اثر دانیگ-کروگر

چرا آدم‌های نادان فکر می‌کنند از همه بهترند؟

سه‌شنبه 14 بهمن 1404 - 13:49مطالعه 10 دقیقه
اثر دانینگ-کروگر فقط برای دیگران نیست؛ همه ما در حوزه‌هایی که تخصص نداریم، مستعد این هستیم که فکر کنیم از بقیه بهتریم. بیایید خودمان را تست کنیم.
تبلیغات

تا‌به‌حال پیش آمده با کسی بحث کنید که هیچ‌چیز از موضوع نمی‌داند، اما با چنان اعتمادبه‌نفسی حرف می‌زند که انگار استاد تمام‌عیار آن رشته است؟ یا راننده‌ای را دیده‌اید که در اتوبان، به‌طرز وحشتناکی رانندگی می‌کند، اما معتقد است شوماخرِ زمانه است؟

این ماجرا فقط به پررویی یا غرور مربوط نمی‌شود؛ دانشمندان متوجه شده‌اند که یک باگ عجیب و ترسناک در سیستم‌عامل مغز انسان وجود دارد که باعث می‌شود افراد، دقیقاً در همان لحظه‌ای که کمترین صلاحیت را دارند، بیشترین ادعا را داشته باشند! و برعکس، نوابغ و متخصصان واقعی را اغلب دچار تردید می‌کند تا خودشان را دست‌کم بگیرند.

اما این تناقض عجیب که به آن اثر دانینگ-کروگر می‌گویند، دقیقا چیست و از آیا این تله فقط برای دیگران است یا دامن‌گیر خود ما هم می‌شود؟ از کجا مطمئنیم که همین حالا، در اوج اطمینان، در اشتباهی مطلق غرق نشده‌ایم؟

خلاصه صوتی

دزدی که فکر می‌کرد با‌ آب‌لیمو نامرئی می‌شود

روز ۱۹ آوریل ۱۹۹۵، مردی قدبلند به نام مک‌آرتور ویلر درحالی‌که اسلحه در دست داشت، وارد دو بانک مختلف در پیتسبورگ شد و از متصدیان خواست که پول‌ها را تحویل دهند.

اما نکته‌ی عجیبی در این سرقت وجود داشت که حتی کارمندان بانک را هم شوکه کرد؛ ویلر هیچ ماسکی بر صورت نداشت. او حتی تلاشی نکرده بود کلاهی سرش بگذارد یا عینکی بزند. او با چهره‌ای کاملاً مشخص و اعتمادبه‌نفس کامل مقابل دوربین‌های امنیتی کارش را انجام می‌داد.

کمتر از یک ساعت بعد، پلیس ویلر را در خانه‌اش بازداشت کرد. وقتی مأموران در زدند و او را با دستبند بیرون کشیدند، ویلر با بهت و ناباوری به آن‌ها خیره شد و مقاومت هم نکرد، اما جمله‌ای گفت که در تاریخ روان‌شناسی ماندگار شد: «ولی من آب‌لیمو زده بودم!»

مک‌آرتور ویلر فکر می‌کرد با آب‌لیمو نامرئی شده است

ویلر دیوانه نبود؛ فقط قربانی استدلالی منطقی اما عمیقاً احمقانه شده بود. او می‌دانست که از آب‌لیمو می‌توان به‌عنوان جوهر نامرئی استفاده کرد (اگر با آب‌لیمو روی کاغذ بنویسید و حرارتش دهید، نوشته ظاهر می‌شود). ذهن ویلر به لحاظ منطقی او را توجیه می‌کرد که با همین حساب، اگر آب‌لیمو را به صورتم بمالم، جلوی دوربین‌ها نامرئی خواهد شد!

البته ویلر آن‌قدرها هم بی‌گدار به آب نزده بود. او قبل از سرقت ایده را تست کرد؛ صورتش را با آب‌لیمو پوشاند و با یک دوربین پولاروید از خودش عکس گرفت. اما احتمالاً به دلیل اشتباه در تنظیم دوربین یا سوزش چشمانش از آب‌لیمو، کادر را کج گرفته بود و عکس چاپ شده صورت او را نشان نمی‌داد.

ویلر اما این اشتباه فنی را به‌حساب موفقیت آزمایش گذاشت: «کار می‌کند! من نامرئی شدم.»

این داستان عجیب، راهش را به کتاب World Almanac باز کرد و آنجا بود که دیوید دانینگ، استاد روان‌شناسی دانشگاه کرنل، با آن مواجه شد. دانینگ به حماقت ویلر فکر نکرد؛ او مجذوب اعتمادبه‌نفس دزد بیچاره شد. این سؤال ذهنش را درگیر کرد که آیا ممکن است همان ناتوانی که باعث می‌شود یک فرد تصمیمات احمقانه بگیرد، دقیقاً همان چیزی باشد که توانایی تشخیصِ احمقانه بودن آن تصمیم را از او می‌گیرد؟

دانینگ دریافت که ما با یک پارادوکس شناختی روبرو هستیم. او به همراه یکی از شاگردانش جاستین کروگر، تصمیم گرفتند این فرضیه را از فاز یک داستان خبری خنده‌دار خارج کنند و به بوته آزمایش علمی ببرند. آن‌ها می‌خواستند بدانند چرا نادان‌ها، نمی‌دانند که نادان هستند؟

اثر دانینگ-کروگر درباره‌ انسان‌های نادان چه می‌گوید؟

دانینگ و کروگر برای پاسخ به این معما، نظریه‌ای را تدوین کردند که بعدها در دنیای روان‌شناسی به نام اثر «دانینگ-کروگر» شهرت یافت. هسته مرکزی این نظریه اصل ساده‌ای است؛ مهارت‌هایی که برای انجام درست یک کار لازم دارید، دقیقاً همان مهارت‌هایی هستند که برای تشخیص درست بودن آن کار نیاز دارید.

نظریه دانینگ-کروگر: مهارت‌های لازم برای انجام درست یک کار، همان مهارت‌های لازم برای سنجش آن کار هستند

بیایید این جمله را باز کنیم. اگر شما قواعد دستور زبان را بلد نباشید، طبیعتاً نمی‌توانید یک متن بدون غلط بنویسید؛ اما مشکل بزرگ‌تر اینجاست که چون قواعد را بلد نیستید، حتی اگر متن غلط خودتان را بخوانید، متوجه اشتباهاتش نمی‌شوید! شما ابزار لازم برای قضاوت را ندارید.

در روان‌شناسی به توانایی نظارت بر افکار خود، فراشناخت (Metacognition) می‌گویند؛ یعنی توانایی اینکه از بیرون به عملکرد خودتان نگاه کنید و بگویید: «آهان، اینجا را اشتباه رفتم.»

دانینگ متوجه شد که افراد نالایق، دچار نفرین دوگانه‌ای هستند؛ اول اینکه در انجام کار ناتوان‌اند، و دوم اینکه فراشناخت لازم برای فهمیدن این ناتوانی را ندارند. آن‌ها در قلعه‌ای از نادانی حبس شده‌اند که کلیدش بیرون قلعه جامانده است.

آزمایش شوخ‌طبعی؛ وقتی بی‌مزه‌ها فکر می‌کنند کمدین‌اند

دانینگ و کروگر برای آزمودن فرضیه‌ی خود، به‌سراغ حوزه‌‌ی شوخ‌طبعی رفتند که ارزیابی آن، به‌طور ذاتی وابسته به درک دیگران است.

خندیدن، برخلاف حل یک مسئله‌ی ریاضی، معیار مشخص و عددی ندارد و مستلزم فهم ظرافت‌های اجتماعی، انتظارات مخاطب و واکنش جمعی است. به‌همین دلیل، تشخیص این‌که «چه چیزی بامزه است» می‌تواند آزمون مناسبی برای سنجش توان قضاوت فرد درباره‌ی توانایی خودش باشد.

در این مطالعه، ۶۵ دانشجوی کارشناسی دانشگاه کرنل براساس میزان هم‌خوانی ارزیابی‌شان با نظر کمدین‌های حرفه‌ای، به چهار چارک عملکردی تقسیم شدند. چارک اول، ضعیف‌ترین ارزیابی‌ها را داشت و چارک چهارم، دقیق‌ترین. این تقسیم‌بندی به پژوهشگران اجازه داد تفاوت میان عملکرد واقعی و برداشت ذهنی افراد را بادقت بیشتری بررسی کنند.

افرادی که در قعر جدول بودند، تصور می‌کردند که از نصف کلاس باهوش‌ترند

پس از ارزیابی جوک‌ها، از شرکت‌کنندگان خواسته شد جایگاه خود را در تشخیص شوخ‌طبعی، نسبت به «دانشجوی متوسط کرنل»، به‌صورت درصدی تخمین بزنند.

نتایج نشان می‌داد دانشجویانی که در پایین‌ترین چارک قرار داشتند؛ یعنی حدود ۲۵ درصدی که بدترین عملکرد را بروز می‌دادند؛ به‌طور متوسط خودشان را در حوالی صدک پنجاه‌وهشتم می‌دیدند. درحالی‌که عملکرد واقعی آن‌ها نزدیک به صدک دوازدهم بود، تصور می‌کردند از بیش از نیمی از هم‌دانشگاهی‌هایشان بهترند.

در مقابل، دانشجویان چارک چهارم، بهترین ۲۵ درصد از نظر تطابق با نظر کمدین‌های حرفه‌ای، برآورد محافظه‌کارانه‌تری از خود داشتند. بسیاری از آن‌ها توانایی‌شان را نزدیک به میانگین یا اندکی بالاتر از آن تخمین زده بودند، گویی دقت بالای قضاوتشان را امری عادی و همگانی تلقی می‌کردند.

این توزیع نامتقارن، دقیقاً همان چیزی بود که دانینگ و کروگر پیش‌بینی می‌کردند. در پایین طیف، ناتوانی با اعتمادبه‌نفس همراه بود و در بالای طیف مهارت بیشتر به احتیاط در خودارزیابی منجر می‌شد؛ چون افراد توانمند عملکرد خود را با یک معیار درونی سنجیده‌تر می‌دیدند و آن را به دیگران تعمیم می‌دادند.

دستور زبان؛ وقتی معیار عینی هم نجات‌بخش نیست

شاید با خودتان بگویید: «خب، شوخ‌طبعی سلیقه‌ای است.» دانینگ و کروگر هم همین حدس را زدند، برای همین آزمایش را به حوزه‌هایی کاملاً عینی و منطقی مثل دستور زبان و استدلال منطقی بردند.

در آزمایش دوم، ۸۴ دانشجو باید جملات غلط و درست انگلیسی را تشخیص می‌دادند. نتیجه؟ دقیقاً همان الگوی قبلی تکرار شد. دانشجویانی که نمره‌شان از ۹۰ درصد جامعه‌ی آزمایشی کمتر بود، معتقد بودند که گرامرشان عالی است و خود را بهتر از شصت‌وهفت درصد دیگر دانشجویان ارزیابی می‌کردند!

فرقی نمی‌کرد موضوع بحث جوک باشد، شطرنج باشد یا رانندگی؛ الگو همیشه ثابت بود: افراد نادان‌تر و غیرحرفه‌ای‌تر، بیشترین فاصله را با واقعیت داشتند. آن‌ها نه‌تنها اشتباه می‌کردند، بلکه با اعتمادبه‌نفسی تزلزل‌ناپذیر بر اشتباه خود اصرار می‌ورزیدند.

الگوی ثابت حماقت: ضعیف‌ترین‌ها همیشه بهترین نظر را درباره خودشان دارند

همان‌طور که دانینگ بعدها نوشت: «همان ناتوانی که باعث می‌شود آن‌ها انتخاب‌های غلط بکنند، توانایی فهمیدن غلط‌بودن انتخاب‌ها را هم از آن‌ها می‌گیرد.»

خطرات واقعی اثر دانینگ-کروگر

شاید با خواندن ماجرای دزد بانک یا دانشجویانی که فکر می‌کردند بامزه‌اند، لبخند زده باشید و با خودتان گفته باشید: «خب، این‌ها فقط چند مثال دانشگاهی یا یک مورد استثنایی احمقانه است.» اما دانینگ و کروگر هشداری جدی‌تر برای ما دارند: این سندرم فقط یک خطای بامزه نیست؛ بلکه می‌تواند کشنده باشد.

بیایید از آزمایشگاه بیرون بیاییم و به خیابان‌ها نگاه کنیم. طبق مطالعه‌ای که انجمن اتومبیل آمریکا (AAA) در سال ۲۰۱۸ انجام داد، حدود ۸۰ درصد از مردان معتقدند که رانندگی‌شان بالاتر از میانگین است. کمی به این عدد فکر کنید. از نظر ریاضی غیرممکن است که ۸۰ درصد یک جامعه، بالاتر از ۵۰ درصد میانگین باشند!

این یعنی بخش بزرگی از آن راننده‌هایی که در اتوبان ویراژ می‌دهند، سبقت غیرمجاز می‌گیرند و جان بقیه را به خطر می‌اندازند، دیوانه نیستند؛ آن‌ها صادقانه باور دارند که آن‌قدر راننده‌های ماهری هستند که می‌توانند ماشین را در هر شرایطی کنترل کنند. آن‌ها قربانی اعتمادبه‌نفس کاذب خود شده‌اند.

بخش بزرگی از راننده‌هایی که در اتوبان ویراژ می‌دهند، صادقانه باور دارند راننده‌های ماهری هستند

این الگو را امروزه در ابعاد ترسناک‌تری هم می‌بینیم. کافی است سری به بخش نظرات شبکه‌های اجتماعی بزنید یا جستجویی در گوگل بکنید:

افرادی را می‌بینید که تنها با خواندن دو مقاله در اینترنت، حس می‌کنند بیشتر از یک پزشک متخصص با ۲۰ سال سابقه درباره‌ی واکسن‌ها یا بیماری‌ها می‌دانند. یا کسانی که با دیدن یک تیتر خبری، خود را تحلیلگر ارشد مسائل سیاسی می‌دانند. توهم دانایی در عصر اطلاعات، به اپیدمی خطرناکی تبدیل شده است.

چرا بازخورد منفی جواب نمی‌دهد؟

در نگاه اول، راه‌حل این مشکل ساده به نظر می‌رسد: «چرا کسی به این افراد نمی‌گوید که اشتباه می‌کنند؟» مگر بازخورد منفی نباید باعث شود آن‌ها به خودشان بیایند و مهارتشان را اصلاح کنند؟ تحقیقات دانینگ به این سؤال پاسخی ناامیدکننده اما واقع‌بینانه می‌دهد: بازخورد منفی معمولاً کار نمی‌کند.

در بسیاری از فرهنگ‌ها، و بخصوص در تعاملات روزمره، صراحت کلام بی‌ادبی تلقی می‌شود. ما وقتی لباس نامناسب دوستمان را می‌بینیم، یا وقتی همکارمان ایده احمقانه‌ای می‌دهد، معمولاً لبخند می‌زنیم و سکوت می‌کنیم یا حتی به‌دروغ تأیید می‌کنیم تا «دلش نشکند». درنتیجه، فرد نالایق در حبابی از تأییدهای دروغین زندگی می‌کند و هرگز نمی‌فهمد که کارش ایراد دارد.

فرد نالایق، بقیه را مقصر شکست خود می‌داند تا تصویر ایده‌آلی که از خود ساخته، حفظ کند

حتی اگر کسی پیدا شود و با صراحت انتقاد کند، ذهن فرد نالایق آماده‌ی نپذیرفتن است. دانینگ متوجه شد که این افراد استاد بهانه‌تراشی و فرافکنی هستند. اگر در امتحان رد شوند، استاد با آن‌ها لج بوده؛ اگر در مسابقه ببازند، داور کور بوده یا زمین کج بوده؛ اگر تصادف کنند، ماشین جلویی بد ترمز زده است.

آن‌ها شکست را به عوامل بیرونی نسبت می‌دهند تا تصویر ایده‌آلی که از خودشان ساخته‌اند، ترک برندارد.

بنابراین ما با چرخه‌ای بسته روبرو هستیم: ناتوانی باعث اشتباه می‌شود، فقدان فراشناخت مانع دیدن اشتباه می‌شود و مکانیزم‌های دفاعی مانع شنیدن نقد دیگران می‌شوند. پس چه باید کرد؟

راهکار متناقض: برای دیدن ضعف باید قوی‌تر شد

آیا درمانی برای این نابینایی ذهنی وجود دارد؟ دانینگ و کروگر برای پاسخ به این سؤال، دست به آزمایشی زدند که نتیجه‌اش شاید غیرمنتظره به‌نظر برسد.

آن‌ها گروهی از دانشجویان را که در آزمون‌های منطق ضعیف‌ترین عملکرد را داشتند، جمع کردند. این افراد همان‌هایی بودند که نمرات پایین می‌گرفتند اما فکر می‌کردند نابغه‌اند. محققان به‌جای انتقاد، تصمیم گرفتند به آن‌ها آموزش دهند. یک دوره کوتاه فشرده در زمینه منطق و استدلال برایشان برگزار کردند و سپس دوباره از آن‌ها خواستند خودشان را ارزیابی کنند.

آگاهی از ناتوانی، خودش نوعی توانایی است

انتظار می‌رود که با افزایش مهارت، اعتمادبه‌نفس هم بالاتر برود، درست است؟ اما نتیجه کاملاً برعکس بود! وقتی مهارت دانشجویان بالا رفت، نمره‌ای که به خودشان می‌دادند سقوط کرد. چرا؟ چون آموزش به آن‌ها علم کافی را داد تا بفهمند در گذشته چقدر اشتباه می‌کردند. آن‌ها تازه فهمیدند که چه چیزهایی را نمی‌دانستند.

این کشف بزرگ دانینگ بود: آگاهی از ناتوانی، خودش نوعی توانایی است. برای اینکه بفهمید چقدر نمی‌دانید، باید مقداری دانش داشته باشید. جهل اعتمادبه‌نفس می‌آورد اما دانش، تردید و تواضع ایجاد می‌کند.

چرا افراد توانمند خودشان را کمتر از واقعیت می‌بینند؟

نظریه دانینگ-کروگر فقط درباره‌ی احمق‌ها نیست و نیمه‌ی دوم آن روی باهوش‌ها هم تمرکز دارد، اما به شکلی متفاوت.

در داده‌های همان آزمایش‌هایی که ناتوان‌ترین شرکت‌کنندگان خود را بالاتر از میانگین می‌دیدند، الگوی معکوسی در بالای طیف دیده می‌شود: افراد توانمند، اغلب تصور می‌کنند عملکردشان عادی است و دچار خطای شناختی دیگری می‌شوند.

مثلاً در آزمایش شوخ‌طبعی، شرکت‌کنندگانی که دقیق‌ترین هم‌خوانی را با نظر کمدین‌های حرفه‌ای داشتند، یعنی چارک چهارم عملکرد، به‌طور سیستماتیک توانایی خود را کمتر از جایگاه واقعی‌شان برآورد کردند. آن‌ها نه‌تنها خودشان را بهترین نمی‌دانستند، بلکه گاهی حتی تصور می‌کردند قضاوتشان تفاوت معناداری با دیگران ندارد.

افراد متخصص دچار توهم «من معمولی هستم» می‌شوند

دانینگ و کروگر این پدیده را با یک فرض روان‌شناختی توضیح می‌دهند: افراد توانمند، تجربه‌ی درونی خود را معیار قضاوت درباره‌ی دیگران قرار می‌دهند.

اگر تشخیص یک شوخی خوب، تحلیل یک جمله‌ی پیچیده یا حل یک مسئله‌ی منطقی برای آن‌ها دشوار نباشد، گمان می‌کنند این سهولت، تجربه‌ای همگانی است، تجربه‌ای که اثر اجماع کاذب نامیده می‌شود. این گروه نمی‌بینند چه چیزی را به‌راحتی انجام می‌دهند، چون آن مهارت برایشان عادی شده است.

اگر مک‌آرتور ویلر (دزد بانک) دچار توهم «من خاص هستم» بود، افراد متخصص دچار توهم «من معمولی هستم» می‌شوند. آن‌ها نمی‌دانند که مهارتشان چقدر کمیاب و ارزشمند است، چون استانداردشان را به همه تعمیم می‌دهند.

اثر دانینگ-کروگر فقط مختص دیگران نیست

وسوسه‌برانگیز است که اثر دانینگ-کروگر را به دیگران نسبت دهیم؛ به راننده‌ای که خطر را دست‌کم می‌گیرد، همکار پرادعایی که اشتباهاتش را نمی‌بیند، یا چهره‌ای عمومی که با اطمینان از قضاوت‌های ناپخته دفاع می‌کند. اما میل به فاصله‌گذاری، نشانه‌ی همان خطایی است که پژوهش‌ها توصیف می‌کنند.

دانینگ و کروگر درنهایت به نتیجه‌ای رسیدند که احتمالاً چندان دلگرم‌کننده نیست؛ این پدیده محدود به افراد کم‌هوش، خودشیفته یا بی‌تجربه نیست. مسئله به ساختار شناخت انسان برمی‌گردد. هر کسی، در حوزه‌هایی که مهارت کافی ندارد، مستعد قضاوت نادرست درباره‌ی خودش است و دقیقاً به این دلیل که ابزار تشخیص را در اختیار ندارد، متوجه این ناتوانی هم نمی‌شود.

شاید تنها راه‌حل، شک‌کردن به قطعیت‌هایمان باشد؛ جستجوی بازخوردهای صادقانه و گاهی دردناک از دیگران و مهم‌تر از همه یادگیری مداوم. چون هرچه بیشتر یاد می‌گیریم، دره‌ی نادانی پشت سرمان عمیق‌تر می‌شود، اما چشم‌انداز روبرویمان شفاف‌تر خواهد شد.

تبلیغات
تبلیغات

نظرات