کریس اسپینوزا کارمند شماره ۸ اپل

روایت کریس اسپینوزا؛ کارمند شماره ۸ که پنجاه سال در اپل ماند

دوشنبه 12 مرداد 1405 - 18:50مطالعه 13 دقیقه
از شب‌بیداری روی نیمکت پارک تا فرار از موج اخراج‌ها؛ کریس اسپینوزا از پنجاه سال پیش روزهای تاریک و روشن اپل را می‌شناسد.

یکی از چهارشنبه‌های سال ۱۹۷۶، پسرکی ۱۴ساله پس از زنگ پایان مدرسه سوار بر موتورسیکلت کوچکش شد و راه افتاد. کریس اسپینوزا هنوز گواهی‌نامه نداشت، هرچند مقصد هم فقط ۲٫۵ کیلومتر دورتر بود. او به سمت محل کار جدیدش می‌رفت؛ برای شغلی تقریباً بدون عنوان.

خلاصه صوتی

خلاصه‌ی صوتی، ساخته‌شده با هوش مصنوعی

شرکتی که کریس برای رسیدن به آن ذوق داشت، خودش هنوز چندماهه بود. مشتریان کنجکاوی که وصف کامپیوترهای خانگی را می‌شنیدند، به آنجا می‌آمدند تا ببینند چنین دستگاهی اصلاً کار می‌کند یا نه. بعد به‌جای اینکه با مهندسی باتجربه مواجه شوند، پسری چهارده‌ساله را مقابلشان می‌دیدند که توضیح می‌داد با این جعبه چه کارهایی می‌توان کرد.

اکنون نیم‌قرن از آن روزهای گاراژ می‌گذرد و اسپینوزا در ۶۴سالگی، هنوز همان‌جا کار می‌کند؛ مردی که کارت پرسنلی‌اش عنوان سنگین و تاریخی کارمند شماره ۸ اپل را بر خود دارد.

رفاقت با دو استیو دردسرساز؛ دور زدن هشدارهای مدرسه

اسپینوزا پیش از ورود به اپل، کامپیوترها را می‌شناخت. تابستان ۱۹۷۴، قبل از اینکه وارد دبیرستان هوم‌استد کالیفرنیا شود، در کلاس تابستانی کامپیوتر شرکت کرد؛ جایی که تجهیزات نسبتاً خوبی مثل چند مینی‌کامپیوتر HP و اتصال‌های تلفنی به سیستم اشتراکی Tymshare را در اختیارشان می‌گذاشت.

معلمان هوم‌استد به او گفته بودند از استیو جابز و وزنیاک دوری کند

دانش‌آموزان دستگاهی با خود به خانه نمی‌بردند؛ ولی لااقل می‌توانستند در ساعت‌هایی محدود پشت ترمینال بنشینند و با زبان بیسیک برنامه بنویسند. استیون هدلی، معلم ریاضی و کامپیوتر مدرسه پاسخ همه‌ی سؤال‌ها را نمی‌دانست، ولی با اشتیاق کتاب‌ها و امکانات مرتبط را جمع می‌کرد تا بچه‌ها خودشان مسیرشان را پیدا کنند.

اسپینوزا بعدها در مصاحبه‌ی تاریخ شفاهی دانشگاه استنفورد گفت که در دوران مدرسه، بیسیک را به‌صورت خودآموز یاد گرفت و خیلی زود، از محدود بودن دسترسی‌اش به کامپیوتر مدرسه کلافه شد.

پیش از کریس دو دانش‌آموز دیگر به نام‌های استیو جابز و استیو وزنیاک در مدرسه هوم‌استد علاقه‌ی مشابهی به کامپیوترها نشان داده بودند. بعضی از معلمان مشترکی که هنوز آنجا تدریس می‌کردند، به اسپینوزا هشدار دادند دور این دو جوان دردسرساز خط بکشد؛ توصیه‌ای که البته نتیجه‌ی کاملاً معکوسی داد.

اسپینوزا اولین‌بار جابز را در فروشگاه Byte Shop دید؛ درست زمانی‌که جابز سرش با راه‌اندازی Apple I گرم بود؛ بُردی که برخلاف کامپیوترهای رایج، کاربر را مجبور نمی‌کرد برای هر فرمان ساده‌ای، کلیدهای صفر و یک را بالا و پایین کند. می‌توانستید صفحه‌کلیدی به آن وصل کنید و همه‌چیز را روی نمایشگر ببینید.

کریس نوجوان که تجربه‌ی کار با ترمینال‌های اشتراکی را داشت، به‌خاطر همین قابلیت شیفته‌ی دستگاه شد. جابز پای او را به جلسات Homebrew Computer Club باز کرد؛ محفلی که در آن مهندسان و علاقه‌مندان کامپیوتر ایده‌ها و برنامه‌ها و مدارهایشان را با هم شریک می‌شدند.

کریس هنوز سنش به رانندگی نمی‌رسید، پس گاهی مادرش او را به جلسات می‌رساند و خودش انتهای سالن می‌نشست و کتاب می‌خواند؛ بعدها هم وزنیاک رفت‌وآمد پسرک را به عهده گرفت. در آن جلسات، کریس کنار جابز، وزنیاک و رندی ویگینتون می‌نشست و صنعتی را تماشا می‌کرد که رشد آن پیش از ساخته‌شدن قواعدش آغاز شده بود.

کریس در سالن‌های کلوب کامپیوتر، شکل‌گیری صنعتی بی‌قانون را با چشمان خودش تماشا می‌کرد

در روایت‌های امروزی، تمام خاطرات، تحت افسانه‌ی گاراژ اپل خلاصه می‌شود؛ البته خانه‌ی جابز و گاراژ معروفش یکی از پایگاه‌های اصلی شرکت محسوب می‌شد؛ اما خود وزنیاک هم بعدها گفت بخش زیادی از این داستان‌ها بزرگ‌نمایی شده‌اند.

طراحی، نمونه‌سازی و برنامه‌ریزی محصولات در مکان‌های دیگری انجام می‌شد و گاراژ بیشتر جایی برای گردهم‌آمدن، آزمایش دستگاه‌های آماده و تحویل سفارش‌ها بود. در واقع کریس به شبکه‌ی شلوغ و درهم‌ریخته‌ای از خانه‌ها، فروشگاه‌ها و باشگاه‌های کامپیوتری قدم گذاشت که هیچ‌کس نمی‌دانست کدام ایده‌اش پول‌ساز خواهد شد.

دموهای بعد از مدرسه در تقاطع بورس و باغ‌وحش

اسپینوزا کارش را با لحیم‌کاری یا ساخت قطعات آغاز نکرد. دسامبر ۱۹۷۶ از او خواستند نسخه‌ای از بیسیک را که قرار بود روی حافظه‌ی Apple II قرار بگیرد، تست کند. او برنامه‌هایی نوشت که رنگ‌ها و گرافیک دستگاه جدید را به رخ می‌کشید.

در آن دوران، اپل هیچ شباهتی به شرکت‌های عادی نداشت. مشتریان با دیدن آدرس شرکت در آگهی‌ها تصور می‌کردند که با دفتر فروش، مسئول پذیرش و نمایشگاه محصولات روبه‌رو می‌شوند؛ ولی وقتی در را باز می‌کردند، با صحنه‌ای مواجه می‌شدند که اسپینوزا آن را ترکیبی از «باغ‌وحش برانکس و بورس نیویورک» توصیف می‌کند.

مشتریان، فروشندگان قطعات، سرمایه‌گذاران و مهندسان هم‌زمان در رفت‌وآمد بودند؛ نیمی از فضا فرش داشت و نیم دیگر کف‌پوشی ساده و شش میز کار مهندسی.

مشتریان کنجکاو برای دیدن کامپیوترها، باید تا پایان زنگ مدرسه و رسیدن کریس صبر می‌کردند

کارمندان وقت نداشتند به تک‌تک کنجکاوانی که از راه می‌رسیدند رسیدگی کنند، پس وظیفه‌ی دمو کردن محصولات به گردن دانش‌آموز دبیرستانی افتاد. سه‌شنبه‌ها و پنجشنبه‌ها ساعت ۳:۳۰ عصر، درست بعد از تعطیل‌شدن مدرسه، کریس پشت Apple II می‌نشست و قابلیت‌هایش را نشان می‌داد.

اسپینوزا مارس ۱۹۷۷ رسماً به استخدام Apple Computer درآمد. وقتی مایکل اسکات، اولین مدیرعامل اپل، شروع به شماره‌گذاری کارمندان کرد، کریس هنوز در مدرسه بود. اسکات شماره‌ی ۷ را برداشت تا روی کارت پرسنلی‌اش شبیه مأمور ۰۰۷ باشد و شماره‌ی ۸ به نوجوانی رسید که دیرتر از همه آمد.

آن روزها شماره‌ی پرسنلی افتخاری نداشت. اپل تازه باید ثابت می‌کرد آدم‌های عادی بیرون از کلوب‌های مهندسی هم حاضرند برای خرید کامپیوتر پول خرج کنند. در نمایشگاه سال ۱۹۷۷، تیم تصمیم گرفت ظاهری حرفه‌ای از خود نشان دهد.

کریس با یک شلوار مخمل کبریتی نو در غرفه ایستاد و لحظه‌ای را تماشا کرد که مردم بالاخره فهمیدند می‌توانند یک کامپیوتر شخصی روی میز خانه‌شان داشته باشند؛ اما وقتی Apple II راهی بازار شد چالش دیگری سر برآورد. حالا کسی باید به افرادی که قبلاً کامپیوتر نداشتند، یاد می‌داد دستگاه چطور کار می‌کند.

شب‌بیداری روی نیمکت‌های سنگی

اسپینوزا از کودکی خوب می‌نوشت. خودش می‌گوید در درس‌هایی مثل انشا که به هنر نوشتن بستگی داشت، نمرات خوبی می‌گرفت؛ ولی در حسابان نتایجش درخشان نبود؛ البته کدنویسی را خیلی دوست داشت؛ اما از توضیح‌دادن برنامه‌ها بیشتر لذت می‌برد.

در یکی از اولین نوشته‌های فنی‌اش بازی Breakout وزنیاک را خط‌به‌خط شرح داد. جف راسکین، مدیر انتشارات اپل، متن را دید و فکر کرد شاید بهتر باشد این بچه به‌جای کد زدن، درباره‌ی نرم‌افزارها بنویسد.

سال ۱۹۷۸، اسپینوزا دبیرستان را تمام کرد و راهی دانشگاه کالیفرنیا در برکلی شد. اپل را ترک نکرد؛ اما دیگر نمی‌توانست مانند گذشته تمام‌وقت در شرکت باشد. راسکین برای حفظ او پروژه‌ای دورکار به دستش سپرد. کریس باید برگه‌های پراکنده‌ای را که همراه Apple II عرضه می‌شد به دفترچه راهنمای کامپیوتر تبدیل می‌کرد.

اسپینوزا یادداشت‌های پراکنده و آشفته‌ی مهندسان را به اولین راهنمای خوانای اپل تبدیل کرد

آنچه به دست اسپینوزا رسید، بیشتر به پازلی درهم‌ریخته شباهت داشت. مایکل اسکات شب‌ها کشوهای میز کارکنان را می‌گشت و هر برگه‌ی تایپ‌شده یا دست‌نویسی را که اطلاعات فنی داشت، جمع می‌کرد. برگه‌ها تکثیر و سوراخ می‌شدند و داخل یک کلاسور قرار می‌گرفتند. یکی از نسخه‌ها هم به‌خاطر رنگ جلدش به کتاب قرمز معروف شد. هیچ‌کدام از یادداشت‌ها از ابتدا برای مخاطبی مشخص نوشته نشده بودند. راسکین کتاب قرمز را به اسپینوزا داد و گفت از آن یک راهنمای واقعی بسازد.

اسپینوزا در سال اول دانشگاه، هفته‌ای ۲۰ تا ۳۰ ساعت روی پروژه کار کرد. حروف‌چینی کامپیوتری را یاد گرفت، متن و ساختار کتاب را از نو نوشت و در پایان ترم بیش از ۲۲۰ صفحه خروجی آماده‌ی چاپ تحویل داد. خودش بعدها می‌گفت هنوز نمی‌فهمد چگونه هم کتاب را تمام کرده و هم درس‌هایش را پاس کرده است.

هفته‌ی آخر پروژه تقریباً بدون خواب گذشت. آزمایشگاه کامپیوتر برکلی از ساعت دو تا شش صبح برای پشتیبان‌گیری تعطیل می‌شد. اسپینوزا در همان فاصله‌ی کوتاه می‌خوابید؛ گاهی روی مبل‌های خوابگاه و گاهی روی نیمکت‌های سنگی پارک استرابری کنیون. با روشن‌شدن هوا دوباره به آزمایشگاه برمی‌گشت.

کریس در فاصله خاموشی سرورهای دانشگاه، روی نیمکت‌های پارک می‌خوابید

روایت اسپینوزا از هفته‌ی آخر، به‌خوبی نشان می‌دهد نخستین سال‌های اپل برایش چه معنا و تعهدی داشت. دستگاه‌ها باید در موعد مقرر به بازار می‌رسیدند و دفترچه‌ها باید پیش از بسته‌بندی چاپ می‌شدند.

پروژه‌ی دفترچه‌راهنما، مسیر حرفه‌ای‌اش را روشن ساخت. اسپینوزا فهمید که نویسنده‌ی فنی صرفاً مترجم کارهای مهندس نیست؛ اگر نویسنده نتواند سازوکار محصولی را به‌سادگی توضیح دهد، احتمالاً طراحی محصول مشکلاتی ریشه‌ای دارد.

مأموریت متناقض مکینتاش: خودت را بیکار کن!

سال ۱۹۸۱، استیو جابز از اسپینوزا خواست دانشگاه را رها کند و تمام‌وقت به تیم مکینتاش بپیوندد. به عقیده‌ی جابز اسپینوزا می‌توانست هروقت که بخواهد درسش را تمام کند؛ ولی فقط یک‌بار فرصت داشت در ساخته‌شدن مکینتاش سهمی داشته باشد.

کریس پیشنهاد را پذیرفت، مدرک لیسانس را رها کرد و در ۲۰سالگی مسئول مستندسازی مکینتاش شد؛ زمانی که کل تیم مک فقط شش یا هفت نفر بودند. جابز از ابتدا دستور عجیبی به او داد و گفت اسپینوزا باید در بهترین حالت خودش را از کار بیکار کند. اگر رابط کاربری خوب طراحی شود، کاربر باید بدون خواندن دفترچه‌ای بفهمد با دستگاه چه کند.

با فلسفه‌ی جابز، مستندسازی به انتهای خط تولید موکول نشد. نویسندگان از همان روزهای اول کنار برنامه‌نویسان نشستند. آن‌ها باید رابط‌ها و فرمان‌هایی را توضیح می‌دادند که گاهی هنوز وجود خارجی نداشتند.

جابز از او خواست رابط کاربری را طوری مستندسازی کند که کاربر اصلا نیازی به خواندن دفترچه نداشته باشد

وقتی توضیح یک قابلیت بیش از حد دشوار می‌شد، می‌فهمیدند که مشکل نویسنده نیست و احتمالاً طراحی آن قابلیت باید تغییراتی کند.

کارولین رز، مسئول مستندات فنی، بارها از اندی هرتزفلد برنامه‌نویس ارشد مک می‌خواست بخشی از نرم‌افزار را دوباره توضیح دهد. پرسش‌هایش ادامه پیدا می‌کرد تا جایی که هرتزفلد متوجه می‌شد مسئله با توضیح بیشتر حل نمی‌شود. او باید نرم‌افزار را از نو طراحی می‌کرد. روز بعد با سازوکاری ساده‌تر برمی‌گشت و این بار نوشتن راهنما هم آسان‌تر می‌شد.

اسپینوزا کار نوشتن راهنما را نوعی روزنامه‌نگاری تحقیقی می‌دانست. اطلاعات آماده‌ای وجود نداشت؛ نویسنده باید میان جنجال مهندسان، نسخه‌های ناتمام و تصمیماتی که هر روز تغییر می‌کردند کاوش می‌کرد تا بفهمد محصول نهایی چیست. دفترچه راهنما هم باید حدود شش هفته زودتر از نرم‌افزار آماده می‌شد، چون چاپ بیشتر از تکثیر دیسک زمان می‌برد. نویسندگان ناچار بودند درباره‌ی آینده‌ای بنویسند که هنوز قطعی نشده بود.

یکی از ماندگارترین داستان‌های تاریخ مک در همین شرایط رقم خورد. فوریه‌ی ۱۹۸۲، اسپینوزا برای یادگیری قابلیت‌های گرافیکی QuickDraw، یک ماشین‌حساب گرافیکی ساخت. جابز طرح را دید و از رنگ پس‌زمینه، ضخامت خطوط و اندازه‌ی دکمه‌ها ایراد گرفت. اسپینوزا تغییرات را اعمال کرد؛ اما جابز باز هم راضی نشد.

کریس با ترفندی هوشمندانه، کمال‌گرایی جابز در طراحی ماشین‌حساب را مهار کرد

روز بعد، اسپینوزا با برنامه‌ای با نام «مجموعه‌ی ساخت ماشین‌حساب دلخواه استیو جابز» نزد مدیرش برگشت. در منوهای برنامه می‌شد ضخامت خط، اندازه دکمه، الگوی پس‌زمینه و دیگر جزئیات را تغییر داد.

جابز حدود ده دقیقه با گزینه‌ها بازی کرد تا به ترکیب ایده‌آلش رسید. همان ظاهر، با تکمیل بخش محاسباتی توسط دان دنمن، بیش‌از ۱۵ سال در سیستم‌عامل مک باقی ماند. اندی هرتزفلد ماجرای ماشین‌حساب را نمونه‌ای از کمال‌گرایی جابز می‌دانست؛ ولی در این میان اسپینوزا انتقادی مبهم را به مجموعه‌ای از گزینه‌های روشن و قابل آزمایش تبدیل کرد.

اسپینوزا برای اینکه بهترین کارش را در تیم مک ارائه دهد، نویسندگانی استخدام کرد که از زاویه‌دید کاربران معمولی به دستگاه نگاه می‌کردند. او ساختار راهنماها را شبیه مجلات جذاب طراحی کرد و آموزش‌ها را بارها روی کاربران واقعی آزمود. کریس باور داشت کیفیت رابط و کیفیت توضیحات، دو روی یک سکه‌اند.

هنر بقا در سال‌های خاکستری اپل

مکینتاش در ژانویه‌ی ۱۹۸۴ عرضه شد. روایات عمومی تاریخ فناوری معمولاً از اینجا مستقیماً به نبرد جنجالی جابز و جان اسکالی می‌پرند؛ اما زندگی حرفه‌ای اسپینوزا خطی و یکدست نبود. او پس از مک، برای مدتی طولانی از مستندسازی و حتی مهندسی فاصله گرفت.

در تجدید ساختار بزرگ سال ۱۹۸۶، کریس مدیر بازاریابی محصول شد و حدود یک دهه در این حوزه ماند. بعدها System 7 را معرفی کرد و با پروژه‌های خلاقانه‌ای مثل HyperCard درگیر شد؛ نرم‌افزاری انقلابی که به کاربران اجازه می‌داد متن، تصویر و پیوندها را در مجموعه‌ای از «کارت‌ها» کنار هم بگذارند و ابزارهای تعاملی بسازند.

کریس برای دوام آوردن در شرکتی که مدام پوست می‌انداخت، بارها جایگاهش را عوض کرد

گرچه هایپرکارت را بیل اتکینسون توسعه داد؛ اما استنفورد نقش اسپینوزا در معرفی این محصول را یکی از ماندگارترین نقاط کارنامه‌اش می‌داند.

تغییر مسیر اسپینوزا راز واقعی بقای او در اپل را فاش می‌کند. وقتی شرکت به مدیر محصول نیاز داشت، وارد بازاریابی شد. وقتی دوباره به مهندسی احتیاج پیدا کرد، به مهندسی برگشت و بعدها روی پروژه‌ی Kaleida و فناوری‌های اسکریپت‌نویسی اپل کار کرد.

بعضی از پروژه‌های کریس موفق شدند و برخی همکاری‌های پرهزینه‌ی دهه‌ی ۱۹۹۰، زیر فشار رقابت و آشفتگی مدیریتی از میان رفتند؛ البته همه‌ی تغییر مسیرها انتخاب‌هایی آزاد و خوشایند نبودند. سال ۱۹۸۵ هیئت‌مدیره‌ی اپل از اسکالی حمایت کرد و جابز اخراج شد. وزنیاک هم کمی پیش‌تر کار روزانه‌اش در اپل را کنار گذاشته بود. اسپینوزا ماند؛ اما نه به این دلیل که به آینده‌ی اپل مطمئن بود.

در نیمه‌ی نخست دهه‌ی ۱۹۹۰، اپل به ورطه‌ی آشفتگی افتاد. شرکت می‌خواست با تنوع محصول سهم بیشتری از بازار را به دست آورد؛ ولی فقط هزینه‌های انبارداری و تولیدش بالا می‌رفت. تا سال ۱۹۹۶ ده‌ها مدل مک با نام‌ها و مشخصاتی نزدیک به هم در بازار عرضه می‌شد که حتی فروشندگان هم تفاوتشان را نمی‌دانستند.

وفاداری اسپینوزا تنها عامل ماندنش نبود؛ هزینه‌ی سنگین اخراج کارمند شماره ۸ هم سپر بلایش شد

مایکروسافت با ویندوز ۹۵ فاصله‌اش را با آن‌ها کم می‌کرد و اپل سیستم‌عامل مدرنی برای آینده‌ی مک نداشت. موج تعدیل نیرو بارها و بارها از راه رسید. کریس برای اولین‌بار به فکر افتاد دنبال کار بگردد؛ مردی بدون مدرک دانشگاهی با رزومه‌ای که تنها نام یک کارفرما روی آن دیده می‌شد.

یکی از مدیران بعدها گفت که سابقه‌ی کریس آن‌قدر طولانی شده بود که اخراج و پرداخت سنوات و مزایای او، هزینه‌ی زیادی روی دست شرکت می‌گذاشت.

اسپینوزا بی‌تردید عاشق اپل بود؛ ولی صرفاً به‌خاطر آرمان و وفاداری در این شرکت نماند. عواملی مانند جایگاه منعطف، شبکه‌ی عمیق روابط، بهره‌مندی از سهام طرح Woz Plan که وزنیاک به کارمندان قدیمی اختصاص داد و حتی همان هزینه‌ی بالای اخراج، همگی مانع از این شدند که شرکت را ترک کند.

بازگشت جابز و عصر جعبه‌های جادویی

در پایان سال ۱۹۹۶ اپل برای یافتن سیستم‌عامل آینده‌اش شرکت NeXT را خرید. این معامله فناوری NeXT را به اپل آورد و استیو جابز را نیز پس از یازده سال دوری به خانه بازگرداند.

اسپینوزا انتظار داشت همان جابز جوان را ببیند؛ مدیری الهام‌بخش که هم‌زمان می‌توانست زندگی اطرافیانش را جهنم کند؛ اما مارس ۲۰۲۶ در رویداد پنجاه‌سالگی اپل در موزه‌ی تاریخ کامپیوتر، برداشتش را در سه کلمه خلاصه کرد: «جابز یاد گرفته بود.»

جابز هنوز سخت‌گیر و بی‌رحم بود؛ اما حالا بهتر می‌دانست چگونه شرکت را اداره کند. اپل ده‌ها مدل سردرگم‌کننده را کنار گذاشت و محصولاتش را به چهار گروه اصلی محدود کرد. فناوری NeXT بستر Mac OS X شد و سپس آی‌مک، آی‌پاد و آیفون دنیای تکنولوژی را تکان دادند.

جابز مسیر محصولات سردرگم‌کننده اپل را به سمت شاهکارهایی مثل آیفون هدایت کرد

اسپینوزا قهرمان اصلی تمام محصولات اپل نبود و خودش هم چنین ادعایی ندارد. او در بخش‌های مختلف نرم‌افزاری و مدیریتی کار می‌کرد و شرکتی را از درون می‌دید که هر چند سال یک‌بار پوست می‌انداخت.

ژانویه‌ی ۲۰۰۷، وقتی جابز آیفون را معرفی کرد، اسپینوزا هم مثل خیلی از قدیمی‌های اپل نمی‌دانست این جعبه‌ی جادویی تا کجا پیش خواهد رفت. چیزی که قدرت آیفون را برایش روشن کرد، نه آمار فروش بود، نه تحلیل بازار؛ بلکه پس از پایان مراسم، همسرش پیامی دوکلمه‌ای برایش فرستاد: «یکی می‌خواهم.» اسپینوزا می‌گوید همان پیام به او فهماند که اپل دوباره چیزی ساخته است که مردم پیش از شنیدن مشخصات فنی، با تمام وجود خواهانش هستند.

جابز در سال ۲۰۱۱ درگذشت؛ اما اسپینوزا باز هم نرفت و در دوران تیم کوک، روی پروژه‌های ویژه‌ای کار کرد. Family Sharing یکی از مهم‌ترین پروژه‌های جدید او محسوب می‌شد؛ قابلیتی که به اعضای خانواده اجازه می‌داد خریدهای دیجیتال، حساب‌های کودکان و بخشی از اطلاعات و اشتراک‌هایشان را مدیریت کنند.

Family Sharing فرسنگ‌ها با برنامه‌های بیسیک سال ۱۹۷۶ فاصله داشت؛ اما اسپینوزا درست مثل قدیم می‌خواست یک فناوری پیچیده، برای خانواده‌ای که حوصله خواندن راهنما ندارد، ساده و قابل‌فهم باشد. پس از آن هم مسیرش به پروژه‌های Apple TV و tvOS رسید.

نوجوانی که زمانی طرز کار کامپیوتر را روی میز برای مشتریان توضیح می‌داد، حالا در توسعه‌ی نرم‌افزاری مشارکت دارد که تصویر و برنامه را به تلویزیون خانه‌ها می‌برد.

چراغ‌های روشن اپل

کریس اسپینوزا طی پنج دهه بدون هیچ گسستی در اپل کار کرد و کارت پرسنلی‌اش حالا خلاصه‌ای از تاریخ یک امپراتوری را بازگو می‌کند.

اسپینوزا نگاه بی‌قیدوشرطی به دنیای تکنولوژی ندارد. او از شرکت‌هایی انتقاد می‌کند که بنیان‌گذارانشان می‌خواهند نسخه‌ی دیگری از جابز باشند؛ وزنیاک خودشان را پیدا کنند، سرمایه به دست آورند و قبل از ترکیدن حباب بعدی از بازار خارج شوند.

حس کارمند شماره‌هشت نسبت به بقای اپل صرفاً در قالب مدح و ستایش بیان نمی‌شود. وقتی از او پرسیدند در طول همه‌ی این سال‌ها، چه چیزی در اپل تغییر نکرده است، پاسخ داد: «ترس و غرور». ترس از این‌که رقبا سریع‌تر حرکت کنند و غرور انجام‌دادن کارها به شیوه‌ای متفاوت.

اسپینوزا زمانی که به اخراج و آینده‌ی نامعلوم فکر می‌کرد، با خودش گفت: «وقتی چراغ‌ها را روشن کردیم اینجا بودم؛ شاید بهتر باشد تا وقتی خاموششان می‌کنیم هم بمانم.» و چراغ‌ها هنوز روشن‌اند.

نظرات

از دیگر اعضاء خانواده قلم