از اتاق‌های پشتی تا برزخ ذهن؛ چرا فضاهای لیمینال ترسناک هستند؟

سه‌شنبه 30 تیر 1405 - 22:30
مطالعه 4 دقیقه
یک فضای خالی و متروکه با نورپردازی زرد و یک صندلی تنها در گوشه اتاق
«فضای لیمینال» به محیط‌های خالی و متروکی می‌گویند که اغلب ترسناک، وهم‌انگیز و حتی خیالی به نظر می‌رسند؛ حسی که میان بیشتر افراد مشترک است.

در چند سال گذشته، دنیای مجازی پر شده است از تصاویر آشنای فضاهای لیمینال: محیط‌هایی که کمی رویایی به نظر می‌رسند، حال‌وهوایی مالیخولیایی دارند، شاید عجیب و آشنا و اغلب حتی به‌طرز ناراحت‌کننده‌ای ترسناک‌اند.

اما این تصاویر که زمانی فقط در گوشه‌ای از فضای آنلاین دیده می‌شد، حالا با فیلم «بک‌رومز» یا اتاق‌های پشتی به جریان اصلی رسیده است. در این فیلم، صاحب یک فروشگاه مبلمان که گرفتار بحران است و درمانگرش، در زیرزمین فروشگاه به هزارتویی بی‌پایان و آشفته از اتاق‌های لیمینال برمی‌خورند.

تعریف سخت‌گیرانه‌ای برای فضای لیمینال وجود ندارد، اما وقتی با آن روبه‌رو شوید، حتماً آن را می‌شناسید. راهروهای کش‌دار، اتاق‌هایی با نورپردازی هراس‌آور و فضاهای باز ناآرام از نشانه‌های رایج این فضاها هستند و تقریبا در هیچ‌کدام آدم یا موجود زنده‌ای دیده نمی‌شود، هرچند گاهی ردهای ظریفی از حضور به چشم می‌خورد.

جمله‌ی معروفی نیز وجود دارد که می‌گوید: «فضای لیمینال زمانی است میان آنچه بود و آنچه در پیش است». مکانی برای گذار، انتظار و ندانستن. فضای لیمینال جایی است که همه‌ی دگرگونی‌ها رخ می‌دهند، اگر بیاموزیم صبر کنیم و بگذاریم شکل‌مان بدهند.

همین توصیف به‌خوبی به مفهوم «لیمینالیتی» در انسان‌شناسی گره می‌خورد. این اصطلاح برای وضعیت مبهم یا گیج‌کننده‌ای به کار می‌رود که در گذار از یک مرحله به مرحله‌ی بعد تجربه می‌کنیم. شاید به همین دلیل است که بسیاری از فضاهای لیمینالی که می‌بینیم، همان جاهایی هستند که شاید در رفت‌و‌آمدهای روزمره هم با آن‌ها سروکار داریم، از جمله راهروها، اتاق‌های انتظار، آسانسور، راه‌پله و جاده‌های باز.

افزون‌بر‌این، حس نوستالژی هم نقش مهمی دارد، چون با مرور تصاویر منتشرشده از فضاهای لیمینال، می‌توان دید که اغلب زیبایی‌شناسی دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ را به نمایش می‌گذارند. آن دوران برای کاربران اینترنت نسل هزاره که در همان سال‌ها بزرگ شده‌اند، حالا فقط تا حدی آشنا و دور به نظر می‌رسد.

ترسناک‌بودن فضاهای لیمینال از جایی آغاز می‌شود که دو حس متناقض هم‌زمان سر می‌رسند؛ آشنایی و هراس. تصاویر از نظر بصری اغلب زیبا و تماشایی‌اند، اما زیر این ظاهر آرام، ناآرامی خاموشی جریان دارد. در سال ۲۰۲۲، دو روان‌شناس از دانشگاه کاردیف در ولز این پدیده را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که حس ناخوشایند ما اساسا به اثر «دره‌ی وهم‌آلود» برمی‌گردد؛ همان مفهومی که باعث می‌شود عروسک‌ها، خیمه‌شب‌بازها، دلقک‌ها و روبات‌های فوق‌واقع‌گرا هم کمی ترسناک به نظر برسند.

دره‌ی وهم‌آلود به وضعیتی اشاره دارد که چیزی هم‌زمان بسیار قابل‌پیش‌بینی و در عین حال عمیقا ناآشنا به نظر می‌رسد و نتیجه‌اش به حس انزجار ختم می‌شود. انسان معمولا به ویژگی آشنا، مثل لبخند، جذب می‌شود، اما از نشانه‌ی ناآشنا، مثل چشم‌های بی‌جان یک عروسک، پس زده می‌شود و همین برخورد دوگانه، ناهماهنگی شناختی و حس آشفته‌کننده‌ای می‌سازد.

فرضیه‌ی دره‌ی وهم‌آلود معمولا برای انسان‌ها یا موجودات انسان‌گونه به کار می‌رود، اما پژوهشگران کاردیف بررسی کردند که آیا چنین اثری را می‌توان در محیط‌های ساخته‌شده هم پیدا کرد یا خیر.

در آزمایش، دانشمندان ده‌ها دانشجو را در برابر بیش از ۱۰۰ تصویر از فضاهای فیزیکی قرار دادند؛ فضاهایی واقعی یا مصنوعی که پیش‌تر در دسته‌ی فضای لیمینال، هراس‌آور یا مبهم قرار گرفته بودند. پژوهشگران در این تصاویر چند ویژگی را هم ثبت کردند، از جمله جابه‌جایی ویژگی‌ها، نبود ویژگی‌ها، نورپردازی، پوشیدگی، تکرار ویژگی‌ها، نوع فضا و اندازه‌های غیرمعمول. پس از دیدن تصاویر، از شرکت‌کنندگان درباره‌ی حساسیت‌های شخصی‌شان و احساس‌شان نسبت به عکس‌ها پرس‌وجو شد.

در جمع‌بندی، مشخص شد که احساس وهم از انحراف الگوهای آشنا پدید می‌آمد. به بیان دیگر، فضاهای فیزیکی به‌طرز عجیبی قابل‌ارتباط و آشنا بودند، از جمله یک راهروی تکرارشونده‌ی هتل، فرودگاهی خالی یا زیرزمینی چرک و تاریک، اما تصویر در عین حال چیزی را نشان می‌داد که ناآشنا بود؛ نورپردازی «خراب» به نظر می‌رسید، در یک فضای عمومی خبری از آدم‌ها نبود و تناسب‌ها غیرواقعی جلوه می‌کردند. پژوهشگران مطالعه در پایان نتیجه گرفتند «وهم‌انگیزی واکنشی عمومی به انحراف از الگوهای آشنا است». در نتیجه، این احساس‌های متناقض به‌سختی درون ما جا می‌گیرند و همان حس معروف «از جا پریدن» را برمی‌انگیزند.

همین توضیح نشان می‌دهد که چرا فیلم بک‌رومز در ژانر وحشت روان‌شناختی قرار می‌گیرد. حس اثر هم‌زمان به‌شدت آشنا و به‌طرزی زنده ناآشنا است؛ مثل رویایی آزاردهنده که هرچه تلاش کنید، دقیقا نمی‌توانید آن را به یاد آورید. مردم با چنین تصاویری ارتباط برقرار می‌کنند و درمی‌یابند بیشتر هراس‌هایی که وجود دارند، همان‌هایی هستند که خودشان، جهان درونی‌شان را روی آن فرافکنی می‌کنند؛ مثل کسی که در محرومیت حسی، به‌دنبال صداهای تصادفی می‌رود و از آنچه در ذهن ناخودآگاهش وجود دارد، استفاده می‌کند تا برایش معنا بسازد.

نظرات

از دیگر اعضاء خانواده قلم