آیا هوش هیجانی عامل کلیدی در تکامل بشر بوده است؟

سه‌شنبه 18 فروردین 1405 - 17:05
مطالعه 3 دقیقه
خانواده نئاندرتال و انسان خردمند در شب در غار دور آتش نشسته‌اند و گوشت می‌پزند
به نظر می‌رسد تکامل انسان نه به واسطه‌ی عقل و رقابت، بلکه عمدتاً با جلوه‌هایی از هوش هیجانی، یعنی همدلی و همکاری، شکل گرفته است.
تبلیغات

حدود ۳۰۰هزار سال پیش، هومو ساپینس یا انسان خردمند، به‌عنوان گونه‌ای متمایز پدیدار شد؛ اما راز بقای ما در میان دیگر انسان‌های اولیه و گونه‌های منقرض‌شده چیست؟ مطالعه‌ای جدید این فرضیه را مطرح می‌کند که هوش هیجانی، یعنی توانایی همدلی، ایجاد پیوندهای اجتماعی قوی و همکاری، نقشی اساسی‌تر از عقل و رقابت در تکامل و پیشرفت بشر ایفا کرده است. این ویژگی‌ها به ما امکان داد تا جوامعی پیچیده بسازیم و جایگاه ویژه‌ای در جهان پیدا کنیم.

شواهد باستان‌شناسی، از مراقبت از افراد ناتوان گرفته تا مراسم تدفین، نشان می‌دهد که حتی انسان‌های اولیه مانند نئاندرتال‌ها نیز دارای شفقت و خودآگاهی عاطفی بوده‌اند. این ویژگی‌ها زمینه‌ساز همکاری، تبادل ایده‌ها و شکل‌گیری جوامع بزرگ شد. آنچه انسان را از بسیاری حیوانات متمایز می‌کند صرفاً هوش بالا نیست؛ بلکه عمق احساسات و توانایی درک متقابل است.

محققان بر این باورند که همدلی و ارتباط با یکدیگر به ما امکان داده تا فرهنگ‌های شگفت‌انگیز بسازیم و جایگاه ویژه‌ای در جهان پیدا کنیم. هر حیوانی برای بقا در زیستگاه خود ویژگی خاصی دارد؛ مثلاً پلنگ به‌دلیل سرعت بالا، شکارچی موفقی است. اما تخصص انسان ممکن است چیزی فراتر از توانایی‌های فیزیکی باشد: مهارت در مدیریت روابط اجتماعی پیچیده. اگرچه میمون‌ها نیز تا حدی این توانایی را دارند، هومو ساپینس اغلب به‌عنوان گونه‌ای در اوج شناخت اجتماعی شناخته می‌شود.

آنچه انسان را از بسیاری حیوانات متمایز می‌کند صرفاً هوش بالا نیست

براساس یافته‌های مطالعه، «شناخت اجتماعی پیچیده» نقش مهمی در تکامل زیستی و فرهنگی ما ایفا کرده و امکان ایجاد روابط قوی درون گروه‌ها، همکاری و تبادل ایده‌ها را فراهم ساخته است. نکته‌ی کلیدی یافته‌ها، این است که انسان‌ها به‌اندازه‌ی کافی باهوش هستند تا پیوندهای اجتماعی خود را فراتر از خویشاوندان گسترش دهند و قبایل، طوایف، شبکه‌های تجاری و در نهایت تمدن‌ها را شکل دهند.

وجود خودآگاهی عاطفی برای تحقق چنین امر ضروری است؛ زیرا به انسان‌های اولیه امکان داد تا تعهداتی بلندمدت نسبت به رفاه یکدیگر داشته باشند، ناامیدی را تحمل کنند، برنامه‌ریزی جمعی انجام دهند، توانایی فداکاری داشته باشند و به دیگران اعتماد کنند.

محققان در مطالعه می‌نویسند: «پیشرفت تدریجی در تنظیم احساسات، نقش مهمی در تکامل انسان ایفا کرده و نقطه کانونی اصلی برای بررسی شناخت عاطفی از سوابق رفتاری و مادی دوران پلیستوسن است.»

شواهد مربوط به شناخت عاطفی و همدلی را می‌توان در یافته‌های باستان‌شناسی نیز مشاهده کرد. به‌طور مثال، بقایای انسان‌های معلول و سالمندی که بدون کمک دیگران قادر به بقا نبوده‌اند، کشف شده است. برای مثال، در محوطه‌ی شانه‌در، انسانی نئاندرتال، دهه‌ها پس از تحمل آسیب‌های تروماتیک شدید (که به ضعف بازو و احتمالاً نابینایی جزئی منجر شد) زندگی کرد. او برای زنده ماندن تا بزرگسالی، به‌طور مداوم تحت مراقبت دیگر اعضای گروهش بود و همدلی بسیاری از دیگر نئاندرتال‌ها دریافت کرد.

سوابق هزاران ساله از سنت تدفین نیز داستان مشابهی را روایت می‌کند. قرار دادن عمدی و آیین‌گونه مردگان در مکان‌هایی از گورهای نئاندرتال‌ها تا ذخایر هومو نالدی در آفریقای جنوبی، نشان می‌دهد که حتی دیگر بستگان باستانی ما نیز احساس معنا، فقدان و شخصیتی فراتر از بقای صرف داشتند.

شفقت و حساسیت اغلب به‌عنوان ضعف‌هایی تلقی می‌شوند که باید در دنیایی رقابتی حذف شوند؛ اما یافته‌های مطالعه یادآوری می‌کند که یکی از بزرگترین نقاط قوت بشریت هرگز خودخواهی یا بی‌رحمی نبوده، بلکه احساسات عمیق و توانایی خارق‌العاده ما در تبدیل این احساسات به همکاری و همدلی بوده است.

پژوهش در مجله‌ی Journal of Archaeological Science منتشر شده است.

نظرات