دو خواهر دوقلو در ۴۵ سالگی فهمیدند پدرهای متفاوتی دارند
لویینیا اوزبورن و میشل در ۴۹ سالگی، درست در روز تولد مشترکشان، با روایتی روبهرو شدند که صرفا شجرهنامهی خانوادگیشان را عوض نکرد؛ بلکه معنای «خواهر دوقلو بودن» را هم برای هر دو از نو تعریف کرد.
نتیجهی آزمایش DNA نشان داد دوقلوهایی که در یک رحم رشد کردهاند، از یک مادر به دنیا آمدهاند و فقط چند دقیقه با هم فاصله داشتهاند، پدرهای متفاوتی دارند؛ رخدادی که تاکنون در تاریخ بریتانیا ثبت نشده بود.
میشل و لویینیا، هم خواهر دوقلو هستند و هم خواهر ناتنی
به روایت گاردین، پدیدهی هتروپاترنال سوپرفکوندیشن (Heteropaternal Superfecundation) زمانی رخ میدهد که چند اتفاق بسیار بعید، همزمان کنار هم قرار بگیرند. یک زن باید در یک چرخهی قاعدگی بیش از یک تخمک آزاد کند، در بازهی باروری خود بیش از یک شریک جنسی داشته باشد، بیش از یک تخمک با اسپرمهای دو مرد متفاوت بارور شود و جنینها هم آنقدر دوام بیاورند که به تولد برسند.
در عمل، میشل و لویینیا، هم خواهر دوقلو هستند و هم خواهر ناتنی. موارد مستند این پدیده در جهان از ۲۰ مورد کمتر گزارش شده و عدد واقعی هم روشن نیست، چون معمولا فقط زمانی آشکار میشود که هر دو دوقلو آزمایش ژنتیک انجام دهند.
حتی دوقلوهای غیرهمسان هم معمولا انتظار دارند نتایجشان بههم نزدیک باشد، چون سهم مشابهی از ژنهای پدری و مادری را به ارث میبرند.
لویینیا و میشل در سال ۱۹۷۶ در ناتینگهام، از مادری ۱۹ ساله و مجرد به دنیا آمدند. زایمان، زودرس بود و با سزارین اورژانسی انجام شد. لویینیا میگوید بند ناف دور گردن میشل پیچیده بود و به همین دلیل او را اول بیرون کشیدند، هرچند میشل با لبخند میگوید خودش یک دقیقه بزرگتر است.
کودکیشان آرام نبود. از خانهای به خانهی دیگر، از مدرسهای به مدرسهی دیگر و از سرپرستی به سرپرستی دیگر منتقل شدند. تنها ثبات زندگیشان حضور همدیگر بود. مادرشان که از نسل ویندراش و اهل جامائیکا بود، در پنجسالگی به بریتانیا رفت و سالها خشونت، آزار و رفتوآمد به بهزیستی را پشت سر گذاشت.
وقتی مادرشان در میانهی دههی ۲۰ زندگیاش در لندن به دانشگاه رفت، دخترها در ناتینگهام ماندند؛ نزد مادرِ بهترین دوستِ مادرشان، زنی که او را «مادربزرگ» صدا میزدند.
هر دو میگویند احساس محرومیت، گرسنگی و بیپناهی بخشی از خاطرهی آن سالها شد. لویینیا صریحتر حرف میزند و میگوید از همان کودکی میدانستند که آنها را عضو واقعی خانوادهی میزبان نمیدانند.
میشل از همان سالها بر یک چیز تکیه میکرد: خواهرش. میگوید «من و او در برابر دنیا بودیم.» لویینیا هم همین را به زبان خودش تکرار میکند. دوقلو بودن برای هر دو فقط یک برچسب زیستی نبود؛ پناه بود.
مادرشان همیشه میگفت پدرشان مردی به نام جیمز است
مادرشان همیشه میگفت پدرشان مردی به نام جیمز است. لویینیا که در نوجوانی تا حدی شباهتی در جیمز میدید، این روایت را پذیرفت. میشل هیچوقت مطمئن نشد. جیمز سالها بعد دوباره وارد زندگیشان شد، اما نه برای ماندن. گاهی به نمایشهای مدرسه سر میزد و برای تولد ۱۸ سالگیشان هم جشن گرفت، ولی رابطه هیچوقت به پیوندی پایدار تبدیل نشد.
تا سال ۲۰۲۱، تردید میشل به نقطهای رسید که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت. او در روز روز باکسینگ (Boxing Day) یک کیت Ancestry سفارش داد تا بفهمد آیا جیمز واقعا پدرش است یا نه. آنچه نمیدانست این بود که پاسخ او، سرنوشت لویینیا را هم تغییر خواهد داد.
لویینیا کنار خواهرش بود وقتی او آب دهانش را داخل لولهی نمونهگیری ریخت. ابتدا فقط از نسبتهای احتمالی نژادی و خانوادگی کنجکاو بود، اما وقتی میشل توضیح داد که به پدر ادعاییشان باور ندارد، تردید در ذهن او هم ریشه دواند. با وجود این، لویینیا هنوز ته دلش دوست داشت حرف مادرش درست باشد.
مرگ مادر و رسیدن نتایج
در سال ۲۰۲۲، درست ساعاتی پس از مرگ مادرشان، نتیجهی آزمایش میشل رسید. در حالی که او در راهرو نتایج را نگاه میکرد، نام جیمز در خط پدری دیده نمیشد. نامی که ظاهر شد، بهطرز نگرانکنندهای به نام پدرخواندهی خشنِ مادرشان نزدیک بود.
میشل همان لحظه به جستوجو مشغول شد. در دیتابیس کیت Ancestry، بستگان احتمالی را با دقت کنار هم گذاشت، در فیسبوک دنبال نامها گشت و به زنی رسید که بهاحتمال زیاد عمهاش بود. آن زن پاسخ نداد، اما دخترش، اولیوین، وارد ماجرا شد. آزمایش نشان داد که میشل و او دخترعمو هستند، نه خواهر. بنابراین یکی از دو برادرِ آن زن باید پدر میشل میبود. پس از حذف یکی از آنها، تنها نام باقیمانده الکس بود.
خانوادهی تازهی میشل هشدار داده بودند که الکس سالها با اعتیاد، بیخانمانی و فرسودگی دستوپنجه نرم کرده است. وقتی او را در مراسمی خانوادگی دید، مردی سالخورده و از پاافتاده مقابلش ایستاده بود؛ بیدندان، عرقریزان و درگیر مواد. میشل او را در آغوش گرفت، اما روشن بود که آن دیدار بیش از هر چیز، تأیید یک حقیقت ژنتیکی بود نه آغاز یک رابطهی عادی پدر و دختر.
لویینیا هنوز خیال میکرد جیمز پدرش نیست، اما دربارهی پدر واقعیاش چیزی نمیدانست. میشل، با دسترسی به حساب Ancestry خواهرش، شروع کرد به کنار هم گذاشتن سرنخها. شبها تا ۳ بامداد نامها را با پروفایلهای فیسبوک تطبیق میداد تا سرانجام به زنی در لیدز رسید که دختر ۱۹ سالهای داشت و دربارهی پدرش گفت مردی به نام آرتور بوده.
همانجا سرنخ کامل شد. آرتور هنوز زنده بود و در لندن زندگی میکرد. قرار ملاقات در اواخر سال ۲۰۲۲ در خانهی او در غرب لندن شکل گرفت. در را که باز کردند، دخترش و سپس خود آرتور را دیدند؛ مردی که بهدلیل گلوکوم نابینا شده بود. لویینیا میگوید وقتی چهرهی خواهر ناتنیاش را دید، شباهت را فوری حس کرد. بعد از شام، بیاختیار پیش رفت و گونهی پدرش را بوسید.
آزمایش DNA دختر ناتنیاش هم همان چیزی را تأیید کرد که از ابتدا روشن شده بود. آرتور پدر زیستی لویینیا بود. از آن لحظه، رابطهای شکل گرفت که او سالها دنبالش بود. حالا هر چند هفته یکبار او را میبیند و میشل هم گاهی همراهش میرود. آرتور به هر دو گفته میتوانند او را «بابا» صدا کنند. لویینیا با شور کمتر از قبلِ زندگی، اما با نوعی آرامش تازه میگوید احساس میکند به جایی تعلق یافته که همیشه دنبالش بود.
خانوادهی تازهی آرتور، شامل پنج خواهر و برادر ناتنی دیگر و ۱۵ خواهرزاده و برادرزاده، هر دو خواهر را پذیرفتهاند.
دو خواهر، دو واکنش
میشل از اینکه پدر زیستیاش را پیدا کرده، پشیمان نیست. او میگوید نتیجهی آزمایشها هویت واقعیاش را روشن کرد و چیزی از او نگرفت. لویینیا اما تجربهی پیچیدهتری دارد. از دست دادن مادر، فروپاشی روایت پدری و کشف ناتنی بودن نسبت به خواهر دوقلویش، همه در فاصلهای کوتاه بر او فرود آمدند.
با این حال، او میگوید پدر جدیدش را پذیرفته و حالا احساس امنیت بیشتری دارد. در مقابل، میشل هنوز پدر زیستیاش الکس را گاهی در بریکستون میبیند. میشل میگوید پدرش را میبیند، اما پدرش او را نمیشناسد.
هر دو خواهر باور دارند آزمایشهای خانگی DNA که حالا به هدیهای عادی در مناسبتها تبدیل شدهاند، میتوانند رازهای بزرگی را بیرون بکشند؛ رازهایی که دههها در تاریکی ماندهاند. بهگفتهی میشل، «هر چه در تاریکی انجام شود، روزی روشن میشود».
آزمایشهای خانگی DNA میتوانند رازهای بزرگی را بیرون بکشند
آنها هنوز نمیدانند دقیقا چگونه بارداری رخ داده است. مادرشان دیگر در قید حیات نیست تا پاسخ بدهد. اما هر دو میگویند نشانهها حاکی است که آن بارداری آسان یا خوشایند نبوده. میشل میگوید مادرشان در سالهای پایانی زندگی، در دورهی زوال عقل، بارها و بارها عذرخواهی میکرد؛ انگار چیزی را درون سینهاش حمل میکرد که هرگز نتوانست بازگو کند.
پرسش از «آیا پشیماناند؟» برای هر دو پاسخ یکسانی نداشت. میشل فورا گفت نه. لویینیا هم گفت پدرش را پیدا کرده و از داشتن رابطه با او خوشحال است، اما دروغی مهم دربارهی هویت خانوادگیاش گفته شده و این زخم سادهای نیست. با وجود فاصلههایی که حالا بینشان افتاده، هر دو بر یک نکته تأکید دارند: دوقلو بودنشان، با همهی پیچیدگیها، از بین نرفته است.
میشل در پایان میگوید خواهرش را همانقدر دوست دارد که از لحظهی تولد دوستش داشته است. لویینیا هم میگوید هرچند این داستان، خانواده و هویت را برایش از نو چیده، اما پیوندی که میان آنها شکل گرفته، همچنان پابرجا مانده است. چیزی کمیاب، نادر و بهگفتهی خودشان، غیرقابل تکرار.
نظر شما دربارهی این پروندهی نادر چیست؟