اکثر مردم در ابتدای زندگی خود می‌خواهند باور داشته باشند که جهان عادلانه است. آنها انتظار دارند که افراد در صف‌ها نوبت خود را رعایت کنند، در محل کار به طور برابر با آنها رفتار شود و به خاطر کار سخت پاداش بگیرند. این انتظارات، که به نوعی قرارداد نانوشته‌ی اجتماعی هستند، بر نحوه‌ی درک آنها از جهان و واکنش‌شان به آن تأثیر می‌گذارند. اما وقتی زندگی مکرراً این فرضیات را به چالش می‌کشد، سوالی اساسی مطرح می‌شود: چه اتفاقی برای این باورهای بنیادین می‌افتد؟

روانشناسان مدت‌هاست به این سوال علاقه‌مند بوده‌اند. تیمی از پژوهشگران در بریتانیا تصمیم گرفتند با انجام سه نظرسنجی مجزا، به این پرسش پاسخ دهند. آنها دریافتند تجارب ناگوار، نه فقط بر خلق‌وخوی لحظه‌ای، بلکه بر کلیت جهان‌بینی افراد تأثیر می‌گذارند.

سختی‌های زندگی چگونه ذهن را بازسازی می‌کنند؟

دنیل جالی و لورا بلکی، روانشناسان دانشگاه ناتینگهام، در پژوهشی تازه دریافته‌اند که تجربه‌ی رویدادهای ناگوار مانند بیماری، مرگ عزیزان، قربانی شدن در جرم و مشکلات مالی، در طول زمان، اثری تجمعی بر ذهن می‌گذارند. هر کدام از این وقایع، هرچند کوچک، به تدریج باور فرد را به عادلانه‌بودن جهان سست می‌کنند و در نهایت، او را به این نتیجه می‌رسانند که جهان جایی ناعادلانه است.

تحقیق حاضر برای پاسخ به دو سوال کلیدی طراحی شده بود: اول، آیا تجارب ناگوار بر اینکه افراد جهان را ذاتاً ناعادلانه می‌بینند یا خیر تأثیر می‌گذارد؟ و دوم، اگر چنین است، پیامدهای اجتماعی آن چیست؟ برای یافتن پاسخ، محققان سه نظرسنجی جداگانه با بیش از ۱۲۰۰ شرکت‌کننده بریتانیایی انجام دادند. نمونه‌ی آماری آنها از نظر جنسیتی متوازن و میانگین سنی شرکت‌کنندگان ۳۹ سال بود.

نظرسنجی اول: افرادی که در زندگی سختی‌های بیشتر (مثل بیماری، مرگ عزیزان، مشکلات مالی یا خشونت) کشیده بودند، بیشتر از دیگران اعتقاد داشتند جهان جای ناعادلانه‌ای است.

نظرسنجی دوم: کسانی که قربانی خشونت شده بودند، نسبت به کسانی که چنین تجربه‌ای نداشتند، احساس بی‌عدالتی قوی‌تری داشتند. این نشان می‌دهد که خشونت، تأثیری عمیق و ویژه بر نگاه آدم‌ها به جهان می‌گذارد.

نظرسنجی سوم: هرچه سختی‌های زندگی بیشتر باشد، احساس بی‌عدالتی هم بیشتر می‌شود و این احساس، اعتماد افراد را به نهادهایی مثل دادگستری، رسانه و دولت کاهش می‌دهد. این موضوع مهم است؛ زیرا اعتماد به این نهادها، پایه‌ی مشارکت اجتماعی و دموکراسی است.

وقتی دو نفر، واقعیت را به دو شکل می‌بینند

یافته‌ها نشان می‌دهد مردم اطلاعات را صرفاً براساس حقایق موجود تفسیر نمی‌کنند. آنها همچنین حقیقت را از طریق لنز تجارب قبلی خود تفسیر می‌کنند؛ یعنی دو نفر می‌توانند یک خبر را بخوانند، یک مناظره‌ی سیاسی را تماشا کنند یا یک توصیه‌ی بهداشتی را بشنوند، اما با نتایج بسیار متفاوتی از آن خارج شوند.

ادراک افراد از رویدادهای یکسان، نه تنها به محتوای اطلاعات، بلکه به چارچوب تفسیری ناشی از تجارب گذشته‌ی آنها بستگی دارد

این تفاوت ممکن است فقط ناشی از سطح دانش یا گرایش سیاسی آنها نباشد. بلکه می‌تواند ریشه در نحوه‌ی نگاه آنها به جهان داشته باشد؛ دیدگاهی که در نتیجه‌ی سختی‌هایی که در زندگی با آن روبرو شده‌اند، شکل گرفته است. به عبارت دیگر، تجارب سخت، یک «لنز» تحریف‌شده روی چشمان ذهن قرار می‌دهند که از طریق آن، همه‌ی اطلاعات جدید فیلتر و تفسیر می‌شوند.

علاوه‌براین، اگر کسی به طور فزاینده‌ای باور داشته باشد که جهان ناعادلانه است، ممکن است بیشتر متوجه نمونه‌های جدیدی از بی‌عدالتی، فساد یا انگیزه‌های پنهان شود. او نه تنها رویدادها را از دریچه‌ی بی‌عدالتی می‌بیند، بلکه فعالانه به دنبال تأیید این باور در دنیای اطراف خود می‌گردد و هر اتفاق جدید را شاهد دیگری بر توطئه‌ای بزرگ‌تر تلقی می‌کند.

پیوند نهایی: از بی‌عدالتی تا نظریه‌های توطئه

تحقیقات قبلی نشان داده است افرادی که احساس عدم اطمینان، ناتوانی یا تهدید می‌کنند، بیشتر به نظریه‌های توطئه گرایش پیدا می‌کنند. اما بیشتر این پژوهش‌ها بر ویژگی‌های شخصیتی و باورهای افراد متمرکز بوده است.

نظریه‌های توطئه، برای ذهنی که احساس می‌کند قربانی بی‌عدالتی است، مانند پاسخی به یک پرسش بی‌پاسخ عمل می‌کنند: «چرا من؟»

تحلیل تأثیر تجارب ناگوار زندگی بر افراد، الگویی منسجم و تکراری را آشکار کرده است: آن دسته از افرادی که در طول زندگی سختی‌های بیشتری را متحمل شده‌اند و هم‌زمان، درک عمیق‌تری از بی‌عدالتی در جهان دارند، باورهای توطئه‌آمیز را بیشتر می‌پذیرند. این یافته، زنجیره‌ی روانشناختی روشنی را ترسیم می‌کند: تجربه‌ی ناملایمات، نخست، احساس بی‌عدالتی را در فرد پرورش می‌دهد و این احساسِ بی‌عدالتی، به نوبه‌ی خود، ذهن را برای پذیرش توضیحات توطئه‌آمیز درباره‌ی رویدادها آماده می‌سازد.

نظریه‌های توطئه به ندرت رویدادها را تصادفی یا ناشی از اشتباهات انسانی توصیف می‌کنند. درعوض، آنها تمایل دارند نشان دهند که افراد یا سازمان‌های قدرتمندی به طور پنهانی مسئول رویدادها هستند. آنها توضیحاتی ارائه می‌دهند که علل عمدی و برنامه‌ریزی‌شده را پشت رویدادهایی قرار می‌دهند که در غیر این صورت گیج‌کننده، تصادفی یا ناعادلانه به نظر می‌رسند. به عبارت دیگر، آنها به فردی که احساس می‌کند قربانی یک سیستم ناعادلانه است، داستانی منسجم و دشمنی مشخص ارائه می‌دهند.

اهمیت درک فرآیند

در سراسر جوامع مختلف، سطح باور به نظریه‌های توطئه در طول زمان نسبتاً پایدار است. اما نکته‌ی مهم این است که زمانی که این باورها به بخشی از نحوه‌ی درک فرد از جهان تبدیل شوند، تغییر آنها بسیار دشوار است. به همین دلیل، درک تجارب و فرآیندهای روانشناختی که به رشد این جهان‌بینی‌ها کمک می‌کنند، از اهمیت بالایی برخوردار است.

پژوهش نشان می‌دهد احساس بی‌عدالتی، یکی از این مسیرهای کلیدی است. برای کسی که به طور فزاینده‌ای احساس می‌کند در جهان عدالتی برقرار نیست، نظریه‌های توطئه ممکن است از نظر روانشناختی جذاب‌تر شوند؛ زیرا راهی برای معنابخشیدن به تجاربی فراهم می‌کنند که در غیر این صورت درکشان دشوار است. این نظریه‌ها به آنها احساس کنترل، درک و هویت می‌دهند.

یافته‌های پژوهش به این معنا نیست که هر کس سختی‌هایی را تجربه کند، لزوماً به باورهای توطئه گرایش پیدا می‌کند؛ همچنین نشان نمی‌دهد که نظریه‌های توطئه، سرنوشت حتمی افراد آسیب‌دیده است.

آنچه مطالعه روشن می‌سازد، فرآیند روانشناختی بلندمدتی است که به ما کمک می‌کند درک کنیم چرا برخی افراد در مقایسه با دیگران، ذهنیت پذیراتری نسبت به این ایده‌ها دارند. این یک مسیر ممکن است، نه جاده‌ای یک‌طرفه و اجباری که همه را به یک مقصد برساند. به عبارت دیگر، عوامل متعددی در این مسیر نقش دارند و تجربه‌ی ناملایمات، تنها یکی از آنهاست.

جمع‌بندی؛ درسی برای جوامع امروز

در دنیای امروز که اختلاف‌ها و دوگانگی‌های سیاسی و اجتماعی به اوج خود رسیده، رسانه‌ها و سیاست‌گذاران معمولاً تمام تمرکز خود را روی محتوای اطلاعاتی می‌گذارند که مردم دریافت می‌کنند. اما تحقیق نشان می‌دهد که نباید از عاملی مهم‌تر غافل شد: تجاربی که نحوه‌ی تفسیر این اطلاعات را شکل می‌دهند. اما پژوهش، زنگ خطری برای این رویکرد تک‌بعدی است. نباید از تجاربی که چشم‌انداز تفسیری افراد را شکل می‌دهند، غافل شد.

درک این واقعیت که هر فرد، اطلاعات را از دریچه‌ی زندگی شخصی خود فیلتر می‌کند، می‌تواند توضیح دهد که چرا دو نفر که یک رویداد را تماشا می‌کنند، می‌توانند به دو روایت کاملاً متفاوت و گاه متضاد برسند. این تحقیق به ما یادآوری می‌کند که برای فهمیدن اختلاف‌ها، باید فراتر از کلمات و اخبار، به زندگی‌هایی که در پشت آنهاست، نگاه کنیم.

احساس بی‌عدالتی، مسیری روانشناختی است که در آن، ناملایمات زندگی می‌توانند پذیرش نظریه‌های توطئه را تسهیل کنند

در نهایت، تجارب مردم نه تنها در آن لحظه بر آنها تأثیر می‌گذارد، بلکه جهان‌بینی آنها را برای سال‌های آینده شکل می‌دهد. این جهان‌بینی بر نحوه‌ی تفسیر و واکنش آنها به رویدادها و رفتار دیگران تأثیر می‌گذارد.

بنابراین، هر تلاشی برای دستیابی به اجماع بیشتر در جامعه و کاهش شکاف‌های قطبی، نیازمند درک عمیق‌تری از سختی‌هایی است که افراد در طول زندگی خود تجربه کرده‌اند و نحوه‌ی تأثیر این سختی‌ها بر احساس بی‌عدالتی و اعتماد آنهاست. تنها با درک این ریشه‌های روانشناختی است که می‌توان به جای جنگیدن با توطئه‌ها، با احساس ناعادلانه‌ای که آنها را تغذیه می‌کند، مقابله کرد.

پژوهش در ژورنال British Journal of Psychology منتشر شده است.