نئاندرتال‌ها گونه‌ای از انسان‌ها هستند که بیش از هر انسان‌تبار دیگری به‌عنوان نزدیک‌ترین خویشاوندان تکاملی ما، توجه پژوهشگران را به خود جلب کرده‌اند. نخستین فسیل‌های مرتبط با نئاندرتال‌ها با وجود آنکه دهه‌ها از پیداشدنشان می‌گذشت، تا سال ۱۸۶۳ به‌عنوان بقایای این گونه شناخته نشدند. تداوم کنجکاوی درباره‌ی نئاندرتال‌ها جای تعجب ندارد؛ زیرا برای مدت طولانی، آن‌ها «حلقه‌ی گمشده» میان گونه‌ی خودمان، یعنی انسان خردمند (هومو ساپینس) و نخستین نیاکان پیشاانسانی با ظاهر شبیه به میمون‌های بی‌دم به شمار می‌رفتند؛ اما سپس برای همیشه از روی زمین محو شدند. این داستان یک انقراض است.

در گذشته تصور می‌شد نئاندرتال‌ها گونه‌ای اروپایی بودند که بدون برجای گذاشتن اثری ناپدید شدند. باور بر این بود که «ضعف» جسمانی، فکری و فناوری آن‌ها باعث انقراضشان شده و سپس جای خود را به کرومانیون‌ها دادند؛ انسان‌های خردمند اولیه‌ای که آن ها نیز اروپایی نیز محسوب می‌شدند. این روند با تصورات قرن بیستمی درباره‌ی تکامل سازگار بود؛ دیدگاه‌هایی که تکامل را فرایندی صعودی می‌دانست که انسان خردمند در قله‌ی آن قرار داشت. ما گونه‌ای درنظر گرفته می‌شدیم که فرایند تکاملی آغازشده از میلیون‌ها سال پیش را با موفقیت به پایان رسانده‌ایم.

در سال ۱۹۵۱، موریس ویلسون از موزه تاریخ طبیعی لندن مجموعه‌ای از بازسازی‌های انسان‌تباران را از قدیمی‌ترین تا جدیدترین تهیه کرد. این مجموعه (از راست به چپ) شامل استرالوپیتکوس، دو نمونه هومو ارکتوس (انسان جاوه و انسان پکن)، انسان هایدلبرگی (که پیش‌تر هومو رودزیانسیس نامیده می‌شد و در زیمبابوه کشف شده بود)، نئاندرتال و کرومانیون است؛ اصطلاحی که برای نخستین انسان‌های خردمندی به کار می‌رود که در اروپا ساکن شدند.Science Photo Library

اما امروزه می‌دانیم که تکامل انسان بسیار پیچیده‌تر از تصورات قبلی بوده است. پیشرفت‌های پژوهشی، بسیاری از دیدگاه‌های قدیمی و تحقیرآمیز درباره‌ی نئاندرتال‌ها را کنار زده و این تصور را که اروپا نقشی کلیدی در تکامل انسان داشته، تضعیف کرده است. اکنون می‌دانیم که انسان‌های خردمند و نئاندرتال‌ها کمتر از ۵۰۰هزار سال پیش یک جد مشترک آفریقایی داشته‌اند (که از دیدگاه تکاملی، چشم برهم‌زدن محسوب می‌شود). برخی پژوهشگران گونه‌ی هومو آنتسسور (انسان پیشگام) را جد مشترک انسان‌ها و نئاندرتال‌ها پیشنهاد کرده‌اند، اما این دیدگاه هنوز به‌طور گسترده پذیرفته نشده است.

در بخش بزرگی از تاریخ وجود انسان خردمند، تفاوت‌های فیزیکی میان آن‌ها و نئاندرتال‌ها ناچیز بود و تفاوت‌های فرهنگی نیز از نظر باستان‌شناسی قابل تشخیص نیست. ما دریافته‌ایم که این خویشاوندان دورمان از نظر توانایی‌های شناختی به اندازه‌ی ما پیچیده بودند. حتی مدتی با یکدیگر آمیزش داشتیم، با موفقیت فرزندانی به دنیا آوردیم و انسان‌هایی دورگه پدید آوردیم که خودشان نیز قادر به تولیدمثل بودند.

میراث آن تعامل امروزه هم دیده می‌شود: تمام انسان‌های امروزی بین یک تا چهار درصد DNA نئاندرتال در ژنوم خود دارند.

مسیرهای مهاجرت انسان خردمند.عکاس: Jason Treat, Patricia Healy, and Rosemary Wardley, NGM Staff

وجود این همه شباهت و توانایی آمیزش میان دو گروه، برای چندین دهه بحث‌های زیادی را برانگیخته است. برخی پژوهشگران استدلال می‌کنند که انسان خردمند و نئاندرتال‌ها در واقع اعضای یک گونه‌ی واحد بوده‌اند؛ زیرا در علم رده‌بندی زیستی، گونه، مجموعه‌ای از جمعیت‌های طبیعی تعریف می‌شود که توانایی آمیزش و تولید فرزندان بارور دارند. از این دیدگاه، نئاندرتال‌ها زیرگونه‌ای بودند که در اروپا تکامل یافتند و سپس در پایان پلیستوسن (دوره‌ی طولانی نزدیک به دو میلیون ساله‌ای که با پایان آخرین عصر یخبندان خاتمه یافت) دوباره در جمعیت‌هایی که از آفریقا آمده بودند جذب شدند.

برخی پژوهشگران استدلال می‌کنند که انسان خردمند و نئاندرتال‌ها در واقع اعضای یک گونه‌ی واحد بوده‌اند

در مقابل، برخی پژوهشگران باور دارند که تفاوت‌های جسمانی و ژنتیکی میان نئاندرتال‌های کلاسیک (آن‌هایی که از حدود ۲۰۰هزار سال پیش تا زمان انقراضشان زندگی کردند) و انسان‌های خردمند همان دوره، همچنان به اندازه‌ای زیاد است که هرکدام را در جایگاه رده‌بندی جداگانه نگه دارد.

اما چیزی در تاریخ نئاندرتال‌ها همچنان ما را مجذوب می‌کند: آن‌ها منقرض شدند. نئاندرتال‌ها بدون برجای گذاشتن اثری ناپدید شدند و انسان خردمند به‌طور کامل جایگزین آن‌ها شد؛ حتی در مناطقی که آن‌ها صدها هزار سال در آن‌ها زندگی کرده بودند.

حدود ۴۰هزار سال پیش، نئاندرتال‌ها کوتاه‌تر، تنومندتر و عضلانی‌تر از انسان‌های امروزی بودند. آن‌ها برجستگی‌های بزرگ بالای چشم (تیغه‌های استخوانی بالای کاسه‌ی چشم)، پیشانی شیب‌دار به سمت عقب و چهره بدون چانه داشتند. آدری و آلفونس کنیس، دیرین‌هنرمندان، این بازسازی از یک زن نئاندرتال را انجام داده‌اند که کمی کمتر از ۱۵۰ سانتی‌متر قد دارد.عکاس: Joe McNally / National Geographic Image Collection

شباهت و تفاوت‌ها

امروزه تصور می‌شود که نئاندرتال‌ها و گونه‌ی ما، یعنی انسان خردمند حدود ۴۰۰هزار سال پیش پدیدار شدند. نئاندرتال‌ها در اروپا و انسان خردمند در آفریقا. اما برای حدود ۲۰۰هزار سال، تفاوت‌های اسکلتی میان این دو بسیار محدود بود و فقط متخصصان می‌توانند آن‌ها را تشخیص دهند. از حدود ۲۰۰هزار سال پیش و به‌ویژه از ۱۲۰هزار سال پیش، ویژگی‌های کالبدشناختی نئاندرتال‌ها (آن ویژگی‌هایی که روی استخوان‌ها دیده می‌شوند) بسیار آشکارتر شدند.

بااین‌حال، هنوز دقیقاً نمی‌دانیم ظاهر بیرونی نئاندرتال‌ها چگونه بوده است. ظاهرشان احتمالاً با توجه به منطقه‌ی جغرافیایی یا جمعیت خاص متفاوت بوده است. مثلاً ما می‌دانیم که انسان‌های خردمند احتمالاً پوست تیره‌ای داشتند، اما در مناطق گرمسیری به همان شکلی نبودند که در شمال آفریقا دیده می‌شدند. با همین منطق، نئاندرتال‌های سیبری احتمالاً ظاهر بسیار متفاوتی با نئاندرتال‌های مدیترانه‌ای داشتند.

فرایند طبیعی

انقراض بخشی طبیعی از تکامل زیستی است. تخمین زده می‌شود که ۹۹٫۹ درصد از تمام گونه‌هایی که تاکنون وجود داشته‌اند، از بین رفته‌اند. بنابراین، انقراض نئاندرتال‌ها را باید فرایندی طبیعی درطول تاریخ تکامل بدانیم، نه استثنا یا رخدادی نادر.

عوامل مختلفی در انقراض طبیعی نقش دارند؛ رایج‌ترین آن‌ها رقابت میان گونه‌ها و تغییرات در زیست‌بوم‌ها هستند. این عوامل ممکن است زمانی که جمعیت‌ها با مشکلات جمعیتی و ژنتیکی روبه‌رو می‌شوند، در انقراض یک تبار یا گونه نقش تعیین‌کننده داشته باشند یا ممکن است درصورت ثبات جمعیت‌ها، فاقد هرگونه تأثیر باشند.

این دندان آسیای نئاندرتال از منطقه‌ی پینیلا دل‌وایه در دره‌ی بالایی رود لوزویا در اسپانیا به دست آمده است. نئاندرتال‌ها بیش از ۸۰هزار سال پیش در این منطقه زندگی می‌کردند.عکاس: Javier Trueba

وقتی درباره‌ی تکامل انسان صحبت می‌کنیم، به‌دست آوردن اعداد دقیق دشوار است؛ اما یک برآورد این است: نئاندرتال‌ها حدود ۴۰هزار تا ۳۷هزار سال پیش منقرض شدند. براساس داده‌های موجود، با اطمینان می‌توان گفت هیچ مدرک محکمی وجود ندارد که نشان دهد آن‌ها پس از این بازه زمانی دوام آورده‌اند. اکنون که یک بازه‌ی زمانی کلی را می‌دانیم، به توصیف جزئیات ظریف‌تر می‌پردازیم.

برای تعیین اینکه یک فرد یا یک جمعیت نئاندرتال چه زمانی زندگی می‌کرده و در نتیجه چه زمانی از بین رفته است، هر زمان که امکان داشته باشد از «تاریخ‌گذاری رادیوکربنی» استفاده می‌کنیم. با پیشرفت این روش، برخی نئاندرتال‌هایی که پیش‌تر بسیار جدیدتر تاریخ‌گذاری شده بودند (مانند نمونه‌های ویندیا در کرواسی که قدمت تقریباً ۲۸هزار ساله برایشان تخمین زده شده بود یا نمونه‌های اسپای در بلژیک با قدمت ۳۰هزار سال) اکنون عمدتاً مطابق با بازه‌ی ۴۰هزار تا ۳۷هزار سال پیش، تاریخ‌گذاری می‌شوند.

از دیدگاه زیست‌شناسی و بوم‌شناسی، یک گونه زمانی منقرض‌شده محسوب می‌شود که آخرین فرد آن بمیرد

بااین‌حال، برخی جمعیت‌های جداافتاده توانستند در مناطق خاص، چند هزار سال بیشتر زنده بمانند. در نهایت، ماهیت روش‌های تاریخ‌گذاری پرتوسنجی هرگز به ما تاریخ قطعی برای انقراض نئاندرتال‌ها نمی‌دهد، بلکه فقط یک بازه‌ی احتمالی ارائه می‌کند.

فسیل‌هایی که برای ساخت مدل از ظاهر نئاندرتال‌ها استفاده شدند، در سال ۱۹۰۸ در لاشاپل‌اوسن در فرانسه کشف شدند. بعدها مشخص شد که برخی از ویژگی‌های ظاهری نتیجه‌ی آرتروز استخوانی بوده‌اند.DEA/Album

از دیدگاه زیست‌شناسی و بوم‌شناسی، یک گونه زمانی منقرض‌شده محسوب می‌شود که آخرین فرد آن بمیرد. تصویر رایج از نابودی نئاندرتال‌ها، صحنه‌ای است که در آن فردی تنها و اندوهگین در شکافی کوهستانی آخرین نفس خود را بیرون می‌دهد، در حالی که به هم‌نوعانی فکر می‌کند که پیش‌تر از دنیا رفته‌اند.

برای انقراض یک گونه، قاعدتاً باید یک عضو به‌عنوان «آخرین فرد» وجود داشته باشد؛ اما طبیعت بسیار پیچیده‌تر از این عمل می‌کند. نزدیکی میان نئاندرتال‌ها و انسان خردمند ممکن است موجب شده باشد که آخرین افراد نئاندرتال با گونه ما آمیزش کنند و به‌جای آنکه کاملاً ناپدید شوند، در میان مهاجران جدید آفریقایی رقیق و جذب شده باشند.

پیش از آنکه یک تبار یا گونه منقرض شود، ممکن است از بخشی از محدوده‌ی طبیعی خود حذف شود یا به بیرون رانده شود (برای مثال به دلیل تغییرات اقلیمی) و در نتیجه قلمرویی که در آن یافت می‌شود، به‌شدت کاهش یابد. حتی ممکن است یک گونه در وضعیت «انقراض عملکردی» قرار بگیرد؛ یعنی جمعیت‌های آن به دلیل کوچک‌بودن بیش از حد، دیگر توانایی بقا در بلندمدت نداشته باشند.

تحلیل‌های جدید DNA یک فسیل نئاندرتال که در غار مَندْرین در دره‌ی رون فرانسه پیدا شده، نشان می‌دهد این فرد به تبار ناشناخته‌ای از نئاندرتال‌ها تعلق داشته است؛ جامعه‌ای کوچک که حدود ۵۰هزار سال از نظر ژنتیکی از دیگر نئاندرتال‌ها جدا مانده بود. توانایی این جمعیت‌ها برای زنده‌ماندن در انزوا برای چنین مدت طولانی، نشان می‌دهد آن‌ها موجوداتی فوق‌العاده مقاوم بودند.

نئاندرتال‌ها و هومو ساپینس از نظر ژنتیکی با یکدیگر آمیخته شدند. این تصویر، دیداری میان اعضای هر دو گروه را بازسازی می‌کند. انسان‌های خردمند در این تصویر، زیورآلاتی را بر تن دارند که ویژگی فرهنگ آن‌ها بود.Science Photo Library/Album

فرهنگی نمادین متعلق به خودشان

در سال‌های نخست پژوهش درباره‌ی نئاندرتال‌ها، باور بر این بود که آن‌ها توانایی نمادپردازی نداشتند. آویزها و گوشواره‌ها فقط در برخی محوطه‌ها و در دوره‌های بسیار پایانی تاریخ این گونه پیدا شده بودند؛ بنابراین تصور می‌شد آن‌ها به‌کارگیری این اشیا را از همسایگان انسان خردمند خود که تا آن زمان در اروپا ساکن شده بودند، تقلید کرده‌اند.

اما در دهه‌های اخیر ثابت شده است که نئاندرتال‌ها واقعاً فرهنگ نمادین مخصوص خودشان را توسعه داده بودند؛ فرهنگی که شامل استفاده‌ی آرایشی از رنگدانه‌ی قرمز، استفاده از پرها و ساخت اشیای نمادین با چنگال عقاب می‌شد.

هنوز درباره‌ی اینکه آیا هرکدام از این موارد واقعاً زیورآلات شخصی بوده‌اند یا نه، بحث وجود دارد. اما تردیدی نیست که دنیای نمادین نئاندرتال‌ها غنی بوده است: آن‌ها (همراه با انسان خردمند) نقش مهمی در فرهنگ ابزارسازی موستری داشتند؛ فرهنگی که نام خود را از محوطه‌ی باستان‌شناسی لو موستیه در فرانسه گرفته است.

جمعیت‌های نئاندرتال پیش از انقراض نهایی، احتمالاً از بیشتر محدوده‌های زیست طبیعی خود رانده و ناچار شدند در گروه‌های جدا از هم و بدون جریان ژنی میان خود زندگی کنند.

مطالعات ژنومی روی نئاندرتال‌های غارهای ال‌سیدرون (آستوریاس اسپانیا)، ویندیا (کرواسی)، مزمایسکایا (قفقاز) و آلتا (سیبری) نشان می‌دهد که آخرین جمعیت‌های نئاندرتال تنوع ژنتیکی بسیار پایینی داشتند؛ بدین معنی که آن‌ها گروه‌هایی کوچک و بسیار بسته بودند که مواردی از درون‌آمیزی (آمیزش میان خویشاوندان نزدیک) در آن‌ها رخ می‌داد.

بنابراین، هرچند ممکن است برخی افراد نئاندرتال با دیگر گونه‌های انسانی آمیزش کرده باشند، در نهایت بیشتر جمعیت‌ها و زیرجمعیت‌های نئاندرتال از نظر جسمانی و ژنتیکی منزوی و در نتیجه به انقراض عملکردی دچار شده بودند. تخمین زده می‌شود این فرایند ممکن است تا پنج‌هزار سال، یعنی بین حدود ۴۲هزار تا ۳۷هزار سال پیش، طول کشیده باشد.

عقب‌نشینی به مدیترانه

این ابزار با استفاده از فناوری لوالوآ که توسط نئاندرتال‌ها ابداع شد، ساخته شده است. در این تکنیک، تکه‌سنگ با مهارت مورد ضربه قرار می‌گرفت تا تراشه‌هایی دقیق و از پیش‌طراحی‌شده تولید شود. سپس این تراشه‌ها دوباره اصلاح می‌شدند تا ابزارهایی مناسب برای کارهای مختلف به دست آید.عکاس: Alfred Pasieka

هرچند زمانی تصور می‌شد نئاندرتال‌ها فقط در اروپا زندگی می‌کردند، فسیل‌های آن‌ها تا شرق، یعنی غارهای چاگیرسکایا و دنیسووا در آلتای سیبری و پناهگاه باوه یوان در کوه‌های زاگرس ایران نیز پیدا شده است. برخی ابزارهای سنگی نشان می‌دهند که احتمالاً نئاندرتال‌ها تا شرق آسیا نیز گسترش یافته بودند و در آسیای مرکزی بسیار رایج بودند. بنابراین دقیق‌تر است که از آن‌ها به‌عنوان یک تبار اوراسیایی یاد کنیم.

شبه‌جزیره ایبری در جنوب غربی اروپا احتمالاً آخرین محل زندگی نئاندرتال‌ها بوده است

بااین‌حال، آخرین فسیل‌های نئاندرتال یا آخرین محوطه‌های باستان‌شناسی موستری (نام فرهنگ معمول نئاندرتال‌ها) از نیمه‌ی جنوبی اروپا به دست آمده‌اند. شبه‌جزیره‌ی ایبری در اینجا نقش مهمی دارد. اکنون واضح است که نئاندرتال‌ها آخرین قرن‌های زندگی خود را در آندلس آفتابی گذراندند؛ اما زمان دقیق انقراضشان همچنان محل بحث است.

مطالعات انجام‌شده در غار بوکته دزافارایا در مالاگای اسپانیا در سال ۲۰۰۳ و غار گورهام در جبل‌الطارق در سال ۲۰۰۶، تاریخ‌های بسیار جدیدی بین ۳۳هزار تا ۲۸هزار سال پیش ارائه کردند. اما بعدها این یافته‌ها زیر سؤال رفت و نمی‌توان با اطمینان گفت که قدمت این محوطه‌ها کمتر از ۴۰هزار سال است.

باستان‌شناسان این غار در کوه‌های آلتای روسیه را که درطول ۲۰۰هزار سال در اشغال چندین گونه‌ی انسانی قرار داشت، بررسی می‌کنند. دنیسوواها نیز ازجمله ساکنان این غار بودند که حدود ۹۰هزار سال پیش در آنجا زندگی می‌کردند.عکاس: Eddie Gerald / Alamy/ACI

دیگر محوطه‌های ایبری در جنوب رود اِبرو (مانند غار آنتون و سیما دلاس پالومارس در مورسیای اسپانیا)، غار اولیویرا در پرتغال و برخی لایه‌های غار گورهام) همچنان داده‌های مهمی ارائه می‌کنند که نشان می‌دهد اگر این شبه‌جزیره آخرین محل زندگی نئاندرتال‌ها نبوده باشد، دست‌کم آخرین منطقه‌ی آن‌ها در اروپای غربی بوده است. بااین‌حال، عجیب نخواهد بود اگر در آینده‌ی نزدیک جمعیت‌هایی مشابه نمونه‌های ایبری را در سیبری و حتی مناطق شرقی‌تر پیدا کنیم.

ردیابی ریشه‌های نئاندرتالی دنی

دنیسوواها گروهی از انسان‌تباران بودند که از نظر ژنتیکی با نئاندرتال‌ها و انسان خردمند تفاوت داشتند. آن‌ها نخستین‌بار در سال ۲۰۰۸ شناسایی شدند؛ زمانی که DNA باستانی از یک قطعه استخوان کوچک دستِ یک زن که در غار دنیسووا در کوه‌های آلتای سیبری روسیه پیدا شده بود، توالی‌یابی شد.

در سال ۲۰۱۲، استخوان دیگری از غار دنیسووا متعلق به یک زن جوان دنیسووایی دیگر پیدا شد. پژوهشگران نام او را دنی گذاشتند و مشخص شد یک دورگه است. پدر دنی یک دنیسووایی با مقداری DNA نئاندرتال و مادرش کاملاً نئاندرتال بود و ریشه‌اش به جمعیت‌های غربی فرانسه و اسپانیا بازمی‌گشت.

بنابراین نئاندرتال‌ها نه‌تنها با انسان خردمند، بلکه با دیگر انسان‌تبارانی نیز که در مسیر خود با آن‌ها روبه‌رو شدند، آمیزش داشتند. این موضوع از دیدگاهی پشتیبانی می‌کند که می‌گوید نئاندرتال‌ها واقعاً نابود نشدند، بلکه در نهایت در جمعیت‌های انسان خردمند جذب شدند.

تغییرات اقلیمی و آشوب

یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها در دیرین‌انسان‌شناسی این است که چرا نئاندرتال‌ها منقرض شدند. واقعیت این است که ما هنوز پاسخ قطعی را نمی‌دانیم، اما چندین فرضیه وجود دارد. از پیدایش نئاندرتال‌ها تا انقراضشان، زمان بسیار زیادی گذشت. در طول حدود ۳۵۰هزار سال وجود این گونه‌ی انسانی، اقلیم زمین ده‌ها بار به‌شدت تغییر کرد و این تغییرات در مقیاس جهانی رخ دادند؛ بدین معنی که در بیش از ۱۳هزار نسل نئاندرتال‌ها، مناطقی مانند جزایر بریتانیا از داشتن تابستان‌های آفتابی و زمستان‌های ملایم به شرایطی رسیدند که زیر چندین تن یخ مدفون شدند.

می‌دانیم که نئاندرتال‌ها دست‌کم ۱۰ نوسان بزرگ اقلیمی را پشت سر گذاشتند؛ دوره‌هایی شامل عصرهای میان‌یخچالی و یخچالی، همراه با دوره‌های ایستایی (پیشروی ثانویه‌ی یخچال‌ها) و میان‌ایستایی (عقب‌نشینی یا توقف یخچال‌ها). پژوهش‌های محلی نشان می‌دهند که جنوب اروپا، نه‌تنها شبه‌جزیره‌های مدیترانه‌ای، بلکه سواحل شمالی دریای سیاه و قفقاز نیز در سردترین دوره‌ها از شرایط بسیار سخت در امان بودند. این مناطق مانند پناهگاه‌هایی عمل می‌کردند که گیاهان و جانوران پیش از پیشروی یخ‌ها به آن‌ها عقب‌نشینی کرده بودند. پس از عقب‌نشینی یخ‌ها نیز دوباره برای سکونت به مناطق قبلی بازمی‌گشتند.

بوکته دزافارایا. نخستین فسیل‌های نئاندرتال در این غار در مالاگای اسپانیا در سال‌های ۱۹۸۲ و ۱۹۸۳ پیدا شدند. پژوهشگران نشانه‌هایی از هم‌نوع‌خواری را در بقایای نئاندرتال‌های این محل کشف کردند.Alamy/ACI

بخشی از انقراض دسته‌جمعی ششم؟

تنها رویدادهای فاجعه‌بار می‌توانند موجب انقراض جمعیت‌های سالم شوند. این اتفاق‌ها معمولاً رویدادهای انقراض جمعی هستند که تعداد زیادی از تبارها یا گونه‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهند و ما اکنون در حال تجربه‌ی یکی از آن‌ها هستیم: انقراض دسته‌جمعی ششم. در تمام تاریخ حیات روی زمین، این تنها انقراضی است که علت طبیعی ندارد؛ بلکه ناشی از فعالیت انسان و توانایی ما در تغییر محیط طبیعی است.

برخی پژوهشگران فکر می‌کنند می‌توان نئاندرتال‌ها را در مرحله‌ی آغازین ششمین انقراض قرار داد؛ زیرا ناپدیدشدن آن‌ها به‌عنوان گونه‌ای جداگانه، تا حدی نتیجه‌ی موفقیت انسان خردمند در کنترل منابع طبیعی و فضا بوده است. حتی اگر همان‌طور که بسیاری از باستان‌شناسان امروزی باور دارند، نئاندرتال‌ها کاملاً منقرض نشدند و در جمعیت‌های انسانی جذب شدند، این اتفاق بدین دلیل رخ داد که آن‌ها در رقابت بر سر منابع توسط همسایگان انسانی خود شکست خوردند.

نئاندرتال‌ها تنها مهره‌هایی در صفحه‌ی شطرنج عظیم زیست‌بوم بودند و محدوده‌ی زندگیشان همگام با تغییرات اقلیمی گسترش می‌یافت و کوچک می‌شد.

داده‌های مولکولی و باستان‌شناسی نشان می‌دهند که چندین دوره‌ی شکوفایی وجود داشت که در آن نئاندرتال‌ها سرزمین‌هایی در شمال و شرق را مستعمره کردند؛ شاید حتی تا مغولستان و چین پیش رفتند. یک موج مهم گسترش از حدود ۱۳۰هزار سال پیش آغاز شد و موجی دیگر از حدود ۶۰هزار سال پیش که بخشی از آن به دلیل دوره‌های آب‌وهوایی ملایم‌تر بود.

اما موج دوم کوتاه‌مدت بود. از حدود ۵۵هزار سال پیش، مجموعه‌ای از رویدادهای اقلیمی فرامعمول، نامنظم و بسیار کوتاه رخ داد که شرایط را کاملاً پیش‌بینی‌ناپذیر کرد. گاهی این تغییرات در مقیاس زمانی ملموس برای یک انسان رخ می‌داد و به‌نظر می‌رسد تأثیر بسیار مخربی بر جمعیت‌های نئاندرتال می‌گذاشت؛ به‌طوری که آن‌ها را وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی و عدم‌قطعیت شدید می‌کرد.

جمجمه‌ی نئاندرتال از جبل‌الطارق با قدمت حدود ۴۰هزار سال.DEA/Scala, Florence

اگر نئاندرتال‌ها ده‌ها بار خود را با دوره‌های اقلیمی سخت یا ملایم سازگار کرده بودند، آیا اقلیمی پیش‌بینی‌ناپذیر موجب نابودی آن‌ها شد؟ شاید به‌تنهایی نه، اما باور بر این است که اقلیم یکی از عوامل اصلی سوق‌دادن این گونه به سمت انقراض بود.

آب‌وهوا فقط در دوره‌های نوسانی آشوبناک نبود؛ بلکه دوره‌هایی از سرمای بسیار شدید نیز رخ داد که ناشی از رویدادهای اقلیمی هاینریش و دانسگارد–اشگر بود؛ یعنی تخلیه‌ی عظیم کوه‌های یخی و سپس گرم‌شدن ناگهانی و بعد سردشدن تدریجی زمین. تا جایی که می‌دانیم، نئاندرتال‌ها فاقد هرگونه فناوری بودند که به آن‌ها امکان بقا در زیست‌بوم‌های قطبی را بدهد. تاکنون هیچ مدرکی مشابه سازگاری مردم اینوئیت از نئاندرتال‌ها پیدا نشده و همین ویژگی، ممکن است برای درک انقراض آن‌ها در دوره‌های سرمای شدید، اهمیت حیاتی داشته باشد.

اقلیم یکی از عوامل اصلی سوق‌دادن نئاندرتال‌ها به سمت انقراض بود

در حالی که جمعیت‌های مختلف نئاندرتال با زیست‌بوم‌های مدیترانه‌ای سازگار شده بودند و ظاهراً رژیم غذایی خود را با افزودن سبزیجات، جانوران کوچک مانند پرندگان، خرگوش‌ها و لاک‌پشت‌ها و حتی منابع دریایی متنوع‌تر کرده بودند، در شمال اروپا شیوه‌ی زندگی بسیار سخت‌تر و محدودتری حاکم بود.

هرچند رژیم غذایی نئاندرتال‌ها متنوع بود، در عرض‌های میانی اروپا عمدتاً بر علف‌خواران بزرگ متمرکز می‌شد. این مجسمه‌ی گاومیش حدود ۱۵هزار سال پیش توسط انسان خردمند از شاخ گوزن شمالی تراشیده شده است.Alamy/ACI

در آنجا نئاندرتال‌ها به گیاه‌خواران بزرگ وابستگی داشتند؛ جانورانی که با چرخه‌های یخچالی در حال کاهش بودند. اغلب، به‌ویژه در دوره‌های سرد، نئاندرتال‌های دشت‌های اروپا به‌شدت به گوشت یک یا دو شکار اصلی وابسته بودند؛ برای مثال گاومیش وحشی در موران یا گوزن شمالی در پناهگاه صخره‌ای ژونزاک (هر دو در فرانسه).

بقایای جانورانی که در محوطه‌های اروپا مصرف شده‌اند نشان نمی‌دهند که در آخرین دوره‌های سکونت، قحطی یا کمبود غذا در این مناطق وجود داشته است. بااین‌حال، هرچه یک شکارچی تخصص‌یافته‌تر باشد (و نئاندرتال‌ها دقیقاً چنین وضعیتی داشتند)، زمانی که شرایط اقلیمی بدتر می‌شود و تعداد شکارهای احتمالی کاهش می‌یابد، راحت‌تر در سراشیبی انقراض قرار می‌گیرد.

همزیستی یا رویارویی؟

در میانه‌ی دوره‌ی میان‌یخچالی موسوم به مرحله‌ی ایزوتوپی دریایی ۳ (حدود ۴۵هزار سال پیش)، آب‌وهوایی ناپایدار شکل گرفت که گاه‌به‌گاه وخیم‌تر می‌شد. جمعیت‌های نئاندرتال به گروه‌های کوچک و منزوی تقسیم شدند، در حالی که یک تبار انسانی جدید با منشأ آفریقایی جدیدتر، به‌تدریج و محتاطانه در حال استقرار در حوضه‌ی پایین رود دانوب بود؛ این جمعیت‌ها از آفریقا یا آسیا آمده بودند.

این نخستین بار نبود که نئاندرتال‌ها و انسان خردمند در کنار هم زندگی می‌کردند؛ زیرا بین ۱۰۰هزار تا ۵۵هزار سال پیش، هر دو گونه در خاورمیانه و غرب آسیا بدون درگیری آشکار در کنار یکدیگر زندگی کرده بودند.

مرد نئاندرتال در این بازسازی از الیزابت دِینس در حال کار با سنگ دیده می‌شود. این تصویر براساس اسکلت لافرسی ۱ ساخته شده است؛ کامل‌ترین اسکلت نئاندرتال کشف‌شده تا امروز که قدمتی بین ۵۴هزار تا ۴۰هزار سال دارد.S. Plailly/E. Daynes/Science Photo Library/Album

بسیاری از پژوهشگران باور دارند که رقابت بر سر منابع و قلمرو میان ساکنان قدیمی اروپا و تازه‌واردان، عاملی اصلی بود که توازن را علیه نئاندرتال‌ها تغییر داد.

هرچند باستان‌شناسان تفاوت‌های زیادی میان نئاندرتال‌ها و انسان خردمند از نظر فناوری، رژیم غذایی یا شیوه‌ی استفاده از سرزمین نمی‌بینند، نخستین انسان‌های خردمندی که به اروپا رسیدند، فرهنگ‌های پارینه‌سنگی زبرین را با خود آوردند. این فرهنگ‌ها شامل ویژگی‌هایی بودند که ممکن بود برای سازگاری با جهان در بحران اهمیت زیادی داشته باشند: سوزن‌هایی برای دوخت لباس‌های پیچیده، زوبین‌هایی برای ماهی‌گیری و شکار جانوران آبزی، نیزه‌اندازهایی برای شکار از فاصله‌ی دور و مهم‌تر از همه مجموعه‌ای چشمگیر از زیورآلات که نشان‌دهنده‌ی وجود شبکه‌های پیچیده‌ی تبادل در فاصله‌های دور میان گروه‌ها بود.

نشانه‌های گذار. جایگزینی (یا جذب) نئاندرتال‌ها توسط انسان خردمند در اروپا در گذار میان فرهنگ‌های ابزارسازی دیده می‌شود. صنعت ابزارسازی پارینه‌سنگی میانی (۱۲۰هزار تا ۵۰هزار سال پیش) با فرهنگ موستری که عمدتاً متعلق به نئاندرتال‌ها بود، شناخته می‌شود؛ در حالی که پارینه‌سنگی زبرین (۵۰هزار تا ۱۰هزار سال پیش) تنها تحت سلطه‌ی فرهنگ‌های انسان خردمند مانند آوریناسی، سولتِرِی و مَگدالِنی قرار داشت. میان این دو دوره، یعنی از ۵۰هزار تا ۴۰هزار سال پیش، فرهنگ‌های انتقالی مانند شاتلپرونی، اولوزی و بوهونیکی شکل گرفتند. این تصویر نمونه‌هایی از ابزارهای این صنایع را نشان می‌دهد. هرچند وجود فرهنگ شاتلپرونی توسط برخی پژوهشگران مورد تردید است، برخی دیگر می‌گویند این فرهنگ نوآوری‌های معمول پارینه‌سنگی زبرین را نشان می‌دهد که بعضی توسط نئاندرتال‌ها و برخی توسط انسان خردمند ایجاد شدند. افزایش ارتباط میان جمعیت‌ها ممکن است محرک ظهور این فرهنگ‌ها بوده باشد.Alamy/ACI

همزیستی دو گروه از طریق فسیل‌های دورگه نیز ثبت شده است. از جمله می‌توان به اواسه ۱ از غار پِشتره کو آواسه در رومانی اشاره کرد؛ یک فک که ترکیبی از ویژگی‌های انسان خردمند و نئاندرتال دارد. همچنین فسیل‌های غار باچو کی‌رو در بلغارستان نشان می‌دهند این افراد تنها ۶ تا ۱۰ نسل پیش از تولدشان، یک پدربزرگ یا مادربزرگ از هرکدام از این دو گونه داشته‌اند.

همچنین پیشنهاد شده است که فرهنگ‌های انتقالی میان پارینه‌سنگی میانی و زبرین، مانند شاتلپرونی، ممکن است محصول تبادل ایده میان دو گروه انسانی بوده باشند؛ گروه‌هایی که دست‌کم سه‌هزار سال در بیشتر نقاط اروپا در کنار هم زندگی کردند. شاید راهبرد تولیدمثل کافی بوده باشد تا انسان‌های مدرن بتوانند از نظر بوم‌شناختی نئاندرتال‌ها را کنار بزنند. نئاندرتال‌ها ممکن است انرژی زیادی صرف پرورش تعداد کمی فرزند می‌کردند؛ راهبردی که برای شکارچیان تخصص‌یافته‌ای مناسب است که در تعادل با محیط زندگی می‌کنند.

در مقابل، انسان‌های خردمند تازه‌وارد احتمالاً راهبردی فرصت‌طلبانه‌تر داشتند؛ در این راهبرد، انرژی کمتری صرف پرورش تعداد زیادی فرزند می‌شد، حتی اگر احتمال رسیدن آن‌ها به بزرگسالی نسبتاً پایین بود. از آنجایی که تفاوت‌های کوچک در نرخ مرگ‌ومیر جمعیت‌های رقیب می‌تواند موجب نابودی جمعیتی شود که رقابت کمتری دارد، انسان خردمند ممکن است در گسترش جهانی خود، دیگر انسان‌تباران را کنار زده باشد.

ابزارهای استخوانی و شاخ گوزن در پس‌زمینه سیاه
این ابزارهای استخوانی و شاخی که حدود ۱۳هزار سال پیش، در دوره‌ی فرهنگ مگدالِنی ساخته شدند، ویژگی پارینه‌سنگی زبرین و کار انسان خردمند هستند.
پنجه عقاب امپراتور در دست پژوهشگر در پس‌زمینه سیاه
روی این چنگال عقاب امپراطور که حدود ۴۰هزار سال پیش به شکل زیورآلات ساخته شده، آثار تراش دیده می‌شود.

آنچه ظاهراً رد می‌شود، رویارویی خشونت‌آمیز است: حتی ذره‌ای مدرک وجود ندارد که نشان دهد انسان خردمند عمداً نئاندرتال‌ها را «نابود کرده است». انقراض نئاندرتال‌ها داستان رویارویی دو گونه‌ی کاملاً یکپارچه و جدا از هم نیست. هر دو گروه از نظر فرهنگی و به احتمال زیاد از نظر ظاهری تنوع زیادی داشتند.

چهره‌هایی از گذشته. دینس این بازسازی‌ها را از افراد نئاندرتال ساخته است. بقایا در فرانسه پیدا شده‌اند: یک زن (از فسیل سن‌سزر ۱)، یک کودک (از فسیل روک دِمارسال) و یک مرد (از فسیل لافرسی ۱).S. Plailly/E. Daynes/Science Photo Library/Album

مراقبت و اشتراک در جوامع کوچک

شواهد DNA باستانی نشان می‌دهد که نئاندرتال‌ها معمولاً در گروه‌های کوچک و اغلب منزوی زندگی می‌کردند؛ وضعیتی که باعث سطح بالایی از درون‌آمیزی و ایجاد بیماری‌های ژنتیکی می‌شد. بااین‌حال، مقداری جابه‌جایی وجود داشت؛ به‌ویژه در میان زنان که ممکن است برای کاهش خطر درون‌آمیزی بین گروه‌ها جابه‌جا می‌شدند.

این ترکیب انزوا و همکاری گاه‌به‌گاه میان گروه‌ها، تفاوتی میان نئاندرتال‌ها و انسان خردمند نشان می‌دهد؛ زیرا انسان خردمند شبکه‌های اجتماعی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر شکل می‌دادند. آسیب‌های دیده‌شده روی اسکلت‌های نئاندرتال نشان می‌دهد که هم مردان و هم زنان در فعالیت‌های بسیار سخت جسمانی، احتمالاً مرتبط با شکار جانوران بزرگ، مشارکت داشتند.

افراد جوان نیز به‌خوبی مورد مراقبت قرار می‌گرفتند؛ نمونه‌ی آن تینا، دختر نئاندرتال مبتلا به سندرم دان است که در شبه‌جزیره‌ی ایبری زندگی می‌کرد. او احتمالاً به دلیل مراقبتی که مادرش و گروه بزرگ‌تر از او می‌کردند، تا شش‌سالگی زنده ماند.

در برخی مناطق و برخی جمعیت‌ها، نئاندرتال‌ها احتمالاً تفاوت چندانی با انسان خردمند نداشتند. بااین‌حال، تماس میان دو جمعیت در اروپا احتمالاً پراکنده و محدود بود. فرایند انقراض نئاندرتال‌های اروپایی بیش از پنج‌هزار سال طول کشید. ساختار جمعیت‌های نئاندرتال (گروه‌های کوچک و بسیار درون‌آمیز)، راهبردهای تولیدمثل، جایگاه آن‌ها در زیست‌بوم‌ها، آشوب اقلیمی و کاهش شکارهای اصلی‌شان، همگی چشم‌اندازی ناامیدکننده ایجاد کردند. حتی فوران‌های عظیم آتشفشانی و برخورد شهاب‌سنگ‌ها نیز به‌عنوان عواملی که شرایط را برای آن‌ها سخت‌تر کردند، پیشنهاد شده‌اند.

شاید اگر انسان خردمند از آفریقا گسترش نمی‌یافت، جمعیت‌های نئاندرتال در دوره‌ی میان‌یخچالی بعدی بار دیگر از پناهگاه‌های جنوب اروپا، تمام اوراسیا را اشغال می‌کردند

شاید اگر انسان خردمند از آفریقا گسترش نمی‌یافت، جمعیت‌های نئاندرتال در دوره‌ی میان‌یخچالی بعدی بار دیگر از پناهگاه‌های جنوب اروپا، تمام اوراسیا را اشغال می‌کردند؛ همان‌طور که بارها در گذشته انجام داده بودند. شاید هزاران سال بیشتر دوام می‌آوردند. هرگز نمی‌توانیم بفهمیم.

گونه‌ی ما با سرعتی بی‌سابقه در سراسر جهان گسترش یافت و به مناطقی رسید که هیچ انسان‌تبار دیگری قبلاً به آن‌ها نرفته بود. انسان خردمند در کنار نئاندرتال‌ها، با انسان‌های دیگری از گونه‌های متفاوت نیز روبه‌رو شد: دنیسوواها در آسیای مرکزی، هومو لوزوننسیس در اقیانوس آرام، هومو فلورسیِنسیس در جنوب شرق آسیا و احتمالاً گونه‌های دیگری که هنوز کشف نشده‌اند.

اگر پس از ۱۶۰ سال مطالعه‌ی نئاندرتال‌ها هنوز پاسخ قطعی درباره‌ی انقراض آن‌ها نداریم، مسیر درک ناپدیدشدن دیگر گونه‌های انسانی نیز به همان اندازه طولانی و به همان اندازه شگفت‌انگیز خواهد بود.