مستند تازهی الکس گیبنی دربارهی ایلان ماسک، بیش از چهار ساعت پروندهای میسازد که از نگاه سازندهاش، او را چهرهای غیرقابلاعتماد، آشفته و سودجو نشان میدهد. فیلم از شکستها، صعودها و نفوذ سیاسی ماسک عبور میکند و در نهایت به ادعایی میرسد که از همه سنگینتر به نظر میرسد.
فیلم Musk که در جشنوارهی بینالمللی فیلم تورنتو نمایش داده شد، پس از نخستین نمایش خود در ونیز نیز خشم سوژهاش را برانگیخته بود. دلیلش روشن است. گیبنی در این مستند، ماسک را کارآفرینی میداند که از تصویر جادویی سیلیکونولی برای پیشبرد منافع مالی خود و شرکتهایش بهره برده و حالا به سطحی از قدرت رسیده که میتواند در سیاست، رسانه و اقتصاد مداخله کند.
پخش از رسانه
محور هولناک روایت، ادعای اشلی سنتکلیر، بلاگر و مادر یکی از فرزندان ماسک، دربارهی شبکهی استارلینک است. او در فیلم اشاره میکند که ماسک شاید از این شبکه برای دستکاری انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۲۴ آمریکا استفاده کرده باشد.
فیلم همچنین به وجود بیش از ۱۰٬۰۰۰ ماهوارهی استارلینک اشاره میکند و حتی احتمال تجهیز آنها به لیزرهای فضایی را پیش میکشد. در صورت صحت چنین ادعایی، با تصویری از یک میلیاردر روبهرو میشویم که ابزارهای فضایی را به اهرمی برای اثرگذاری سیاسی تبدیل کرده است.
گیبنی برای پیشبرد روایت، از همکاری مستقیم ماسک برخوردار نیست. در بخشهای آغازین، خودِ ماسک مستندساز را «دوش» و فیلم را «حملهی تبلیغاتی» توصیف کرده و همین فاصله، کار را به اتکا بر سوابق عمومی، آرشیو تصویری و اظهارنظرهای ثبتشده سوق میدهد. نتیجه، روایتی است که بیش از آنکه بر شهادت درونسازمانی تکیه کند، با انبوهی از کلیپها، نقلقولها و خاطرهگوییها ساخته شده است.
از سیلیکونولی تا سیاست
فیلم مسیر ماسک را از سال ۱۹۹۸ و روزهای اولیهی سیلیکونولی دنبال میکند. اخراج از Zip2 و PayPal، سپس تاسیس اسپیسایکس با پولی که از همان استارتاپها به دست آورد، و بعد سرمایهگذاری در تسلا و کنارزدن بنیانگذارش، مارتین ابرهارد، بخش مهمی از این مسیر را شکل میدهد. گیبنی این فراز و فرودها را نه نشانهی نبوغ صرف، بلکه نمونهای از توانایی ماسک برای شکستخوردن و دوباره صعودکردن میبیند.
در مستند، ماسک بهعنوان فردی رؤیاباف و حسابگر به تصویر کشیده میشود
در فیلم، ماسک بیش از آنکه یک مدیر سنتی به نظر برسد، شبیه یک رؤیاباف حسابگر تصویر میشود؛ کسی که وعدههای بزرگ میدهد و دیگران را برای پشتیبانی از آن وعدهها متقاعد میکند. لارنس فوسی، تحلیلگر مالی، و کوری داکترو، نویسنده، در مستند به این برداشت کمک میکنند که ثروت ماسک فقط محصول ساختن فناوری نیست، بلکه تا حدی از توانایی او در فروش آیندهای بزرگ به سرمایهگذاران میآید؛ آیندهای که همهی وعدههایش همواره محقق نشدهاند.
نمونهها کم نیستند. از قابلیت تعویض باتری در تسلا که در فیلم بهعنوان ترفندی برای دریافت اعتبارهای مقرراتی «خودروی بدون آلایندگی» مطرح میشود، تا ویژگیهای خودران خودروهای برقی که در یک بخش خشمبرانگیز به مرگ دهها نفر نسبت داده میشوند. مستند از همینجا استدلال میکند که بازار، بارها بر پایهی نوآوریهای جذاب و ضمانتهای مبهم، به سمت ارزشگذاریهای نجومی سوق یافته است.
فراتر از فناوری؛ از تصاحب ایکس تا کار در دولت آمریکا
نیمهی دوم فیلم، بر تصاحب توییتر (ایکس کنونی) و سپس نقشآفرینی ماسک در «ادارهی بهرهوری دولت» یا همان دوج تمرکز دارد. هر دو، در برداشت گیبنی، بخشی از یک الگو هستند؛ تلاشی برای استفاده از داده، شکلدادن به افکار عمومی و گرفتن اهرمهای قدرت دموکراتیک. همینجا است که روایت از یک پرترهی مدیریتی عبور میکند و به مطالعهای سیاسی بدل میشود.
گفتوگوهای فیلم با جاستین ماسک، همسر اول او و سنتکلیر، تصویر مردی خودمحور و کنترلگر را پررنگتر میکند. بحث دربارهی وسواس عجیب او به فرزندآوری هم در فیلم تکرار میشود.
گیبنی پیوندی مستقیم میان این وسواس و ترسهای آخرالزمانی ماسک ترسیم نمیکند؛ اما فیلم بهوضوح اشاره دارد که خیالپردازی دربارهی تکثیر نسل و سکونت در مریخ، میتواند از هراس از فروپاشی تمدن و شیفتگی به نجات بشر تغذیه کند. کنار هم قرارگرفتن این مضامین با سلام نازیگونهی بحثبرانگیز او در مراسم تحلیف دوم ترامپ، حس و حال خطرناکتری به روایت میدهد.
ادعایی که از همه سنگینتر بود
تکاندهندهترین لحظهی فیلم نه از گذشتهی ماسک، بلکه از ادعای سنتکلیر میآید. او میگوید ماسک شب انتخابات ۲۰۲۴ زودتر از مهمانی ترامپ رفته، چون از نتیجه خبر داشته است. سنتکلیر میپذیرد که بعد از شنیدن این حرف، پیگیری بیشتری نکرده تا بعدها دربارهی آن مورد بازجویی قرار نگیرد. گیبنی هم این ادعا را تأیید نمیکند.
با وجود این، مستند همین گمانه را به نقطهی اوج خود تبدیل میکند. چهرهای که فیلم از ماسک میسازد، تنها یک میلیاردر خودشیفته نیست؛ مدیری است که با روایتهای آرامشبخش دربارهی محیطزیست، آزادی بیان و آیندهی بشر، انگیزههای شخصیاش را میپوشاند. در چنین قاببندیای، نزدیکی او به سیاست راستگرا، تغییر موضعش دربارهی هوش مصنوعی و حتی فاصلهگیریاش از رویکردهای پیشین، همگی نشانههایی از تلاش برای حفظ مصونیت و تسلط بیشتر دیده میشوند.
گیبنی در پایان، بیش از هر چیز، از مردی میگوید که بهنظر میرسد درگیر خیالپردازیهای بزرگ، داستانسازیهای مداوم و دستکاری سازوکارها برای دوستداشتهشدن و دنبالشدن باشد. قابهای آغازین و پایانی فیلم، برگرفته از The Man Who Could Work Miracles محصول ۱۹۳۶، همین حس را تقویت میکنند. صعود ماسک به مقام «تکنوکینگ» شکستناپذیر، در منطق فیلم، فقط یک موفقیت فناورانه نیست؛ میتواند مقدمهای برای فاجعهای جهانی باشد.
به نظرتان جالبترین بخش این روایت کدام است؟