پرش به محتوای اصلی

افسانه مغز خزنده؛ چرا مدل مغز سه‌گانه از نظر علمی اشتباه است؟

مطالعه ۴ دقیقه
مارمولک سبز با بدن که به شکل مغز انسان طراحی شده است

ایده مغز خزنده که سال‌ها در روان‌شناسی عمومی رایج بود، امروز از نظر علوم اعصاب تصویری نادرست از تکامل مغز محسوب می‌شود.

ایده‌ی «مغز خزنده» سال‌هاست در کتاب‌های روان‌شناسی عمومی، دوره‌های خودیاری و حتی آموزش‌های مدیریتی تکرار می‌شود. براساس این دیدگاه، بخشی ابتدایی و غریزی در عمق مغز ما وجود دارد که مسئول رفتارهایی مانند ترس، پرخاشگری، میل جنسی و واکنش‌های ناگهانی است و بخش منطقی‌تر مغز باید آن را مهار کند. این توضیح ساده و جذاب است، اما علوم اعصاب امروز آن را تصویر دقیقی از ساختار و تکامل مغز نمی‌داند.

ریشه‌ی این تصور به مدلی برمی‌گردد که پل دی. مک‌لین، عصب‌شناس آمریکایی، در سال ۱۹۵۹ مطرح کرد. او مغز انسان را مجموعه‌ای از سه بخش تکاملی می‌دانست که به‌تدریج روی یکدیگر قرار گرفته‌اند. این دیدگاه بعدها با نام «مدل مغز سه‌گانه (سه‌گانگی یا تثلیث مغز) شناخته شد.

طبق مدل مک‌لین، قدیمی‌ترین بخش مغز همان «مغز خزنده» بود که از نیاکان مشترک ما با خزندگان به ارث رسیده و رفتارهای پایه‌ای مرتبط با بقا، یافتن غذا و تولیدمثل را کنترل می‌کند.

لایه‌ی بعدی در این مدل «مغز پستانداری» بود که دستگاه لیمبیک را دربر می‌گرفت و مرکز احساسات در نظر گرفته می‌شد. مک‌لین تصور می‌کرد این بخش امکان رفتارهایی مانند مراقبت از فرزندان، بازی و شکل‌های ساده ارتباط اجتماعی را در پستانداران فراهم کرده است.

مدل مغز سه‌گانه که مغز انسان را به بخش‌های خزنده، پستانداری و منطقی تقسیم می‌کند، امروزه از نظر علمی معتبر دانسته نمی‌شود

در بیرونی‌ترین بخش نیز قشر مغز قرار داشت که در مدل مک‌لین، «مغز نوپستانداری» نامیده می‌شد. این بخش به توانایی‌هایی مانند زبان، استدلال و تصمیم‌گیری منطقی نسبت داده می‌شد و قرار بود تکانه‌های ابتدایی و واکنش‌های احساسی دو بخش قدیمی‌تر را کنترل کند.

در چنین تصویری، رفتار انسان حاصل رقابت میان سه سامانه بود. تصمیم‌های ناگهانی، خشم یا ترجیح پاداش فوری به منفعت بلندمدت را می‌شد نتیجه‌ی غلبه‌ی «مغز خزنده» دانست.

سادگی توضیح یادشده باعث شد مدل مغز سه‌گانه به‌سرعت از فضای دانشگاهی فراتر برود و وارد روان‌شناسی عامه‌پسند، مدیریت و صنعت خودیاری شود. کتاب‌ها و دوره‌های زیادی براساس این ایده شکل گرفتند که انسان می‌تواند با تقویت بخش منطقی مغز، غرایز و احساسات مخرب خود را مهار کند.

مشکل اینجاست که شواهد امروزی از چنین ساختار سه‌لایه‌ای پشتیبانی نمی‌کنند. تکامل مغز به این شکل رخ نداده است که ابتدا یک «مغز خزنده» ساخته شود، سپس بخش احساسی پستانداران روی آن اضافه شود و در نهایت انسان صاحب یک لایه‌ی منطقی تازه شود. بخش‌های مختلف مغز در طول میلیون‌ها سال به‌طور هم‌زمان دستخوش تغییر شده‌اند، شاخه‌های تکاملی متفاوتی پیدا کرده‌اند و با یکدیگر ارتباط پیچیده‌ای دارند.

بخشی از شواهدی نیز که زمانی برای پشتیبانی از مدل مک‌لین استفاده می‌شدند، بعدها زیر سؤال رفتند. برای مثال، ساختارهایی که زمانی مخصوص «مغز پستانداری» تصور می‌شدند، در برخی خزندگان هم دیده می‌شوند.

از سوی دیگر، ویژگی‌هایی که در گذشته به «مغز نوپستانداری» و جانوران به‌اصطلاح پیشرفته نسبت داده می‌شدند، در بسیاری از گونه‌های دیگر نیز وجود دارند. جانوران مختلف می‌توانند مسئله حل کنند، از تجربه و احساس یاد بگیرند، برای آینده تصمیم بگیرند و با روش‌های پیچیده با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.

گای لشزینر، متخصص مغز و اعصاب در بیمارستان گایز و سنت توماس لندن، می‌گوید این موضوع که قسمت‌های مختلف مغز وظایف متفاوتی دارند کاملاً پذیرفته شده است؛ اما شواهد تکاملی و فیزیولوژیکی از این تصور حمایت نمی‌کنند که مغز انسان از چند لایه‌ی مستقل تشکیل شده باشد. به گفته‌ی او، برخی عملکردهای پایه‌ای مغز در تاریخ تکامل بسیار قدیمی هستند، اما نمی‌توان سه سامانه‌ی جداگانه را مشخص کرد که یکی غرایز، دیگری احساسات و سومی منطق را کنترل کند.

لیزا فلدمن برت، استاد روان‌شناسی دانشگاه نورث‌ایسترن نیز از پژوهشگرانی است که با مفهوم «مغز خزنده» مخالفت می‌کند. در دیدگاه او، مغز میدان نبردی میان غریزه، احساس و منطق نیست.

مغز بیشتر شبیه سامانه‌ای یکپارچه و پویا عمل می‌کند که بخش‌های مختلف آن به‌طور مداوم با یکدیگر در ارتباط‌اند. یکی از وظایف اصلی این سامانه پیش‌بینی نیازهای بدن و مدیریت منابعی مانند انرژی است تا بدن بتواند شرایط داخلی خود را حفظ کند و زنده بماند.

به بیان ساده، هنگام تصمیم‌گیری یا واکنش احساسی معمولاً نمی‌توان گفت یک بخش «ابتدایی» مغز کنترل را از بخش «منطقی» گرفته است. احساس، حافظه، ادراک، وضعیت بدن و تجربه‌های قبلی همگی می‌توانند هم‌زمان در شکل‌گیری رفتار نقش داشته باشند.

مدل مغز سه‌گانه با وجود ضعف‌های علمی، هنوز در برخی کتاب‌های مقدماتی روان‌شناسی آموزش داده می‌شود. پژوهشگران هشدار داده‌اند که ادامه‌ی استفاده از این مدل می‌تواند برداشت نادرستی از تکامل ایجاد کند.

یکی از مشکلات این است که چنین مدلی انسان را به‌عنوان مرحله‌ی نهایی یا «قله» تکامل معرفی می‌کند؛ گویی گونه‌های دیگر بیشتر تحت سلطه‌ی غریزه‌اند و انسان به‌دلیل داشتن بخش منطقی تازه‌ای در مغز، از آن‌ها جدا شده است.

علوم اعصاب امروز مغز را سامانه‌ای یکپارچه و به‌هم‌پیوسته می‌داند که احساس، حافظه، وضعیت بدن و استدلال در آن با هم تعامل دارند

اما تکامل مسیر خطی و از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد که موجودات را از ساده به پیچیده و در نهایت به انسان برساند. گونه‌های مختلف در مسیرهای جداگانه تکامل یافته‌اند و بسیاری از توانایی‌هایی که زمانی مخصوص انسان تصور می‌شد، شکل‌هایی از آن‌ها در جانوران دیگر هم دیده می‌شود. برای مثال، به‌تعویق‌انداختن پاداش، یعنی صرف‌نظرکردن از منفعتی فوری برای رسیدن به نتیجه‌ای بهتر در آینده، رفتار کاملاً انحصاری انسان نیست.

این پرسش باقی می‌ماند که چرا مفهوم «مغز خزنده» با وجود ردشدن بخش زیادی از پایه‌های علمی آن، همچنان محبوب است.

یکی از دلایل احتمالاً سادگی آن است. تقسیم ذهن انسان به غریزه، احساس و منطق، چارچوبی است که به‌راحتی فهمیده و به خاطر سپرده می‌شود. این مدل همچنین توضیحی ساده برای رفتارهای پیچیده ارائه می‌دهد: اگر تصمیم بدی گرفتیم یا عصبانی شدیم، می‌توان آن را به «بخش ابتدایی» مغز نسبت داد.

اما مغز واقعی چنین مرزبندی روشنی ندارد. دانسته‌های امروز نشان می‌دهند مغز مجموعه‌ای از لایه‌های مستقل و در حال رقابت نیست، بلکه شبکه‌ای به‌شدت به‌هم‌پیوسته است. بخش‌هایی که در فرایندهای احساسی نقش دارند، می‌توانند در تصمیم‌گیری و حافظه نیز دخیل باشند و نواحی مرتبط با استدلال هم جدا از وضعیت بدن و احساسات فعالیت نمی‌کنند.

در نتیجه، عبارت «مغز خزنده» شاید همچنان به‌عنوان یک استعاره در گفت‌وگوهای روزمره کاربرد داشته باشد، اما نباید آن را توضیح علمی دقیقی برای ساختار مغز یا رفتار انسان در نظر گرفت.

به محتوای این مطلب چه امتیازی میدی؟

نظر شما برامون مهمه و به بهتر شدن کیفیت مطالب کمک می‌کنه.

۱ - بسیار بد۱۰ - بسیار خوب

نظرات

از دیگر اعضاء خانواده قلم