طبیعت دربرابر تربیت؛ چه مقدار از شخصیت ما از زمان تولد تعیین میشود؟
خلاصه مقاله:
- پرسش درباره اینکه چه مقدار از شخصیت انسان از بدو تولد تعیین میشود، سالهاست ذهن دانشمندان را به خود مشغول کرده است. پژوهشها نشان میدهند تلاشهای اولیه برای نسبت دادن رفتارهای پیچیده به یک یا چند ژن مشخص، مانند «ژن جنگجو»، بیش از حد سادهانگارانه بودهاند.
- امروزه دیدگاه غالب این است که شخصیت از مجموعهای بسیار بزرگ از ژنها شکل میگیرد که هرکدام اثر کوچکی دارند و به تنهایی تعیینکننده نیستند. مطالعات دوقلوها نشان میدهند حدود ۴۰ تا ۵۰ درصد تفاوتهای شخصیتی میتواند با ژنتیک توضیح داده شود، اما این عدد قطعی نیست و با روشهای جدید کمتر برآورد میشود.
- در کنار ژنها، محیط زندگی نیز نقش دارد، اما نه به صورت رویدادهای بزرگ و تعیینکننده، بلکه به شکل مجموعهای از تجربههای کوچک و پیوسته در طول زندگی. یافتهها نشان میدهد حتی رویدادهای مهم زندگی مانند ازدواج یا تروماهای بزرگ، معمولاً تغییرات محدودی در ساختار پایدار شخصیت ایجاد میکنند.
- در نهایت، شخصیت انسان نتیجه تعامل پیچیده و پویا میان عوامل ژنتیکی، محیطی و شرایط زیستی است که هنوز همه ابعاد آن به طور کامل شناخته نشدهاند.
در سال ۲۰۰۹، «عبدالمالک بایوت» در شهر تریسته ایتالیا به دلیل چاقو زدن و قتل مردی که در خیابان او را مسخره کرده بود، به ۹ سال زندان محکوم شد. اما وکیل او برای کاهش این حکم، استدلالی غیرمعمول مطرح کرد.
وکیل ادعا کرد DNA موکلش نشان میدهد «ژن جنگجو» در او وجود دارد؛ جهشی ژنتیکی که در دهههای گذشته در برخی پژوهشها با رفتارهای پرخاشگرانه مرتبط دانسته شده بود. براساس این استدلال، او نمیتواند به طور کامل مسئول رفتار خود باشد. این دفاع در نهایت پذیرفته و یک سال از حکم زندان او کم شد.
از دهه ۱۹۹۰ شواهد درباره ارتباط احتمالی میان رفتارهای خشونتآمیز و نوعی ژن به نام مونوآمین اکسیداز A یا MAOA جمعآوری و در سال ۲۰۰۴، این ژن در رسانهها با عنوان جذاب «ژن جنگجو» معرفی شد.
از آن زمان تاکنون درک ما از نقش ژنها در ویژگیها و رفتارهای انسانی بسیار عمیقتر شده است. آیسو اکبای، استاد دستیار روانپزشکی و ژنتیک صفات پیچیده در مرکز پزشکی دانشگاه آمستردام میگوید: «ابتدا تصور میشد رفتارها تحت تأثیر چند ژن با اثرات بسیار بزرگ هستند، اما این دیدگاه به طور کامل رد شده است.»
در ۱۵ سال گذشته تصویری بسیار دقیقتر و پیچیدهتر از نقش ژنتیک به دست آمده است. حتی مشخص شده که ردیابی و جدا کردن ویژگیهایی مانند قد که زمانی بسیار ارثی و ساده تصور میشدند، در ژنوم بسیار پیچیدهتر از آن چیزی است که قبلاً فکر میکردیم.
امروزه اما روشهای جدید در مطالعات ژنتیک در مقیاس بزرگ، درحال گسترش این تصویر هستند. این روشها با نشان دادن اینکه ژنهای ما چگونه در شکلگیری ویژگیهای انسانی نقش دارند (و در برخی موارد نقش ندارند)، به درک عمیقتری از نیروهای بسیار پیچیدهای منجر شدهاند که طبیعت انسان را شکل میدهند.
لوری کلارک، روزنامهنگار بریتانیایی در مقالهای برای بیبیسی به بررسی نیروهای پیچیده و گاه شگفتانگیزی پرداخته است که شخصیت انسان را شکل میدهند. او در این مطلب به پژوهشهای تازهای اشاره میکند که نشان میدهند ژنهای ما تنها بخشی از داستان تبدیل شدنمان به فردی را که امروز هستیم، بازگو میکنند.
پرسش قدیمی
انسانها همیشه به این موضوع علاقهمند بودهاند که تا چه حد خلقوخو و مسیر زندگی ما از بدو تولد تعیین میشود. بااینحال، منشأ شخصیت یعنی الگوی نسبتاً پایدار افکار، احساسات و نگرشهایی که یک فرد را میسازد، همواره تعریف و شناسایی دشواری داشته است.
پرسش طبیعت یا تربیت (nature or nurture) در معنای امروزی آن، توسط فرانسیس گالتون، دانشمند انگلیسی بنیانگذار علم اصلاح نژاد، رواج پیدا کرد. او در سال ۱۸۷۵ از نخستین کسانی بود که ایده مطالعه ویژگیهای انسان را از طریق دوقلوها مطرح کرد. اما روشهای او ساده و ابتدایی بود و این موضوع تا دهه ۱۹۲۰ به شکل جدی دنبال نشد. سپس پژوهشگران شروع به مقایسه کردن دوقلوهای همسان (با DNA یکسان) با دوقلوهای ناهمسان (با حدود ۵۰ درصد شباهت ژنتیکی) کردند تا نقش ژنها را دقیقتر بررسی کنند.
از آن زمان، مطالعات دوقلوها بسیار رایج شدهاند. امروزه دانشمندان به این جمعبندی رسیدهاند که شخصیت انسان از پنج بُعد اصلی تشکیل شده است: گشودگی به تجربه، وظیفهشناسی، برونگرایی، توافقپذیری و روانرنجوری که به آنها پنج عامل بزرگ شخصیت (Big Five) گفته میشود. بسیاری از پژوهشهای دوقلوها اکنون بررسی میکنند که این ابعاد شخصیتی تا چه حد تحت تأثیر ژنتیک قرار دارند.
فراتحلیل جامعی در سال ۲۰۱۵ که بیش از ۲۵۰۰ مطالعه دوقلو را بین سالهای ۱۹۵۸ تا ۲۰۱۲ بررسی کرده و نزدیک به ۱۸ هزار ویژگی پیچیده انسانی را در بر میگرفت، نشان داد شخصیت دوقلوهای همسان به هیچ وجه کاملاً یکسان نیست.
مشخص شد حدود ۴۷ درصد از تفاوتهای فردی در ۵۶۸ ویژگی را که به خلقوخو یا شخصیت مربوط میشدند، میتوان به تفاوتهای ژنتیکی نسبت داد. طبق نتیجهگیری پژوهش، بخش باقیمانده، باید ناشی از عوامل محیطی باشد. سایر مطالعات نیز همین الگو را تأیید کردهاند؛ به طوری که تنها حدود ۴۰ تا ۵۰ درصد تفاوتهای شخصیتی به ژنتیک مربوط میشود.
دوقلوهای جیم
در سال ۱۹۷۹، توماس بوچارد، روانشناس آمریکایی، تلاش کرد دوقلوهایی را پیدا کند که در دوران نوزادی از هم جدا شده و جداگانه بزرگ شده بودند. او دریافت که دوقلوهای همسانی که جدا از هم رشد کرده بودند، اغلب شباهتهای شگفتانگیزی با یکدیگر دارند.
مشهورترین نمونه، دوقلوهایی بودند با نام «جیم» که در بدو تولد از هم جدا شده و در سن ۳۹ سالگی دوباره یکدیگر را پیدا کردند. بوچارد در مطالعهای در سال ۱۹۹۰ نوشت: «این دو برادر با زنانی به نام لیندا ازدواج کرده بودند، هر دو طلاق گرفته و سپس برای بار دوم با زنانی به نام بتی ازدواج کرده بودند. یکی از آنها نام پسرش را جیمز آلن گذاشته بود و دیگری جیمز آلن. هر دو نیز نام سگ خود را توی گذاشته بودند.»
با این حال، منتقدان گفتهاند که مطالعات بوچارد با مشکلات روششناختی همراه بوده است و تأکید کردهاند که درصورت بررسی دادههای کافی، چنین شباهتهایی میتواند در میان افراد غیرخویشاوند نیز، به صورت تصادفی رخ دهد.
مطالعات دوقلوها همیشه روشی تقریبی و نه کاملاً دقیق بودهاند و اغلب بر پایه برآوردهایی انجام میشدند که تفاوتهای میان دوقلوها و سایر اعضای خانواده را مقایسه میکردند. اما از حدود سال ۲۰۱۰ به بعد، پیشرفتهای بزرگ در ژنتیک مسیرهای تازه و هیجانانگیزی را پیش روی دانشمندانی گذاشت که به دنبال اندازهگیری تفاوتهای شخصیتی بودند.
مسئله «وراثت گمشده»
ژنوم انسان ساختاری بسیار پیچیده و حجیم دارد: ۲۳ کروموزوم که در مجموع حدود ۲۰ هزار ژن را در خود جای دادهاند. این ژنها خود از حدود سه میلیارد «جفت باز» تشکیل شدهاند (کوچکترین واحد ژنتیکی که معمولاً به صورت جفتهایی از حروف در نظر گرفته میشود که در توالی مشخصی کنار هم قرار گرفتهاند).
انسانها از نظر ژنتیکی بسیار به هم شبیهاند و ۹۹٫۹ درصد DNA آنها یکسان است، یعنی تنها حدود ۰٫۱ درصد از ژنوم ما مسئول تفاوتهای میان انسانهاست. این موضوع از یک طرف کار دانشمندان را سادهتر میکند، چون محدوده بررسی را کوچکتر میکند، اما از طرف دیگر هنوز میلیونها جفت باز باقی میماند که باید در میان آنها به دنبال عوامل تفاوتهای انسانی گشت.
با وجود اینکه در دهه ۲۰۰۰ دادههای ژنتیکی ارزانتر و در دسترستر شدند، پیدا کردن منشأ دقیق تفاوتهای انسانی در میان این حجم عظیم از دادهها بسیار دشوارتر از چیزی بود که در ابتدا تصور میشد.
در ۱۵ سال گذشته، شاهد گسترش چشمگیر مطالعات همبستگی در سطح کل ژنوم (GWAS) بودهایم؛ روشی که میلیونها بخش کوچک از ژنوم را بررسی میکند که ممکن است بین انسانها متفاوت باشند و سپس تلاش میکند میان این تغییرات ژنتیکی و ویژگیهای شخصیتی مختلف ارتباط پیدا کند.
در سالهای ابتدایی، مطالعات GWAS در یافتن پایدار و قابلاعتمادِ توالیهای ژنتیکی مرتبط با شخصیت با مشکل مواجه بودند. امروز دلیل این مسئله بهتر درک شده است: ویژگیهای انسانی چندژنی (polygenic) هستند؛ یعنی تعداد زیادی تغییر ژنتیکی مختلف، هرکدام با اثری بسیار کوچک، در کنار هم باعث شکلگیری یک ویژگی میشوند. در مورد صفات پیچیدهای مانند شخصیت، این اثرات میتوانند در هزاران واریانت ژنتیکی پراکنده باشند.
با وجود اینکه انواع مختلف تغییرات ژنتیکی با هم در نظر گرفته میشوند، باز هم نقش کلی ژنتیک در شکلگیری شخصیت کمتر از چیزی است که قبلاً تصور میشد. بر اساس پژوهشهای جدید، میزان «وراثتپذیری» برای ویژگیهای پنج عامل اصلی شخصیت بین ۹ تا ۱۸ درصد برآورد میشود؛ در حالی که مطالعات قدیمی روی دوقلوها این مقدار را حدود ۴۰ درصد نشان میدادند. بنابراین این سؤال مطرح میشود که این اختلاف، یعنی «وراثت گمشده»، چگونه باید توضیح داده شود؟
شاید با افزایش تعداد شرکتکنندگان در این مطالعات و بهبود طراحی آنها، همراه با درک بهتر از نحوه تعامل ژنهای مختلف با یکدیگر، اثرات ژنتیکی قویتری شناسایی شود.
امروزه، وقتی برآوردهای وراثتپذیری حاصل از مطالعات دوقلوها با نتایج مطالعات همبستگی در سطح کل ژنوم مقایسه میشود، تشخیص اینکه کدام دقیقتر است دشوار است و همان طور که آیسو اکبای میگوید: «احتمالاً واقعیت جایی بین این دو قرار دارد.»
درباره «تربیت» (نقش محیط)
اگر این امکان وجود داشته باشد که نقش «طبیعت» یا ژنتیک کمتر از آن چیزی باشد که قبلاً تصور میکردیم، ممکن است وسوسه شویم که بخش بیشتری از شخصیت را به «تربیت» نسبت دهیم؛ یعنی شرایطی که در آن بزرگ شدهایم، افرادی که اطراف ما بودهاند و تجربههای زندگی که تاریخچه منحصربهفرد ما را شکل دادهاند. اما در عمل، به نظر میرسد درک نقش محیط نیز به همان اندازه پیچیده است.
هرچند پژوهشها نشان میدهند شخصیت میتواند در طول زمان تغییر کند، ممکن است فکر کنیم اتفاقات بزرگی مثل برنده شدن در لاتاری یا از دست دادن یک عضو بدن، تغییرات اساسی در شخصیت ایجاد میکنند. اما نتایج تحقیقات نشان میدهد چنین رویدادهای مهم و واحدی، تأثیر کمی بر شخصیت ما دارند. حتی عواملی مثل شیوه تربیت یا روابط اجتماعی هم فقط بخش کوچکی از تفاوتهای شخصیتی را توضیح میدهند.
همچنین پژوهشها نشان دادهاند رویدادهایی مثل ازدواج ممکن است فرد را کمی کمتر پذیرای تجربههای جدید کند یا داشتن فرزند اندکی از میزان برونگرایی او بکاهد، اما این تغییرات جزئیاند و به تنهایی مسیر اصلی شخصیت را تعیین نمیکنند.
مشخص شده است قرار گرفتن در معرض برخی انواع تروما در دوران کودکی، میتواند در بزرگسالی با بروز آسیبهای روانی و کاهش عملکرد شناختی مرتبط باشد و این امر ممکن است در ویژگیهای شخصیتی مانند افزایش روانرنجوری نیز خود را نشان دهد. اما به نظر میرسد آسیبها و فشارهای روانی که در بزرگسالی تجربه میشوند، اثرات بسیار کمتری دارند.
برنت رابرتس، استاد روانشناسی در دانشگاه ایلینوی در اربانا-شمپین آمریکا، میگوید: «این موضوع که حتی اگر رویداد بسیار آسیبزایی در بزرگسالی برای فرد رخ دهد، اثر ماندگار و عمیقی بر شخصیت او باقی نمیگذارد، یکی از بزرگترین شگفتیهای این حوزه پژوهشی بوده است.»
در فرهنگ عامه این تصور رایج است که تجربههای سخت و آسیبزا باعث رشد شخصی ما میشوند. اما رابرتس میگوید: «تروما شما را به کسی که هستید تبدیل نمیکند.»
اما نخستین محیطی که هر انسانی تجربه میکند چه؟ یعنی دوران جنینی درون کیسه آمنیوتیک. مجموعهای از پژوهشهای رو به رشد نشان میدهد استرس مادر در دوران بارداری ممکن است بر خلقوخوی جنین اثر بگذارد؛ پدیدهای که با عنوان فرضی برنامهریزی جنینی (foetal programming) شناخته میشود.
برای مثال، مطالعهای در سال ۲۰۲۲ نشان داد نوزادانی که مادرانشان در دوران بارداری استرس ناپایدار و بیشتری را تجربه کرده بودند، در سهماهگی بیشتر نشانههای ترس، اندوه و ناراحتی از خود نشان میدادند. هنوز دلیل دقیق این موضوع مشخص نیست، اما یکی از فرضیههای مطرح، نقش سازوکارهای اپیژنتیکی است؛ یعنی تغییر در نحوه فعال یا غیرفعال شدن ژنها، بدون اینکه خودِ DNA تغییر کند.
در مجموع، پژوهشگران به این نتیجه رسیدهاند که تفاوتهای شخصیتی علاوه بر اینکه «چندژنی» هستند، «چندمحیطی» نیز هستند. همانطور که توالیهای ژنتیکی متعدد در سراسر ژنوم هر کدام سهم کوچکی در شکلگیری یک ویژگی دارند، تجربههای زندگی ما نیز هر کدام اثرات کوچکی میگذارند که در کنار هم جمع میشوند و در نهایت تأثیر قابل توجهتری ایجاد میکنند.
همچنین اثرات ژنتیکی و محیطی به شیوههایی با هم تعامل دارند که هنوز به طور کامل درک نشدهاند. برای مثال، به نظر میرسد محیط میتواند برخی استعدادها یا گرایشهای ژنتیکی را فعال یا خاموش کند. یانا اینستینسکه، پژوهشگر روانشناسی در دانشگاه بیلهفلد آلمان، میگوید: «استعداد ژنتیکی به این معنا نیست که افراد در هر محیطی رفتار یکسانی خواهند داشت.»
راهی به پیش
مسائلی که درباره آنها صحبت شد، بسیار پیچیده هستند، اما دستکم در حوزه ژنتیک، دانشمندان ادعا میکنند که با استفاده از جدیدترین مطالعات همبستگی در سطح ژنوم به پیشرفتهایی دست یافتهاند. نکته کلیدی، افزایش بسیار زیاد تعداد شرکتکنندگان است؛ به طوری که مطالعات جدید دادههای ژنتیکی صدها هزار یا حتی میلیونها نفر را همزمان تحلیل میکنند.
آیسو اکبای میگوید: «فقط اکنون است که به تعداد کافی از افراد و نمونههای ژنتیکی دسترسی داریم. وقتی با چنین اثرات کوچکی روبهرو هستیم، برای شناسایی آنها به نمونههای آماری بسیار، بسیار بزرگ نیاز داریم.»
مطالعاتی که در دهه گذشته انجام شدهاند، صدها واریانت ژنتیکی را شناسایی کردهاند که با هر یک از پنج عامل بزرگ شخصیت مرتبط هستند. دنیل لوی، استادیار روانپزشکی در دانشگاه ییل آمریکا، میگوید: «در حال حاضر تمرکز زیادی روی افزایش تعداد افرادی است که ژنوم آنها بررسی میشود، تا بتوانیم ژنهای بیشتری را شناسایی کنیم و بر کارهای قبلی دیگران ادامه دهیم.»
بااینحال، لوی تأکید میکند که به مطالعات بیشتری روی افرادی با تبار غیراروپایی نیاز است. او میگوید: «ما احتمالاً در حال از دست دادن تفاوتهای فرهنگی بسیار مهمی هستیم، چون بیش از حد روی یک گروه خاص متمرکز شدهایم.»
ما هنوز فاصله زیادی داریم تا دقیقاً بفهمیم تغییرات بسیار کوچک در میان میلیاردها بخش از کد ژنتیکی ما چگونه در شکلگیری شخصیت نقش دارند. با این حال، برخی یافتههای جالب از همین حالا در حال آشکار شدن هستند.
برای مثال، مطالعهای از لوی نشان داده است ژن CRHR1 (ژنی که در تنظیم پاسخ بدن به استرس نقش دارد) ارتباطی قوی با روانرنجوری در بافتهای سیستم عصبی دارد. این ژن پیشتر نیز با بیماریهای روانپزشکی مانند افسردگی، اضطراب و اختلال وسواس فکری-عملی مرتبط شناخته شده بود؛ اختلالاتی که همگی با روانرنجوری نیز همبستگی دارند. این یافتهها نشان میدهد این ویژگی شخصیتی به شکل نزدیکی با نحوه واکنش طبیعی بدن به استرس گره خورده است.
مطالعه مهم دیگری که در حال حاضر در مرحله داوری علمی قرار دارد، از این نظریه حمایت میکند که «مرکز» شخصیت در قشر پیشپیشانی مغز قرار دارد؛ ناحیهای از مغز که مسئول کارکردهای پیچیدهای مانند برنامهریزی و تصمیمگیری است. این پژوهش نشان میدهد ارتباط ژنتیکی برای تمام پنج عامل بزرگ شخصیت (بهجز توافقپذیری) در ژنهایی که در این بخش از مغز بیان میشوند، غنیتر است. نکته جالب این است که در این مطالعه، نورونهای دوپامینرژیک در میان انواع سلولهایی که بیشترین غنا را نشان میدهند قرار نداشتند؛ موضوعی که میتواند برای نظریههای عصبزیستی شخصیت چالشبرانگیز باشد، زیرا برخی از آنها نقش پررنگی برای دوپامین در شکلگیری برونگرایی و گشودگی به تجربه قائل هستند.
با این حال، حتی در یکی از شناختهشدهترین حوزههای ژنتیک رفتاری، یعنی ارتباط میان خشونت و ژن جنگجو، همچنان محدودیتها و ابهامات زیادی وجود دارد. پژوهشها نشان میدهند که در برخی گروههای مردان، وجود برخی ژنهای تعدیلکننده به همراه عوامل محیطی خاص (مانند بزرگ شدن در محیطی آزارگر) میتواند در شرایط مشخص احتمال بروز رفتارهای خشونتآمیز را افزایش دهد. اما نتایج همچنان قطعی و روشن نیستند.
تا امروز، تلاشها برای تقلیل رفتار انسان به چند ژن محدود یا چند رویداد مشخص زندگی به نتیجه نرسیده است. در واقع، مشخص شده که انسانها به مراتب پیچیدهتر از آن هستند.
یانا اینستینسکه میگوید مهمترین نتیجهای که از این پژوهشها به دست میآید، این است که انسانها ثابت و تغییرناپذیر نیستند، بلکه توانایی زیادی برای تغییر دارند. به گفته او، شرایط زندگی، تجربهها و محیط میتوانند رفتار و ویژگیهای ما را در طول زمان تغییر دهند. او توضیح میدهد: «اینطور نیست که اگر فردی استعداد یا گرایش ژنتیکی خاصی داشته باشد، از همان ابتدا تا پایان عمر همیشه به شکل مشخص رفتار کند؛ بلکه رفتار انسان میتواند در موقعیتها و دورههای مختلف زندگی تغییر کند.»