌ی ۹۰، پیش‌بینی چانگ محقق شد. شرکت‌های بدون کارخانه مثل انویدیا و کوالکام ظهور کردند. آن‌ها ایده داشتند، اما کارخانه نداشتند و بدین‌ترتیب، TSMC کارخانه‌ی آن‌ها شد.

برخلاف رویکرد آمریکایی مبتنی‌بر غرور، رویکرد تایوانی مبتنی‌بر جلب اعتماد بود

موریس چانگ با صبر و حوصله، فرهنگ خدمت‌گزاری را در شرکت نهادینه کرد. برخلاف رویکرد آمریکایی که مبتنی‌بر غرور بود، رویکرد تایوانی مبتنی‌بر جلب اعتماد بود.

پاول تریولو، تحلیل‌گر ژئوتکنولوژی می‌گوید: «این اتفاق آرام و بی‌سروصدا رخ داد. موریس چانگ یک مدل افقی و همزیستی ایجاد کرد که به TSMC اجازه داد همپای مشتریانش رشد کند و درنهایت تکنولوژی را به سطحی برساند که دیگران توان رقابت نداشته باشند.»

شامی که تاریخ را تغییر داد

اتحاد با اپل و شکست سامسونگ (۲۰۱۰ - ۲۰۱۶)

تا سال ۲۰۱۰، TSMC شرکتی بزرگ و موفق بود، اما هنوز در لبه‌ی تکنولوژی نبود. رقیب اصلی، سامسونگِ کره جنوبی بود که هم کارخانه داشت و هم محصولات خودش ازجمله گوشی گلکسی را می‌ساخت.

در این زمان، اپل با مشکلی بزرگ روبرو بود. استیو جابز و تیمش تصمیم گرفته بودند تراشه‌ی آیفون و آیپد (پردازنده‌های سری A) را خودشان طراحی کنند، اما مجبور بودند ساخت این تراشه‌ها را به رقیب خونی‌شان، یعنی سامسونگ، بسپارند.

سامسونگ از سال ۲۰۰۶ تراشه‌های اپل را می‌ساخت. اما وقتی گوشی‌های اندرویدی سامسونگ که شباهت زیادی به آیفون داشتند، وارد بازار شدند، اعتماد اپل فروریخت. اپل نمی‌خواست پولش را در جیب رقیبی بریزد که داشت از روی دستش کپی می‌کرد.

دعوت به تایوان

موریس چانگ بوی فرصت را شنید. او می‌دانست که به دست آوردن قرارداد اپل، سکوی پرتابی است که TSMC را از یک «شرکت خوب» به «پادشاه بلامنازع» صنعت تراشه تبدیل می‌کند.

در سال ۲۰۱۰، چانگ از جف ویلیامز، معاون عملیاتی اپل و دست راست تیم کوک دعوت کرد تا به تایوان بیاید؛ اما نه برای شرکت در یک جلسه‌ی خشک اداری در اتاق کنفرانس؛ چانگ او را به یک مهمانی شام در خانه‌اش دعوت کرده بود.

شام موریس چانگ با تیم کوک یکی از نقاط عطف تاریخ تکنولوژی است

شام آن شب، یکی از نقاط عطف تاریخ تکنولوژی است. جف ویلیامز بعدها در جشن ۳۰ سالگی TSMC از آن شب به‌عنوان «یک شام فوق‌العاده» یاد کرد. در آن فضای صمیمی، که همسر چانگ نیز حضور داشت، صحبت‌ها فراتر از اعداد و ارقام رفت. ویلیامز از جاه‌طلبی‌های اپل گفت؛ اینکه می‌خواهند تکنولوژی را به مرزهای غیرممکن ببرند. چانگ هم از تعهدش به کیفیت و رازداری گفت.

جف ویلیامز می‌گوید: «ما در آن زمان با TSMC کار نمی‌کردیم، اما گفتگوی بی‌نظیری داشتیم. فهمیدیم که اگر جاه‌طلبی‌های ما با تکنولوژی پیشرو آن‌ها گره بخورد، پتانسیل‌های عظیمی آزاد خواهد شد.»

قمار بزرگ چانگ بر سر استقلال

چند ماه بعد از آن شام، اپل پیشنهادی وسوسه‌انگیز داد: آن‌ها حاضر بودند پول هنگفتی سرمایه‌گذاری کنند یا حتی بخشی از کارخانه‌ی TSMC را بخرند تا ظرفیت تولید را برای خود رزرو کنند.

هر مدیر دیگری بود، شاید در برابر نقدینگی عظیم اپل کوتاه می‌آمد. اما موریس چانگ با اعتمادبه‌نفس گفت: «نه.»

چانگ، استقلال شرکتش را مقدس می‌دانست. او نمی‌خواست کارمند اپل باشد، بلکه می‌خواست شریک اپل باشد. او ترجیح داد میلیاردها دلار از بودجه‌ی خود شرکت را برای تحقیق و توسعه هزینه کند تا کارخانه‌هایی بسازد که بتوانند نیازهای دیوانه‌وار اپل را برآورده کنند.

این ریسک جواب داد. در سال ۲۰۱۳، قرارداد با اپل امضا شد و در سال ۲۰۱۴، اولین تراشه‌ی ساخت TSMC در آیفون ۶ قرار گرفت که‌ به‌طور مشترک از تراشه‌های سامسونگ هم بهره می‌برد. اما تا زمان عرضه‌ی آیفون ۷ در سال ۲۰۱۶، اپل تمام تخم‌مرغ‌هایش را در سبد TSMC گذاشت و سامسونگ را کاملا حذف کرد.

جهش کوانتومی

این همکاری، سرنوشت هر دو شرکت را تغییر داد.

از سال ۲۰۱۵، TSMC بیش از ۱٫۵ میلیارد تراشه فقط برای آیفون و آیپد فروخته است. سود عظیم ناشی از این قرارداد، به چانگ اجازه داد بودجه‌ی تحقیق‌وتوسعه را به ارقامی نجومی برساند؛ بودجه‌ای که هیچ شرکت دیگری، حتی اینتل و سامسونگ، توان رقابت با آن را نداشت. این پول باعث شد TSMC ترانزیستورها را کوچک‌تر، سریع‌تر و کم‌مصرف‌تر کند و فاصله‌ی خود را با رقبا به چندین سال برساند.

شرط‌بندی روی یک رویا

ناجی انویدیا و پیشنهاد ردشده‌ جانشینی

اگر قرارداد با اپل، TSMC را به اوج قله‌های مالی رساند، این بصیرت موریس چانگ در قبال یک استارتاپ کوچک بود که سوخت انقلاب هوش مصنوعی امروز را تأمین کرد. داستان این رابطه، نه در یک ضیافت شام، بلکه با یک نامه‌ی ساده در اواسط دهه‌ی ۹۰ آغاز شد.

در آن زمان، انویدیا تنها یک استارتاپ نوپا با ۵۰ کارمند بود که برای بقا می‌جنگید. جنسن هوانگ، بنیان‌گذار جوان و جاه‌طلب انویدیا، نامه‌ای به چانگ نوشت و درخواست کرد که TSMC تولید تراشه‌های آن‌ها را برعهده بگیرد. برای غولی مثل TSMC، این مشتری بسیار کوچک به نظر می‌رسید، اما چانگ فلسفه‌ای داشت: «هرگز مشتریان کوچک را نادیده نگیرید.»

چانگ بعدها گفت: «آن نامه کنجکاوی مرا برانگیخت.» او گوشی تلفن را برداشت و شخصا با هوانگ تماس گرفت.

پیشگویی جسورانه

در دیدار حضوری، هوانگِ جوان با اعتمادبه‌نفسی خیره‌کننده ادعا کرد که تراشه جدیدشان نه‌تنها انویدیا را نجات می‌دهد، بلکه آن‌ها را به یکی از بزرگترین مشتریان TSMC تبدیل خواهد کرد.

چانگ تصمیم گرفت روی اسب بازنده شرط‌بندی کند و از انویدیا حمایت کرد

برای چانگ، این ادعا عجیب بود. انویدیا مشکلات مالی داشت و برای اینکه مشتری بزرگی محسوب شود، باید دست‌کم ۵۰ میلیون دلار درآمد سالانه برای TSMC ایجاد می‌کرد. با این حال، چانگ چیزی در چشمان هوانگ دید که او را یاد جوانی خودش می‌انداخت: جسارت و ایمان. چانگ تصمیم گرفت روی این اسب بازنده شرط‌بندی کند و از انویدیا حمایت کرد.

برخلاف تمام احتمالات، پیش‌بینی هوانگ محقق شد. تراشه‌ی جدید انویدیا، بازار گرافیک را منفجر کرد و این شرکت را از ورطه‌ی ورشکستگی نجات داد. طی چند سال، انویدیا به یکی از ۵ مشتری برتر TSMC تبدیل شد. امروز، این همکاری میلیاردی، زیربنای صنعت گیمینگ و مهم‌تر از آن، صنعت هوش مصنوعی مولد است. در ماه ژانویه، اپل جایگاه دیرینه‌ی خود به‌عنوان بزرگ‌ترین مشتری شرکت TSMC را از دست داد و حالا انویدیا با دردست‌داشتن ۲۲ درصد از درآمد غول تراشه‌سازی تایوانی، بزرگ‌ترین مشتری TSMC است.

پیشنهادی که رد شد

رابطه‌ی چانگ و هوانگ فراتر از یک قرارداد تجاری بود. چانگ در کتاب خاطراتش فاش کرد که در سال ۲۰۱۳، زمانی که به دنبال جانشینی برای خود می‌گشت، جنسن هوانگ را به دلیل تخصص و شخصیتش، گزینه‌ی ایده‌آل برای مدیرعاملی TSMC می‌دانست.

وقتی چانگ این پیشنهاد را مطرح کرد، هوانگ با احترام گوش داد و پاسخی صادقانه داد: «من همین حالا یک شغل دارم.» شغل او، رساندن انویدیا به جایگاهی بود که امروز دارد؛ شرکتی ۴ تریلیون دلاری.

میراثی فراتر از تراشه

از گمنامی تا امنیت ملی

امروز، TSMC دیگر آن پیمانکار گمنام نیست که بی‌سروصدا در پس‌زمینه کار می‌کرد. درحالی که اینتل سال‌ها با تبلیغات تلویزیونی و شعار «Intel Inside» سعی در کسب شهرت داشت، TSMC در سکوت کار می‌کرد. اما حالا شرکت TSMC در لبه‌ی تکنولوژی حرکت می‌کند و همه مجبورند به آن‌ها توجه کنند. TSMC برای امنیت ملی و اقتصادی تمام کشورها ضروری شده و این موضوع، ریسک بازی را به شدت بالا برده است.

موریس چانگ در سال ۲۰۱۸ بازنشسته شد، اما ماشینی که او ساخته، اکنون پایه‌واساس اقتصاد جهان را تشکیل می‌دهد. اگر خط تولید TSMC در تایوان متوقف شود، تولید گوشی و لپ‌تاپ، دیتاسنترهای هوش مصنوعی و خودروهای مدرن در سراسر جهان متوقف خواهد شد.

سمفونی نهم بتهوون

داستان موریس چانگ، داستان مردی است که شکست در آزمون دکترا را به فرصتی برای تغییر جهان تبدیل کرد. او با رد کردن باورهای سنتی ازجمله «مردان واقعی کارخانه دارند» و با تکیه‌بر اعتمادسازی با شرکت‌های بزرگ، مدلی را خلق کرد که دموکراسی را به دنیای سخت‌افزار آورد. حالا هر کسی با یک ایده‌ی درخشان، می‌تواند تراشه‌ای بسازد که دنیا را تغییر دهد، بدون اینکه نیاز باشد میلیاردها دلار برای ساخت کارخانه هزینه کند.

و همه این‌ها از ذهن مردی تراوش کرد که کودکی‌اش را در حال فرار از بمب‌ها گذراند و بزرگسالی‌اش را صرف ساختن زیربنای صلح و رفاه دیجیتال کرد.

در مراسم خداحافظی چانگ در سال ۲۰۱۸، هوانگ با هدیه دادن کاریکاتوری که داستان دوستی‌شان را روایت می‌کرد، جمله‌ای ماندگار گفت که شاید بهترین توصیف برای زندگی موریس چانگ باشد:

حرفه‌ی شما یک شاهکار است؛ درست مانند سمفونی نهم بتهوون.
تبلیغات
تبلیغات

نظرات