همیشه شب رونمایی آیفون برای زومیت یکی از مهمترین شبهای سال بود. صدها هزار نفر در مطالب مختلف مرتبط با محصولات رونماییشده، جمع میشدند تا ببینند اپل این بار چه ساخته، دوربین آیفون چقدر بهتر شده، طراحی چه تغییری کرده و چه قابلیتهایی قرار است چند ماه یا چند سال بعد به بخشی عادی از بازار موبایل تبدیل شوند. بسیاری از این افراد شاید همان سال آیفون جدید را نمیخریدند، اما دنبالکردن بهروزترین تکنولوژیهای دنیا برایشان جذاب بود. میشد درباره این محصولات خواند، مقایسهشان کرد، دوستشان داشت و حتی میشد به خریدشان امیدوار بود.
امسال اما اتفاق دیگری افتاد. براساس دادههای داخلی زومیت، امسال خبری از شکست رکورد ترافیک سال گذشته نبود؛ آن هم برای رویدادی که در سالهای گذشته یکی از پربازدیدترین روزهای سال زومیت را رقم میزد.
طبیعتاً از یک عدد نمیتوان به یک نتیجه قطعی اجتماعی رسید. رفتار کاربران تغییر کرده، بخشی از مصرف خبر به شبکههای اجتماعی رفته، جذابیت محصولات هر سال یکسان نیست و دهها عامل دیگر میتوانند بر ترافیک یک رسانه اثر بگذارند. اما این بیمیلی مخاطب در زمانی رخ داده که فاصله میان درآمد یک ایرانی و قیمت محصولات فناوری با سرعتی کمسابقه در حال بیشتر شدن است. همین هم یک پرسش جدی ایجاد میکند: آیا ممکن است بخشی از مردم نه فقط توان خرید این محصولات، بلکه حتی انگیزه دنبالکردن آنها را هم از دست داده باشند؟
قیمت آیفون ۱۸ پرو مکس برای مدل پایه ۱۳۰۰ دلار تعیین شده است. با دلار آزاد بیش از ۲۳۰ هزار تومانی، حتی پیش از محاسبه هزینه واردات، عوارض، رجیستری و سود فروشنده، با محصولی بیش از ۳۰۰ میلیون تومانی روبهرو هستیم. در سوی دیگر، حداقل مزد پایه ماهانه یک کارگر در سال ۱۴۰۵ حدود ۱۶ میلیون و ۶۰۰ هزار تومان است؛ معادل حدودا ۷۰ دلار!
یعنی قیمت دلاری نسخه پایه آیفون ۱۸ پرو مکس، بدون هیچ هزینه جانبی، معادل بیش از ۱۸ ماه حداقل مزد پایه است؛ با این فرض غیرواقعی که فرد در تمام این مدت هیچ پولی برای اجاره خانه، غذا، حملونقل، درمان، پوشاک یا هیچ نیاز دیگری خرج نکند.
البته سادهترین پاسخ به چنین مقایسهای این است که آیفون پرو مکس کالایی گران و تا حدی لوکس است و قرار نیست معیار سنجش رفاه یک جامعه باشد. این استدلال بیراه نیست. بنابراین میتوان آیفون را کنار گذاشت و به پایین بازار نگاه کرد.
گلکسی A07 یکی از ارزانترین گوشیهای هوشمند سامسونگ در بازار ایران است؛ محصولی که نه پرچمدار است، نه دوربین عجیبوغریبی دارد و نه برای مشتری کالاهای لوکس ساخته شده است. قیمت همین گوشی در بازار ایران به حدود ۴۵ تا ۴۸ میلیون تومان رسیده است. یک کارگر با حداقل مزد پایه باید نزدیک به سه ماه تمام کار کند تا بتواند یک گوشی اقتصادی سامسونگ بخرد؛ البته باز هم به به این شرط که در این سه ماه هیچ هزینه دیگری نداشته باشد.
از اینجا به بعد دیگر بحث درباره تجمل نیست
گوشی هوشمند در سال ۲۰۲۶ وسیلهای برای نمایش سبک زندگی نیست. برای بسیاری از مردم ابزار کار، بانکداری، مسیریابی، ارتباط، آموزش، تولید محتوا، احراز هویت و دسترسی به خدمات روزمره است. وقتی حتی پایینترین ردههای این بازار به چند ماه درآمد تبدیل میشوند، مساله از «گران شدن موبایل» عبور میکند و به محدود شدن دسترسی مردم به فناوری میرسد.
در کشورهای ثروتمند هم آیفون ۱۳۰۰ دلاری ارزان نیست. میلیونها آمریکایی و اروپایی نیز حاضر نیستند یا نمیتوانند چنین مبلغی را یکجا برای گوشی پرداخت کنند. تفاوت اما در سازوکار دسترسی است. اپل و اپراتورها امکان خرید اقساطی، تحویل گوشی قدیمی و دریافت اعتبار یا قراردادهای چندساله را فراهم میکنند. یعنی یک کالای گران، لزوماً کالایی رویایی نیست که خریدش کاملاً خارج از دسترس باشد. در ایران اما نهتنها درآمد بسیار پایینتر است، بلکه کاهش مداوم ارزش پول ملی، تعرفه واردات و هزینههای جانبی از جمله هزینهی هنگف هر روز این فاصله را بیشتر میکند.
فقط در کمتر از سه هفته اخیر، قیمت دلار دهها هزار تومان افزایش پیدا کرده است. مساله فقط این نیست که یک کالای خارجی امروز گرانتر از دیروز شده؛ مساله این است که فردی که برای خرید آن پسانداز میکند، ممکن است با وجود یک ماه کار بیشتر، از هدفش دورتر شده باشد.
این تجربه، شاید یکی از فرسایندهترین ویژگیهای اقتصاد تورمی باشد. در یک اقتصاد باثبات، پسانداز معمولاً به معنای نزدیکشدن تدریجی به هدف است. فرد کار میکند، پول کنار میگذارد و فاصلهاش با چیزی که میخواهد کمتر میشود. در اقتصادی که ارزش پول با سرعت بالا کاهش پیدا میکند، این رابطه میتواند برعکس شود. کار میکنی، پسانداز میکنی و چند ماه بعد میبینی قیمت چیزی که برایش پول کنار گذاشته بودی سریعتر از تو جلو رفته است.
برای نسلی از جوانان ایرانی این اتفاق، سالها قبل ابتدا درباره خانه رخ داد. خرید مسکن برای بخش بزرگی از آنها از یک هدف دشوار به رویایی دور تبدیل شد. بعد نوبت به خودرو رسید. بعد سفر، لپتاپ مناسب، کنسول بازی، دوربین و بسیاری از کالاهایی که در بخش بزرگی از جهان جزئی عادی از زندگی روزمره طبقه متوسط محسوب میشوند. حالا حتی خرید گوشی دلخواه هم برای بخش قابل توجهی از جامعه به همان فهرست اضافه شده است.
این کوچکشدن فقط در سبد خرید اتفاق نمیافتد؛ بهتدریج میتواند تصویری را که فرد از آینده خودش دارد نیز کوچک کند.
در روانشناسی انگیزش، پژوهشهایی درباره «کنارهگیری از هدف» وجود دارد. وقتی انسان یک هدف را کاملاً دستنیافتنی میبیند، گاهی برای محافظت از خود، انرژی روانیاش را از آن هدف پس میکشد. این رفتار لزوماً نشانه بیعلاقگی نیست؛ میتواند راهی برای کنار آمدن با فاصلهای باشد که فرد احساس میکند دیگر با تلاش معمول قابل جبران نیست.
وقتی چیزی بیش از اندازه از دسترس دور میشود، انسان فقط خرید آن را کنار نمیگذارد؛ نگاه کردن به آن را هم کمتر میکند.
مفهوم «محرومیت نسبی» نیز وضعیت مشابهی را توضیح میدهد. انسان کیفیت زندگیاش را فقط با عدد موجودی حساب بانکی نمیسنجد. خودش را با گذشته خودش، اطرافیان و تصویری که از یک زندگی معمولی دارد مقایسه میکند. شبکههای اجتماعی این مقایسه را دائمی کردهاند. جوان ایرانی همان رویداد اپلی را میبیند که جوان آلمانی یا آمریکایی میبیند، همان بررسی یوتیوبی را تماشا میکند و همان تصاویر را در اینستاگرام میبیند. ویترین جهانی شده است، اما توان خرید از جهان جا مانده است.
پژوهشهای اقتصاد رفتاری درباره «ذهنیت کمبود» نیز نشان میدهند فشار مالی فقط قدرت خرید را کاهش نمیدهد؛ بخشی از توجه ذهنی فرد را هم درگیر میکند. کسی که هر روز در حال محاسبه اجاره ماه آینده، هزینه خوراک، شهریه، قبضها و قیمت ارز است، الزاماً همان ظرفیت ذهنی گذشته را برای دنبال کردن جزئیات دوربین، تراشه یا نمایشگر یک گوشی چندصد میلیون تومانی ندارد. نه به این دلیل که فناوری ناگهان بیاهمیت شده است؛ چون مسائل فوریتر جای آن را گرفتهاند.
همزمان دولتمردان بارها درباره معیشت، رفاه و ضرورت ایجاد امید در جامعه صحبت کردهاند. مسعود پزشکیان نیز در سخنان اخیر خود بر بهبود معیشت، تقویت امید و استفاده از فناوری برای بهبود کیفیت زندگی تاکید کرده است. اصل چنین حرفهایی قابل دفاع است. فناوری باید کیفیت زندگی را بهتر کند و جامعه نیز برای حرکت به آینده به امید نیاز دارد. اما امید اجتماعی صرفاً با صحبتکردن درباره امید ایجاد نمیشود. امید زمانی شکل میگیرد که انسان بتواند رابطهای قابل باور میان تلاش امروز و زندگی بهتر فردا ببیند.
اگر فرد یک سال کار کند و در پایان سال ببیند نهتنها به خرید خانه نزدیکتر نشده، بلکه خودرویی که میخواسته گرانتر شده، سفر از برنامه زندگیاش حذف شده و حتی گوشیای که برایش پسانداز کرده با سرعتی بیشتر از پسانداز او افزایش قیمت داشته، مساله دیگر فقط کاهش قدرت خرید نیست؛ چیزی در تصور او از آینده ترک برمیدارد.
احتمالاً ویدیوی وایرالشده دختری را دیدهاید که برای خرید یک جفت کفش ــ تاکید میکنم، فقط یک جفت کفش ــ مدتی پول جمع کرده بود، اما با افزایش قیمت ناگهانی مواجه شد و از خرید بازماند. او در ماشین، با گریه از سرخوردگیاش فیلم گرفت؛ ویدیویی که بهشدت در اینستاگرام دستبهدست شد. شاید دلیل فراگیرشدنش همین بود: آن دختر فقط برای نخریدن یک کفش گریه نمیکرد؛ برای تجربهای گریه میکرد که این روزها برای بسیاری آشناست؛ این که تلاش کنی، پول کنار بگذاری و درست وقتی فکر میکنی به خواستهای ساده نزدیک شدهای، دوباره ببینی خط پایان چند قدم جلوتر رفته و شاید دقیقاً در همین نقطه بتوان معنای افت علاقه به رویدادی مثل رونمایی آیفون را جستوجو کرد.
مساله آیفون نیست. هیچ دولتی مسئول تامین آیفون پرو مکس برای شهروندان نیست و داشتن گرانترین گوشی اپل نیز معیار رفاه نیست. آیفون در این داستان فقط نمادی قابل مشاهده از فاصلهای بزرگتر است: فاصله جوان ایرانی با کالاها، خدمات و فناوریهایی که در بخش بزرگی از جهان به اجزای عادی زندگی تبدیل شدهاند.
اگر فقط آیفون از دسترس خارج شده بود، میشد همهچیز را با گران بودن یک کالای لوکس توضیح داد. اما وقتی یک گوشی اقتصادی نیز سه ماه حداقل مزد قیمت دارد، دیگر نمیتوان ماجرا را به علاقه مردم به برند اپل یا تجملگرایی تقلیل داد.
شاید چند سال قبل کسی رویداد اپل را تماشا میکرد و با خودش میگفت «الان نمیتوانم بخرم، شاید دو سال دیگر». مهم نبود که واقعاً دو سال بعد آن گوشی را میخرید یا نه؛ هنوز فاصله را قابل تصور میدید. خطر از جایی شروع میشود که آن «شاید» هم حذف شود.
اقتصاد فقط تعیین نمیکند مردم چه چیزی میتوانند بخرند. میتواند تعیین کند چه چیزهایی ارزش آرزو کردن دارد، برای چه چیزهایی برنامهریزی کنند و حتی چه چیزهایی را دنبال کنند.
شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد: این که یک جوان دیگر نهفقط پول خرید محصولی را نداشته باشد، بلکه آن محصول آنقدر از زندگیاش دور شده باشد که حتی انگیزه و رغبت نداشته باشد که نسل جدیدش را تماشا کند.