آیا تستهای شخصیتشناسی حقیقت را به ما میگویند؟
آیا پیچیدگیهای بیپایان روان انسان را میتوان تنها با پرسشنامهای ساده دستهبندی کرد؟ آزمونهای شخصیتشناسی در طول تاریخ دستخوش تغییرات شگرفی شدهاند. برای مثال، در اسپارت باستان، پسران جوان را برای سنجش ویژگیهایی نظیر شجاعت، اراده و قهرمانی شلاق میزدند؛ خصوصیاتی که برای آیندهی آنها در مقام سرباز حیاتی تلقی میشد. امروزه، خوشبختانه افراد در انتخاب مسیر شغلی خود آزادی عمل بیشتری دارند و بسیاری برای درک میزان تناسب خود با مشاغل مختلف، به ارزیابیهای شخصیتی مبتنی بر پرسشنامه روی میآورند.
در حال حاضر، شاخص تیپ شخصیتی مایرز-بریگز یا همان تست امبیتیآی (MBTI) محبوبترین آزمون شخصیتشناسی در جهان است و بخش عمدهای از ابرشرکتها برای ارزیابی متقاضیان استخدام به استفاده از این قبیل ابزارها روی میآورند. اگرچه این روش نسبت به رویکرد خشونتآمیز اسپارتیها پیشرفت چشمگیری محسوب میشود، منتقدان بر این باورند که این آزمون بیشازحد طبقهبندیشده است؛ چرا که به هر فرد یک تیپ شخصیتی ثابت را نسبت میدهد. در مقابل، پژوهشهای علمی نشان میدهند که شخصیت انسان بسیار پیچیدهتر از تعاریف و محدودیتها است.
ابداع تیپهای شخصیتی امبیتیآی
آزمون امبیتیآی ظاهراً پس از حدود هفت دقیقه همراهی بیدردسر، تیپ شخصیتی افراد را شناسایی و کل هویت آنها را در چهار حرف ساده خلاصه میکند. برای مثال، کسی که در این آزمون با عنوان INFP (افراد معمولاً خلاق، دلسوز، وفادار به اصول اخلاقی و بهدنبال راهی برای خدمت به بشر) شناخته میشود، ممکن است با خود فکر کند که اگر در اسپارت باستان زندگی میکرد، چه سرنوشتی در انتظارش بود؟
ریشههای شکلگیری امبیتیآی به دههی ۱۹۲۰ بازمیگردد. کاترین بریگز، نویسنده آمریکایی که هیچ پیشینهای در روانشناسی بالینی نداشت، در آن زمان مجذوب کتاب تأثیرگذار «تیپهای روانشناختی» اثر کارل یونگ، روانکاو سوئیسی، شد. یونگ در این کتاب بیان میکند که تمام انسانها را میتوان در دو گروه کلی «ادراکی» یا «قضاوتگر» طبقهبندی کرد.
یونگ تاکید داشت که هر فرد یک استثنا بر قاعده است و هیچکس کاملاً در طبقهای خاص نمیگنجد
یونگ با تأکید بر اینکه تنها براساس مشاهدات شخصی اوست و پشتوانهی پژوهشی علمی ندارد، پیشنهاد داد که گروه ادراکی به دو دستهی «حسی» و «شهودی» و افراد قضاوتگر به دو دستهی «منطقی» و «احساسی» تقسیم شوند. چهار تیپ اصلی با اضافه شدن دو مؤلفهی «درونگرا» و «برونگرا» ایجاد میشود.
یونگ برای جلوگیری از سوءبرداشت، خاطرنشان کرد که در واقعیت، هر فرد یک استثنا بر قاعده است و هیچکس کاملاً در طبقهای خاص نمیگنجد. کاترین بریگز با وجود هشدارها، از این چارچوب برای دستهبندی کودکان محلهی خود استفاده کرد. بعدها در دههی ۱۹۴۰، ایزابل بریگز مایرز (دختر کاترین بریگز) این ایده را گسترش داد و اولین نسخه از آنچه را که امروز امبیتیآی نامیده میشود، طراحی کرد.
آیا تیپهای شخصیتی واقعاً وجود دارند؟
نسخهی فعلی تست امبیتیآی پرسشنامهای با ۹۳ گویه است که افراد را در یکی از ۱۶ تیپ شخصیتی قرار میدهد. نتایج بهصورت ترکیبی از چهار حرف نمایش داده میشوند؛ برای مثال، تیپ ESTJ معادل برونگرا-حسی-منطقی-قضاوتگر است.
سالانه، حدود دو میلیون نفر با وجود ظاهر سادهی آزمون، برای شناخت تیپ خود و یافتن شغل مناسب در آن شرکت میکنند. اما مشکل بزرگ اینجاست که چارچوب فاقد هرگونه پشتیبانی علمی و تحلیلهای آماری معتبر است. مطالعات نشان میدهند تست امبیتیآی در پیشبینی موفقیت شغلی افراد ناتوان است و حدود ۵۰ درصد از کاربران، با هر بار تکرار آزمون، به نتیجهی متفاوتی دست مییابند.
حدود ۵۰ درصد از کاربران با هر بار تکرار آزمون MBTI نتیجه متفاوتی میگیرند
پروفسور ماتیاس آلماند، روانشناس از دانشگاه زوریخ، بهنقل از آیافالساینس میگوید با وجود فقدان هرگونه شواهد علمی برای پشتیبانی از تست مایرز-بریگز، این آزمون همچنان در دنیای واقعی بهطور گسترده استفاده میشود. آزمون امبیتیآی با تکیه بر یک قرن شبهعلم، با اعتمادبهنفس کامل چهار حرف تعریفکنندهی هویت افراد را ارائه میدهد. برای مثال، فردی با پروفایل INFP در گزارش آزمون به عنوان «میانجی» معرفی میشود؛ یعنی فردی شاعرپیشه، مهربان و نوعدوست که همیشه مشتاق کمک به دیگران است.
روحیات حساس افراد INFP ممکن است این سؤال را ایجاد کند که چه شغلی برای آنها مناسب است؟ گزارشهای امبیتیآی اعلام میکنند که بسیاری از افراد INFP به دلیل کنجکاوی و علاقه به خودبیانگری، رویای نویسندگی را در سر دارند؛ آزمون در این مورد ممکن است دقیق عمل کرده باشد. همچنین، مشاغلی مانند مشاوره، روانشناسی، تدریس، مراقبتهای بهداشتی، مددکاری اجتماعی، ماساژدرمانی یا توانبخشی فیزیکی نیز برای این تیپ پیشنهاد شده است.
شخصیتشناسی؛ علم یا شبهعلم؟
بر خلاف دقت ظاهری نتایج امبیتیآی، شخصیت انسان ایستا نیست. پژوهشها نشان میدهند که عواملی مانند تجربهی داروهای روانگردان یا حتی پیوند اعضا میتوانند شخصیت را تغییر دهند. به همین دلیل، روانشناسان متخصص بهجای رویکردهای تیپمحور، از مدلهای مبتنی بر «صفت» استفاده میکنند.
مدل پنجعاملی شخصیت (FFM) که به بیگفایو (Big Five) نیز شهرت دارد، ابزاری بسیار قدرتمند برای سنجش شخصیت است. به گفتهی آلماند، مدل مذکور بهجای قرار دادن افراد در دستههای ثابت، الگوی کلی رفتارها و تجربیات فرد را نشان میدهد. جایگاه فرد در این مدل بهجای القاب قطعی مانند درونگرا یا برونگرا، در طیفی گسترده مشخص میشود. ماتیاس آلماند توضیح میدهد که بهویژه، صفتهایی نظیر فعال، موافق، مضطرب، قاطع یا هنرمند، ابزارهای مناسبی برای توصیف تفاوتهای میان انسانها هستند.
چرا فقط پنج صفت؟
ایدهی خلاصه کردن شخصیت انسان در پنج ویژگی شاید سادهانگارانه به نظر برسد، اما این مدل حاصل دههها پژوهش در حوزهی واژگانشناسی و تحلیل عاملی است. پژوهشگران در دههی ۱۹۶۰ لغتنامهها را برای یافتن کلماتی که شخصیت را توصیف میکنند، جستوجو کردند. هزاران کلمه انتخاب شد و در نهایت، روانشناسان با بررسیهای آماری دقیق، فهرست طولانی را به پنج طیف اصلی محدود کردند:
- گشودگی به تجربه: میزان اشتیاق به ایدههای نو و خلاقیت.
- باوجدانی: نظم، مسئولیتپذیری و وظیفهشناسی.
- برونگرایی: میزان تمایل به تعاملات اجتماعی و قاطعیت.
- سازگاری: سنجش مهربانی، نوعدوستی و توانایی همکاری.
- روانرنجوری: تجربهی هیجانات منفی مانند اضطراب یا نوسانات خلقی.
مدل پنجعاملی بر خلاف امبیتیآی، میتواند آیندهی افراد را پیشبینی کند. برای مثال، افرادی با نمرهی بالای «باوجدانی» معمولاً در روابط بینفردی موفقترند. صفت مذکور همچنین پیشبینیکنندهای قوی برای عملکرد شغلی است. کشورهایی با سطح بالاتری از «گشودگی به تجربه» در سطح کلان، تمایل بیشتری به نهادهای دموکراتیک نشان میدهند.
نتایج آزمون بیگ فایو ممکن است مسیر دقیقی را تحمیل نکند، اما بینش معناداری دربارهی ابعاد مختلف شخصیت ارائه میدهد. ابزارهای علمی اینچنینی قطعاً از روشهای باستانی اسپارتیها یا برچسبهای همگانی تیپشناسی، کارآمدتر هستند.
جمعبندی
پاسخ نهایی به پرسشهای بنیادین دربارهی ماهیت شخصیت ما، نشان میدهد که اگرچه آزمونهایی مانند امبیتیآی با کدهای چهارحرفی جذابیت روایی بالایی دارند، در دنیای علم بهعنوان ابزاری دقیق برای کشف حقیقت شناخته نمیشوند. در واقع، شخصیت انسان در دستهبندیهای پیشساخته جای نمیگیرد؛ چرا که تیپهای شخصیتی ثابت و ایستا وجود خارجی ندارند و صرفاً برچسبهایی سادهانگارانه برای توصیف پیچیدگیهای بیپایان روان محسوب میشوند.
پژوهشهای آماری ثابت میکنند که انسانها نه در قالب تیپهای شخصیتی قطعی، بلکه در طیفهای گوناگونی توزیع شدهاند و به همین دلیل، مدلهای تیپمحور در پیشبینی دقیق رفتار یا موفقیت شغلی ناتوان میمانند. انتخاب آزمونهایی مانند مدل پنج عاملی بیگفایو بهعنوان استاندارد طلایی علم شخصیتشناسی نیز حاصل یک اتفاق ساده نیست، بلکه ریشه در دههها تحلیل دقیق واژگانی و آماری دارد که ثابت کرده تمام تفاوتهای فردی در پنج صفت بنیادین ریشه دارند.
بنابراین، در پاسخ به پرسش نهایی که آیا شخصیتشناسی علم است یا شبهعلم، باید گفت مرز میان این دو در تفاوت میان «تیپ» و «طیف» نهفته است: علم بهجای تقسیمبندی انسانها در ۱۶ گروه محدود، جایگاه هر فرد را در طیفی از صفات متغیر میسنجد. در نهایت، درک صحیح شخصیت نه از طریق کدها، بلکه با تکیه بر مدلهای مبتنی بر شواهد تجربی امکانپذیر میشود که پیچیدگی و تغییرپذیری ماهیت انسان را به رسمیت میشناسند.