هشتم آوریل ۱۹۸۲ دن شختمن در آزمایشگاه به مانیتور میکروسکوپ الکترونی‌اش خیره ماند. آنچه می‌دید روی کاغذ غیرممکن به نظر می‌رسید. اتم‌های نمونه‌ای که زیر دستش بود، با نظمی عجیب و متقارن کنار هم چیده شده بودند؛ نظمی که تعاریف آن زمان درباره ساختار بلورها را زیر سؤال می‌برد. شختمن دوباره تصویر را بررسی کرد، ولی اشتباهی در کار نبود.

فکر می‌کنید وقتی او کشفش را با دیگران در میان گذاشت، برایش هورا کشیدند؟ خیر. همکارانش به او خندیدند. رئیس آزمایشگاه کتاب بلورشناسی پایه را جلویش انداخت و گفت: «دن، برو این رو بخون تا بفهمی چقدر داری اشتباه می‌کنی!» کمی بعد، عذرش را خواستند و او را از گروه پژوهشی بیرون انداختند.

خلاصه صوتی

خلاصه صوتی، ساخته‌شده با هوش مصنوعی

در تاریخ علم به لحظه‌های تلخ، دلسردکننده و بعضاً خنده‌داری برمی‌خوریم که گاهی آغاز کشفی بزرگ بوده‌اند و گاهی حاصل خطای آزمایش. تصور کنید حقیقتی را کشف کرده‌اید که می‌تواند دنیا را تکان دهد، اما هرچه اصرار می‌کنید؛ بقیه خشمگین‌تر می‌شوند؛ یا بدتر، به شما می‌خندند.

در نهایت سرنوشت ایده‌های بزرگ با شواهد بعدی ثابت می‌شود نه واکنش‌های اولیه. روایت دانشمندانی که در ادامه می‌خوانید، نشان می‌دهد چطور بعضی از درخشان‌ترین یافته‌های علمی، سال‌ها با مخالفت و تمسخر روبه‌رو شدند و چگونه روزی نظر همه را تغییر دادند.

ایگناتس زملوایس؛ پزشکی که به جرم شستن دست‌ها طرد شد

سال ۱۸۴۷ صدای ناله و شیون در راهروهای بیمارستان عمومی وین قطع نمی‌شد. در یکی از دو بخش زایمان بیمارستان، زنان به‌مراتب بیشتر از بخش دیگر بر اثر تب نفاسی جان می‌دادند. زنان شهر حتی از بستری‌شدن در آن بخش وحشت داشتند و امیدوار بودند به آنجا منتقل نشوند.

ایگناتس زملوایسwikimedia commons

ایگناتس زملوایس، پزشک جوان مجارستانی، نمی‌توانست وضعیت را هضم کند. تصمیم گرفت به تفاوت شیوه‌ی کار دو بخش توجه کند و بعد متوجه شد در بخش اول، پزشکان و دانشجویان پزشکی پس از کالبدشکافی اجساد به معاینه زنان باردار می‌روند؛ ولی بخش دوم را عمدتاً ماماها اداره می‌کنند.

وقتی یکی از همکاران زملوایس پس از بریدگی دستش هنگام کالبدشکافی، با نشانه‌هایی شبیه تب نفاسی درگذشت، او به ارتباطی هولناک فکر کرد؛ شاید پزشکان خودشان چیزی را، مثلاً عامل بیماری را از اجساد به بدن زنان منتقل می‌کردند.

پزشکی که فرشته نجات مادران و نوزادان شد، اما در آسایشگاه روانی جان داد

سال ۱۸۴۷، زملوایس شستن دست‌ها با محلول آهک کلردار را پیش از معاینه اجباری کرد و مرگ‌ومیر بخش به‌شدت پایین آمد. برای مثال نرخ مرگ در آوریل آن سال ۱۸٫۳ درصد بود و در ژوئن، پس از اجرای دستور، به ۲٫۲ درصد رسید.

شاید فکر کنید دستورالعمل زملوایس فورا به قاعده پزشکی تبدیل شد، اما این‌طور نبود. زملوایس هنوز نظریه میکروب‌ها را در اختیار نداشت و توضیحش درباره عامل بیماری کامل نبود. از طرفی عموم پزشکان نمی‌پذیرفتند که آلودگی دست همکارانشان باعث مرگ زنان باردار می‌شود.

رخ ماهانه مرگ‌ومیر بر اثر تب نفاسی در بخش اول زایشگاه وین؛ داده‌هایی که زملوایس برای بررسی اثر شست‌وشوی دست ثبت کردwikimedia commons

بسیاری از پزشکان وین در برابر ایده‌ی او مقاومت کردند، برخی به حرفش خندیدند و برخی حتی خشمگین شدند. البته زملوایس هم از اینکه دیگران راه‌حل بدیهی‌اش را به کار نمی‌گرفتند، عصبانی شد و توهین‌های بی‌ادبانه و زننده‌ای را نثار برخی از قدرتمندترین پزشکانی کرد که ایده‌اش را زیر سؤال می‌بردند.

در نهایت، مقامات بیمارستان قراردادش را تمدید نکردند و او به حاشیه رانده شد. فشارهای روانی ناشی از شکست در متقاعدکردن پزشکان، سلامت روانی‌اش را به‌شدت مختل کرد و در سال ۱۸۶۵ با فریب اطرافیان به یک آسایشگاه روانی منتقل شد و پس از مقاومت برای فرار، توسط نگهبانان مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

او تنها دو هفته بعد، در سن ۴۷ سالگی بر اثر عفونت ناشی از همان زخم‌ها درگذشت؛ عفونتی مشابه چیزی که سال‌ها برای پیشگیری از آن جنگیده بود. امروزه پدیده ردکردن فوری ایده‌های علمی، صرفاً به دلیل ناسازگاری با باورهای رایج و پیش از بررسی شواهد، به‌افتخار او واکنش زملوایس (Semmelweis reflex) نامیده می‌شود.

آلفرد وگنر و قاره‌هایی که آرام نمی‌گرفتند

حاشیه شرقی آمریکای جنوبی و حاشیه غربی آفریقا مثل دو قطعه از یک پازل غول‌پیکر به هم چفت می‌شوند. این شباهت برای بسیاری از دانشمندان قرن نوزدهم و بیستم، چیزی بیشتر از یک تصادف جغرافیاییِ بی‌اهمیت نبود؛ اما برای آلفرد وگنر، به سرآغاز یک کشف بزرگ و سال‌ها تحقیر تبدیل شد.

آلفرد وگنرwikimedia commons

وگنر اصلاً زمین‌شناس نبود؛ هواشناس و پژوهشگر اقلیم بود و در سفرهای اکتشافی گرینلند نیز شرکت داشت. شاید همین فاصله از رشته زمین‌شناسی باعث شد هنگام کنار هم گذاشتن نقشه‌ها و یافته‌های پراکنده، به این فکر بیفتد که آیا قاره‌ها همیشه در جای کنونی خود بوده‌اند؟

هواشناسی که خشکی‌های زمین را مثل قطعات یک پازل کنار هم چید

وگنر با ردیابی فسیل‌های مشابه و نشانه‌های زمین‌شناختی در خشکی‌هایی که اقیانوسی بزرگ بینشان فاصله انداخته بود؛ در سال ۱۹۱۲ ایده جابه‌جایی قاره‌ها را مطرح کرد. او می‌گفت خشکی‌های امروز زمانی به‌هم‌پیوسته بودند و بعد از هم جدا شدند.

واکنش جامعه زمین‌شناسی به نظریه رانش قاره‌ای آلفرد وگنر آمیزه‌ای از بدبینی شدید، تمسخر، خصومت علنی و طرد علمی بود. زمین‌شناسان برجسته کار او را دخالت یک آماتور غریبه در تخصص خود می‌دانستند و می‌گفتند یک هواشناس حق ندارد ساختار سخت زمین را زیر سؤال ببرد.

بازسازی ابرقاره پانگه‌آ در نقشه‌ای از خود وگنر؛ خشکی‌های جداافتاده امروز در آن کنار هم قرار گرفته‌اند.wikimedia commons

البته منتقدان برگ برنده‌ای هم در آستین داشتند، چون وگنر نمی‌دانست چه نیروی عظیمی این توده‌های بی‌انتهای خشکی را هل می‌دهد.

وگنر نیز مانند زملوایس زنده نماند تا اثبات حرفش را ببیند. او در سال ۱۹۳۰ در ۵۰ سالگی در جریان سفر اکتشافی و علمی در سرمای گرینلند جان باخت. تازه در دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بود که با نقشه‌برداری از کف اقیانوس‌ها و کشف پدیده گسترش بستر دریا و تئوری تکتونیک صفحه‌ای، علم ثابت کرد که قاره‌ها واقعاً حرکت می‌کنند و وگنر کاملاً حق داشت.

باربارا مک‌کلینتاک؛ ژن‌هایی که جابه‌جا می‌شدند

باربارا مک‌کلینتاک سال‌ها ذرت پرورش می‌داد و کروموزوم‌های آن را زیر میکروسکوپ بررسی می‌کرد. او متخصصی شناخته‌شده در ژنتیک ذرت بود؛ کسی که می‌توانست تغییرات ظریف کروموزوم‌ها را به ویژگی‌های گیاه پیوند دهد.

باربارا مک‌کلینتاک در آزمایشگاهwikimedia commons

در طول همین بررسی‌های دقیق، مک‌کلینتاک به ایده‌ای رسید که با تصویر رایج ژن‌ها سازگار نبود. دانشمندان معمولاً ژن‌ها را در جایگاه‌های ثابتِ کروموزوم تصور می‌کردند. مک‌کلینتاک به این نتیجه رسید که بعضی عناصر ژنتیکی می‌توانند جای خود را تغییر دهند و بر فعالیت ژن‌های دیگر اثر بگذارند.

تابستان ۱۹۵۱، مک‌کلینتاک با هیجان به نشست علمی مشهور کلد اسپرینگ هاربر رفت تا یافته‌اش را به همکارانش اعلام کند. انتظار داشت سالن از تشویق منفجر شود، اما با سکوتی مرگبار، نگاه‌های عاقل اندر سفیه و پچ‌پچ‌های آزاردهنده مواجه شد.

دیواری از سکوت و نگاه‌های تحقیرآمیز، پاسخ جامعه علمی به کشف ژن‌های متحرک بود

زیست‌شناسان برجسته حاضر در سالن اصلاً نمی‌فهمیدند او چه می‌گوید. ایده ژن‌های جهنده برای ذهنشان بیش از حد رادیکال، پیچیده و غیرمنطقی بود. مک‌کلینتاک با چنان دیواری از بی‌اعتنایی و نگاه‌های بالابه‌پایین روبه‌رو شد که تصمیم گرفت انتشار عمومی بخش زیادی از تفسیرهایش را متوقف کند.

برخی از همکارانش او را زنی لجباز می‌دیدند که روی ذرت‌ها بیش از حد حساس شده و دچار توهمات علمی است. مک‌کلینتاک اما بدون سروصدا به کارش ادامه داد. دهه‌ها طول کشید تا زیست‌شناسان با تجهیزات پیشرفته‌تر، همین عناصر جابه‌جاشونده یا ترانسپوزون‌ها را در باکتری‌ها، حشرات و انسان‌ها کشف کنند و تازه بفهمند باربارا چقدر از زمان خودش جلوتر بود.

مک‌کلینتاک سرانجام در سال ۱۹۸۳، جایزه نوبل پزشکی را دریافت کرد؛ پیروزی شیرین و دیرهنگام برای زنی که ژن‌های متحرک ذرت را زودتر از تمام دانشمندان پرادعای جهان فهمیده بود.

دن شختمن؛ بلوری که تعریف بلور را تغییر داد

دن شختمن در سال ۱۹۸۵wikimedia commons

دن شختمن متخصص علم مواد بود و در دوران فرصت مطالعاتی‌اش در دفتر ملی استاندارد آمریکا آلیاژی از آلومینیوم و منگنز را با میکروسکوپ الکترونی بررسی می‌کرد. وقتی به الگوی پراش اتم‌ها نگاه کرد، با چیزی مواجه شد که طبق کتاب‌های مرجع فیزیک غیرممکن بود؛ الگویی با تقارن ۱۰ برابری یا ۵ برابری چرخشی.

قانون علم بلورشناسی می‌گفت اتم‌های بلور باید مثل کاشی‌های یک دیوار، منظم و تکرارشونده باشند. اتم‌های شختمن منظم بودند، ولی الگویشان تکرار نمی‌شد، چیزی که امروز با نام شبه‌بلور می‌شناسیم. وقتی این کشف را به رئیس گروه پژوهشی‌اش نشان داد، رئیس به او خندید، یک کتاب بلورشناسی پایه جلویش گذاشت و گفت: «برو این را بخوان!»

شبه‌بلورهای او ثابت کردند که حتی برندگان نوبل هم می‌توانند درباره قوانین طبیعت اشتباه کنند

چند روز بعد، رئیس گروه به شختمن گفت که مایه ننگ و سرافکندگی تیم است و از او خواست گروه پژوهشی را ترک کند. حتی مجلات علمی معتبر در ابتدا حاضر به چاپ مقاله او نبودند. بالاخره مقاله شختمن سرانجام در سال ۱۹۸۴ چاپ شد و دنیای علم را تکان داد، تا اینکه لینوس پاولینگ چهره‌ی افسانه‌ای شیمی و برنده دو جایزه نوبل، وارد میدان شد.

پاولینگ نمی‌توانست بپذیرد پایه‌های بلورشناسی سنتی اشتباه‌اند. او اصرار داشت که شختمن پدیده دوقلویی بلورها را دیده و به‌غلط تفسیرشان می‌کند. پاولینگ در کنفرانس‌ها با استفاده از جایگاه کاریزماتیک خود علناً به شختمن می‌تاخت و جمله‌ی معروفش را تکرار می‌کرد: «چیزی به نام شبه‌بلور وجود ندارد، ما فقط شبه‌دانشمند داریم.»

الگوی پراش الکترونیِ یک شبه‌بلور طبیعی با تقارن پنج‌تایی؛ نمونه‌ای از همان نوع نظم غیرمنتظره‌ای که شختمن شناسایی کرد.wikimedia commons

شختمن سال‌ها این انزوا و تمسخر را تحمل کرد زیرا مطمئن بود آزمایش‌هایش دقیق‌اند. به‌مرورزمان، دانشمندان دیگر در سراسر جهان آزمایش او را تکرار کردند و صحت آن را پذیرفتند. بعدها این ساختارها در طبیعت نیز کشف شدند.

پاولینگ در سال ۱۹۹۴ درگذشت درحالی‌که تا آخرین روزهای عمرش هم این کشف را نپذیرفت. دنیل شختمن ۱۷ سال پس از مرگ پاولینگ، در سال ۲۰۱۱ برای کشف شبه‌بلورها برنده جایزه نوبل شیمی شد. امروزه از شبه‌بلورها در ساخت برخی فولادهای بسیار مقاوم، ابزارهای جراحی، تیغ‌ها، پوشش‌های نچسب و مواد مقاوم در برابر گرما استفاده می‌شود.

بری مارشال؛ پزشکی که برای اثبات کشفش، باکتری نوشید

تا همین چند دهه پیش، اگر کسی زخم معده می‌گرفت، پزشکان نسخه‌ای تکراری برایش می‌پیچیدند: «استرست را کم کن و غذای تند نخور!» معده نیز با محیط اسیدی‌اش جای بعیدی برای زندگی باکتری‌ها به نظر می‌رسید.

رابین وارن، آسیب‌شناس استرالیایی، در نمونه‌های بافت معده بیماران باکتری‌های خمیده‌ای دیده بود که توجهش را جلب می‌کردند. او به همراه پزشکی به نام بری مارشال شروع به بررسی این باکتری‌ها کرد. شواهد آن‌ها را به نتیجه‌ای خلاف باور رایج رساند و دو محقق اعلام کردند بسیاری از موارد التهاب و زخم معده با نوعی باکتری ارتباط دارند که بعدها هلیکوباکتر پیلوری نام گرفت.

بری مارشال (سمت راست) و رابین وارن (سمت چپ)morbidology

مقاله‌ای که مارشال در سال ۱۹۸۳ برای نشست انجمن گوارش استرالیا فرستاد، رد شد و جامعه پزشکی در سطحی وسیع کشف آن‌ها را مسخره کرد. عموم پزشکان آن دوره، اصل ماجرا را باور نمی‌کردند؛ چطور ممکن بود باکتری در معده زنده بماند، چه رسد به اینکه باعث زخم شود؟

وقتی هیچ‌کس حرفشان را باور نکرد، پزشک جوان معجون باکتری‌ها را سر کشید

وقتی هیچ‌کس حاضر نشد حرفشان را بشنود، مارشال تصمیم عجیبی گرفت. او خودش را به نمونه آزمایش تبدیل کرد. ابتدا آندوسکوپی و نمونه‌برداری انجام داد تا سلامت معده‌اش ثابت شود. سپس مقداری از کشت هلیکوباکتر پیلوری را که از معده یکی از بیماران گرفته شده بود، نوشید.

چند روز اول اتفاق خاصی نیفتاد، اما حدود روز پنجم حالش به هم خورد و حمله‌های استفراغ شروع شد. روز دهم دوباره از معده‌اش نمونه‌برداری کردند. این بار باکتری‌ها همه‌جا دیده می‌شدند و بافت معده پر از سلول‌های التهابی بود. مارشال در مدت کوتاهی به گاستریت حاد مبتلا شده بود.

سرانجام در دهه ۱۹۹۰ نقش هلیکوباکتر پیلوری در بیماری زخم پپتیک وارد دستورالعمل‌های پزشکی شد و پزشکان درمان آنتی‌بیوتیکی را به‌عنوان روش استاندارد درمانی پذیرفتند. وارن و مارشال در سال ۲۰۰۵ جایزه نوبل پزشکی را به خانه بردند؛ برای کشف هلیکوباکتر پیلوری و نقش آن در التهاب معده و بیماری زخم پپتیک.

جی هارلن برتز؛ رد سیلابی عظیم روی زمین

دهه ۱۹۲۰ میلادی جی هارلن برتز، زمین‌شناس سرسخت آمریکایی، داشت منطقه‌ای عجیب در شرق ایالت واشنگتن را بررسی می‌کرد. زمین‌ها طوری شیار خورده و کنده شده بودند که انگار حجم عظیمی از آب با نیرویی سهمگین از آن گذشته است. برتز پس از بررسی میدانی، گفت این پستی‌وبلندی‌ها و آبراهه‌ها حاصل سیلابی فاجعه‌بارند.

جی هارلن برتزhistorylink

زمین‌شناسان از ادعای او خشمگین شدند و اولین واکنششان تمسخر و انکار بود، چون در آن زمان تصور می‌شد چهره زمین فقط با فرآیندهای بسیار کُند و طی میلیون‌ها سال تغییر می‌کند. حرف‌زدن از یک فاجعه ناگهانی و سیلاب عظیم، برای جامعه علمی آن زمان شبیه بازگشت به قصه‌های باستانی و خرافات غیرعلمی بود.

نشست علمی واشنگتن، تله‌ای برای تحقیر دسته‌جمعی زمین‌شناس نخبه بود

همکارانش او را سرزنش کردند و منتقدان با طعنه می‌پرسیدند: «خب هارلن، منبع این اقیانوس آبی که می‌گویی چیست؟» حق با آن‌ها بود؛ برتز جوابی برای منبع آب نداشت، اما معتقد بود شکل زمین دروغ نمی‌گوید.

درگیری‌ها در سال ۱۹۲۷ به اوج رسید. گروهی از برجسته‌ترین زمین‌شناسان، برتز را به یک نشست علمی در واشنگتن‌دی‌سی دعوت کردند؛ نه برای شنیدن حرف‌هایش، بلکه برای تحقیر دسته‌جمعی و از پیش برنامه‌ریزی‌شده. آن‌ها پشت تریبون رفتند و فرضیه‌ی برتز را با استدلال‌هایشان کوبیدند. برتز اما پا پس نکشید و گفت: «شواهد روی زمین است، بروید با چشم خودتان ببینید.»

نمای هوایی درای فالز در منطقه شیارخورده واشنگتن؛ چشم‌اندازی که اندازه جریان‌های آبِ گذشته را نشان می‌دهد.wikimedia commons

سال‌ها گذشت تا سرانجام قطعه گمشده پازل پیدا شد. پژوهش‌های بعدی نشان داد که در عصر یخ‌بندان، سد یخی غول‌پیکری شکسته و میلیاردها لیتر آب دریاچه میسولا روی زمین جاری شده بود. دهه‌ها بعد، جامعه زمین‌شناسی سپر انداخت و رسماً در برابر شواهد او تسلیم شد.

وقتی برتز در سال ۱۹۷۹، در ۹۶سالگی، مدال پنروز، معتبرترین نشان انجمن زمین‌شناسی آمریکا را دریافت کرد، با همان لحن نیش‌دار همیشگی‌اش به پسرش گفت: «همه دشمنانم مرده‌اند؛ دیگر کسی نمانده که جلویش به پیروزی‌ام بنازم.»

لودویگ بولتزمان؛ دفاع از اتم‌هایی که دیده نمی‌شدند

امروز هیچ‌کس در دنیا شک ندارد که ماده از اتم ساخته می‌شود، اما در اواخر قرن نوزدهم، فیزیک‌دانان برجسته دقیقاً برعکس فکر می‌کردند. دانشمندان می‌توانستند با نظریه اتمی بسیاری از رفتارهای گازها و مواد را توضیح دهند، اما خود اتم‌ها آن‌قدر کوچک بودند که هیچ‌کس نمی‌توانست مستقیماً آن‌ها را ببیند.

لودویگ بولتزمانwikimedia commons

لودویگ بولتزمان، فیزیک‌دان اتریشی، یکی از سرسخت‌ترین مدافعان استفاده از اتم‌ها برای توضیح طبیعت بود. او گرما را نه چیزی مستقل، بلکه نتیجه حرکت تعداد عظیمی از ذرات بسیار کوچک می‌دانست و با استفاده از همین ایده، میان دنیای میکروسکوپی اتم‌ها و کمیت‌هایی مانند دما و فشار ارتباط برقرار کرد.

ارنست ماخ و ویلهلم اوستوالد که از وزنه‌های سنگین فیزیک و شیمی آن روزگار بودند، اعتقاد داشتند علمی که روی چیزهای نامرئی و غیرقابل‌مشاهده بنا شود، علم نیست؛ بلکه باید اسمش را متافیزیک و خیال‌بافی گذاشت. ماخ در بحث‌های مربوط به اتم‌ها با سوالی مشهور مخالفانش از جمله بولتزمان را به چالش می‌کشید: «تابه‌حال یک اتم را دیده‌اید؟»

فشار و تمسخرهای بزرگان فیزیک، مدافع اتم‌های نامرئی را به آغوش مرگ کشاند

بولتزمان دانشمند حاشیه‌نشینی نبود که به‌سادگی عقب بکشد؛ اختلاف او و منتقدان خیلی زود از مقاله‌ها به مناظره‌های حضوری کشیده شد. در نشست علمی لوبک در سال ۱۸۹۵، بولتزمان به‌شدت به دیدگاه اوستوالد و طرفداران انرژتیک حمله کرد. بحث چنان تند و نفس‌گیر شد که بعدها یکی از حاضران آن را به نبرد یک گاو نر با یک ماتادور تشبیه کرد.

بولتزمان حاضر نبود فقط به این دلیل که اتم دیده نمی‌شود، یکی از موفق‌ترین ابزارهای توضیح رفتار ماده کنار گذاشته شود. او سال‌ها جنگید تا از چیزی دفاع کند که خودش هم نمی‌توانست آن را به کسی نشان دهد. فشار، تمسخرهای فلسفی و انزوای فکری، در نهایت روان او را در هم شکست.

آلبرت اینشتین در سال ۱۹۰۵ نشان داد حرکت نامنظم ذرات بسیار ریز معلق در آب یا همان حرکت براونی، چگونه می‌تواند نتیجه برخورد مولکول‌های نامرئی آب باشد. چند سال بعد، ژان پرن این پیش‌بینی‌ها را با آزمایش‌های دقیق آزمود و حتی توانست اندازه‌هایی برای کمیت‌های اتمی به دست آورد.

بولتزمان در سال ۱۹۰۶، در اوج افسردگی به زندگی خود پایان داد و پایان کامل این جدال را ندید، اما همان اتم‌های نامرئی‌اش، پایه‌های فیزیک مدرن را ساختند.

رابرت گادارد؛ مردی که نیویورک‌تایمز فیزیکش را مسخره کرد

ژانویه‌ی ۱۹۲۰، رابرت گادارد استاد فیزیک دانشگاه کلارک، مقاله‌ای ۷۹ صفحه‌ای با عنوان روشی برای رسیدن به ارتفاعات بسیار بالا منتشر کرد. گادارد سال‌ها روی موشک‌ها کار کرده بود و محاسباتش نشان می‌داد موشک می‌تواند به ارتفاعاتی بسیار فراتر از توان بالن‌ها برسد. او در چند صفحه‌ی پایانی حتی احتمال فرستادن موشکی به ماه را مطرح کرد.

رابرت گادارد، فیزیک‌دان و مهندس آمریکاییwikimedia commons

در آن زمان ایده‌ی گادارد خیلی دورازذهن به نظر می‌رسید. مطبوعات به بخش مربوط به ماه چسبیدند و نیویورک‌تایمز در سرمقاله‌ای سراغ خود فیزیک گادارد رفت. نویسنده‌ی سرمقاله استدلال می‌کرد موشک در خلأ فضا چیزی برای «فشاردادن» ندارد و بنابراین نمی‌تواند حرکت کند.

نویسنده نیویورک‌تایمز او را به بی‌خبری از فیزیک دوره دبیرستان متهم کرد

روزنامه گادارد را متهم کرد که ظاهراً حتی دانشی را که هر روز در دبیرستان آموزش می‌دهند، نمی‌داند. اشتباه اما از گادارد نبود. نیروی رانش موشک از بیرون‌راندن گاز با سرعت زیاد به سمت عقب ایجاد می‌شود و برای حرکت به هوا احتیاجی ندارد.

واکنش شدید مطبوعات روی گادارد اثر گذاشت و او که از قبل هم شخصیتی کم‌حرف داشت، بعدازاین ماجرا بخش زیادی از تحقیقاتش را دور از توجه عمومی ادامه داد.

رابرت گادارد کنار نخستین موشک سوخت مایع جهان، پیش از پرتاب تاریخی آن در ۱۶ مارس ۱۹۲۶ در ماساچوستwikimedia commons

شش سال بعد، گادارد در مزرعه‌ای در ماساچوست نخستین موشک سوخت مایع موفق جهان را پرتاب کرد. پرواز تنها ۴٫۲ ثانیه طول کشید و موشک حدود ۱۲ متر بالا رفت، اما فناوری‌ای را به نمایش گذاشت که بعدها در موشک‌های مدرن به کار رفت. گادارد تا زمان مرگش در سال ۱۹۴۵ هرگز سفر انسان به فضا را ندید.

تقریباً نیم‌قرن بعد، جولای ۱۹۶۹، آپولو ۱۱ با موشک ساترن ۵ راهی ماه شد. صبح روز بعد، نیویورک‌تایمز اصلاحیه‌ای منتشر کرد و پذیرفت موشک در خلأ هم درست مانند جو کار می‌کند. آخرین جمله تنها چهار کلمه بود: «از این اشتباه متأسفیم.»

ویلیام هاروی؛ پزشکی که گفت خون دور بدن می‌چرخد

اوایل قرن هفدهم، پزشکی اروپا هنوز زیر نفوذ آموزه‌هایی بود که قدمتشان به دوران روم باستان می‌رسید. بر اساس دیدگاه جالینوس، خون عمدتاً در کبد ساخته می‌شد، در بدن حرکت می‌کرد و با مصرف آن، خون تازه جایگزینش می‌شد. قلب در این تصویر همان نقشی را نداشت که امروز برایش می‌شناسیم.

ویلیام هاروی، پزشک انگلیسی قرن هفدهمbritannica

ویلیام هاروی، پزشک انگلیسی و دانش‌آموخته‌ی دانشگاه پادووا، به این توضیح شک کرد. او به‌جای تکیه بر کتاب‌های قدیمی، قلب حیوانات زنده را مشاهده کرد، رگ‌ها را بست و باز کرد و حتی سراغ محاسبه رفت. اگر قلب در هر ضربان مقدار مشخصی خون بیرون می‌فرستاد، حجم خونی که باید طی مدت کوتاهی تولید می‌شد از کل وزن بدن فراتر می‌رفت. پس خون نمی‌توانست مرتب ساخته و مصرف شود؛ باید دوباره به قلب بازمی‌گشت.

فرضیه پمپ کردن خون، سایه ۱۵۰۰ ساله باورهای جالینوس را کنار زد

هاروی در سال ۱۶۲۸ نتیجه‌ی سال‌ها آزمایش را در کتاب De Motu Cordis منتشر کرد و گفت قلب مانند پمپ عمل می‌کند و خون در مداری پیوسته از قلب خارج می‌شود و دوباره به آن بازمی‌گردد. نظریه‌ای که حدود ۱۵۰۰ سال آموزش پزشکی را زیر سؤال می‌برد، واکنش آرامی به دنبال نداشت.

برخی پزشکان برجسته به هاروی حمله کردند، مخالفانش از اعتبار جالینوس گفتند و بنا بر گزارش‌های تاریخی، بخشی از بیماران مطب خصوصی‌اش را ترک کردند. خود او بعدها نوشت که از زمان انتشار نظریه‌اش تقریباً روزی نمی‌گذشت که چیزی در موافقت یا مخالفت با آن نشنود.

بازسازی آزمایش ویلیام هاروی روی سیاهرگ‌های دست؛ دریچه‌های درون رگ اجازه می‌دادند خون تنها در یک جهت حرکت کند و از بازگشت آن جلوگیری می‌کردندwikimedia commons

در این میان مشکلی جدی هم وجود داشت، زیرا هاروی می‌توانست ورود خون به شریان‌ها و بازگشت آن از وریدها را نشان دهد، اما وسیله‌ای برای مشاهده‌ی مسیر اتصال این دو نداشت. میکروسکوپ‌های آن دوره هنوز برای دیدن شبکه‌ی مویرگ‌ها مناسب نبودند و مخالفان همین حلقه‌ی گمشده را علیه او به کار می‌بردند.

هاروی تا زمان مرگش در سال ۱۶۵۷ شاهد پذیرش گسترده‌تر نظریه‌اش بود، اما آخرین شاهد بصری چند سال دیرتر از راه رسید. سال ۱۶۶۱، مارچلو مالپیگی با میکروسکوپ مویرگ‌های ریه‌ی قورباغه را مشاهده کرد؛ رگ‌های بسیار ظریفی که شریان‌ها را به وریدها متصل می‌کردند. همان بخش نادیده‌ای که مدل هاروی به وجودش نیاز داشت، سرانجام دیده شده بود.

پزشکی که به دلیل زیرسؤال‌بردن آموزه‌ای پانزده قرنی با حمله و تمسخر روبه‌رو شد، یکی از بنیادی‌ترین فرایندهای بدن انسان را درست توصیف کرده بود.

مسلما هر ادعای عجیبی که امروز دانشمندان به آن می‌خندند، شاهکار فردای علم نیست. مخالفت‌های علمی گاهی از سر تعصب‌اند و گاهی به درستی اطلاعات و یافته‌های ادعایی را زیر سوال می‌برند.

اگر امروز ایلان ماسک بگوید هوش مصنوعی به‌زودی از انسان باهوش‌تر می‌شود، شما او را گادارد زمانه می‌دانید یا صاحب یکی از هزاران پیش‌بینی فراموش‌شده و برای قضاوت چه شواهدی می‌خواهید؟