پرونده مرموز «جهان ۲۵»؛ چرا آرمانشهر موشها به جهنم تبدیل شد؟
یکشنبه 3 اسفند 1404 - 13:30مطالعه 14 دقیقهدر میان تمام پژوهشهای عجیبی که از دل آمریکای دهههای ۵۰ تا ۷۰ میلادی بیرون آمد، کمتر آزمایشی وجود دارد که میراثی به ماندگاری و البته ترسناکی آزمایشهای آرمانشهر موشها داشته باشد.
در دنیای پس از جنگ جهانی دوم، درحالی که همه نگران کمبود غذا بودند، دانشمندی به نام جان کالهون تصمیم گرفت این کابوس را از زاویهای متفاوت در آزمایشگاهش بررسی کند. او برای موشها آرمانشهری ساخت که در آن خبری از گرسنگی، بیماری یا شکارچی نبود؛ بهشتی با منابع بینهایت که تنها محدودیتش، دیوارهای قفس بود.
اما این آرمانشهر خیلی زود به جهنم تبدیل شد. کالهون با مشاهدهی پدیدهای به نام «غرقاب رفتاری»، در آزمایشی که بیشتر با نام «جهان ۲۵» شناخته میشود، نشان داد که وقتی تراکم اجتماعی از حد بگذرد، حتی در اوج فراوانی هم روحِ جامعه متلاشی میشود.
اما چه اتفاقی در این آرمانشهر افتاد که ساکنانش را به مرز جنون و انقراض کشاند و آیا ما انسانها در آپارتمانهای متراکممان، در حال تکرار همین سرنوشت شوم هستیم؟
خلاصه صوتی
شبح مالتوس
مدت کوتاهی پس از پایان جنگ جهانی دوم، طرفداران محیطزیست کمپینهای بزرگی را برای جلوگیری از تخریب طبیعت و بهرهکشی بیشازحد از منابع تجدیدپذیر زمین آغاز کردند و در میان آنها، شاخهای رادیکالتر به نام نئو-مالتوسیها (Neo-Malthusians) هم حضور پررنگی داشتند.
این نام، ادای دینی بود به توماس رابرت مالتوس، محقق انگلیسی قرن هجدهم و نوزدهم. مالتوس استدلال میکرد که درحالیکه جمعیت جهان بهصورت نمایی رشد میکند، تولید مواد غذایی تنها میتواند با روندی خطی افزایش یابد.
بههمیندلیل بشر بهناچار به سطحی از زندگی باز میگردد که فقط برای بقا کافیست، پدیدهای که در اقتصاد و جامعهشناسی با نام فاجعه مالتوسی شهرت یافت.
البته پیشرفتهای شگرفی مانند انقلاب سبز در کشاورزی، مانع از تحقق کابوس مالتوس در بُعد جهانی شد، ولی نئومالتوسیها همچنان نگران تبعات اضافهجمعیت بودند. آنها میترسیدند که این روند، در بهترین حالت عوارض جانبی شدیدی به همراه داشته باشد و در بدترین حالت، به فروپاشی کامل تمدن بینجامد.
این ترسها در ادبیات آن زمان بهشدت بازتاب یافت؛ کتابهایی مانند راهی بهسوی بقا نوشته ویلیام فوگت در سال ۱۹۴۸ و شاهکار جریانساز راشل کارسون، یعنی بهار خاموش در سال ۱۹۶۲، سوخت این جنبش را تأمین کردند.
اضطراب پساجنگ دربارهی جمعیت، شهر و منابع، بستر فرهنگیای ساخت که آزمایش کالهون را به چیزی فراتر از دادهی علمی تبدیل کرد
درست در دورانی که ترس از انفجار جمعیت در محافل عمومی بالا گرفته بود، مردی به نام جان بی. کالهون بیسروصدا این معضل را از زاویهای کاملاً متفاوت بررسی میکرد.
کالهون متولد سال ۱۹۱۷، از کودکی شیفتهی علم بود و در ۱۵ سالگی اولین مقاله خود را درباره پرندهشناسی منتشر کرد. اما هرچه پیشتر رفت، روی موضوعات متفاوتتر متمرکز شد تا اینکه در دوران دکترای خود، به اتولوژی یا مطالعه رفتار حیوانات روی آورد.
پس از پایان تحصیلات، کالهون به همراه خانوادهاش به تاوسون در مریلند نقلمکان کرد تا تحقیقاتش را در دانشگاه معتبر جان هاپکینز آغاز کند. سال ۱۹۴۷، از همسایهاش خواست تا از بخش متروکهی زمینش برای انجام آزمایشی استفاده کند. همسایه موافقت کرد، بیآنکه بداند کالهون در حال پیریزی پایههای شهری است که تاریکترین زوایای رفتار اجتماعی را به تصویر خواهد کشید.
آزمایش اول: شهر موشها
کالهون در فضایی آزاد به وسعت حدود هزار مترمربع، زیستگاهی عظیم بنا کرد که به آب و غذای نامحدود، سرپناه و حفاظتی بینقص در برابر هرگونه شکارچی طبیعی مجهز بود. تنها متغیر محدودکننده ساکنان، حصارهایی بود که آنها را در همین فضای هزارمتری نگه میداشت.
او این جهان مصنوعی را با لحنی دوستانه «شهر موشها» (Rat City) نامید. محاسباتش نشان میداد که شهر موشها پتانسیل و گنجایش تأمین نیازهای تقریباً ۵۰۰۰ موش را دارد؛ هرچند در آن نقطه، تراکم جمعیتی بسیار بالا میرفت.
کالهون آزمایش را با واردکردن پنج موش مادهی باردار به این محوطه آغاز کرد تا تنوع ژنتیکی مناسبی را تضمین کند. همانطور که انتظار میرفت، در مراحل ابتدایی، نمودار جمعیت با سرعتی نمایی رو به صعود گذاشت. اما ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد که تمام معادلات را به هم ریخت.
جمعیت بهجای اینکه به رشد خود ادامه دهد تا تمام فضا را پر کند، خیلی زود روی عدد ۱۵۰ موش متوقف شد! کالهون در طول دو سال و چهار ماهی که این آزمایش ادامه یافت، با شگفتی مشاهده کرد که جمعیت کلونی هرگز از ۲۰۰ نفر فراتر نرفت.
حتی در یک زیستگاه بزرگ، حیوانات تمایل داشتند در چند نقطهی محدود تجمع کنند
او همچنین متوجه ناهنجاریهای رفتاری عجیبی شد. باوجود وسعت زیاد شهر موشها، ساکنان علاقهای به پراکنده شدن نداشتند. آنها به شکلی بیمارگونه در چند نقطهی محدود تجمع میکردند، گروههای اجتماعی ۱۲ نفره تشکیل میدادند و خود را تنها به چند ایستگاه تغذیهی خاص محدود میکردند.
طبق مشاهدات دقیق کالهون، دلیل متوقفشدن رشد جمعیت به مرگومیر شدید نوزادان برمیگشت. بهنظر میرسید با افزایش نسبی جمعیت، غریزهی مادری در موشهای ماده دچار اختلال شده و آنها دیگر بهدرستی از تولههای خود مراقبت نمیکنند.
این نتیجه، فرضیه اولیه را بههم ریخت. اگر کبود غذا و تهدید شکارچیان مشکل اصلی محسوب نمیشد و اگر بیماریای شیوع نداشت، پس چه چیزی جامعه را از درون متوقف کرده بود؟ کالهون تئوریهایی در ذهن داشت که اثباتشان مستلزم دادههایی دقیقتر و محیطی بسیار کنترلشدهتر بود.
آزمایش دوم: جهانها و مفهوم غرقاب رفتاری
سال ۱۹۵۴ یعنی حدود پنج سال پس از پایان آزمایش حیاط پشتی، کلهون به استخدام مؤسسه ملی سلامت روان آمریکا (NIMH) درآمد و منابعی بینظیر و بودجهای کلان در اختیارش قرار گرفت تا کارش را ادامه دهد. او و تیمش شروع به طراحی و ساخت زیستگاههایی کردند که کالهون آنها را جهانها (Universes) مینامید.
جهانهای این دوره، قفسهایی مستطیلی بودند با ابعاد حدودی ۳ در ۴ متر که به چهار بخش مساوی تقسیم میشدند. حصارهای الکتریکی این بخشها را جدا میکردند؛ سه حصار پل داشتند، یکی نداشت.
این طراحی عملاً قفس را به یک فضای U شکل تبدیل میکرد که دو انتهای آن بسته بود و موشها برای رفتن از یک سر به سرِ دیگر، باید از بخشهای میانی عبور میکردند. هر بخش با پلههایی مارپیچ به لانهها، آب و غذا دسترسی داشت.
در قفسهای NIMH، ازدحام نه صرفاً پیامد جمعیت، بلکه محصول طراحی مسیرها و الگوی تغذیه بود
نیمی از آزمایشها با ۳۲ موش و نیمی دیگر با ۵۶ موش بالغ آغاز شد. کالهون پیشبینی میکرد که این فضا برای ۴۰ موش ایدهآل است، اما اجازه داد جمعیت تا ۸۰ موش رشد کند. هرچند کاتالیزور اصلی فروپاشی، تغییری بود که کلهون در نحوهی غذاخوردن ایجاد کرد.
در نیمی از آزمایشها او از پودر غذا استفاده کرد که سریع خورده میشد. اما در نیمهی دیگر، فیدرهایی با طراحی خودش قرار داد که پلتهای سفت غذایی را پشت یک توری سیمی نگه میداشتند. موشها برای خوردن این غذا باید زمان زیادی را صرف جویدن میکردند.
تقریباً بلافاصله پس از شروع آزمایش، همهچیز از کنترل خارج شد. موشهای نر برتر (آلفا) برای بهدستآوردن قدرت جنگیدند و پس از پیروزی، کنترل دو بخش انتهایی قفس را به دست گرفتند.
ازآنجاکه هر کدام از این بخشهای انتهایی تنها یک راه ورود داشتند، نرهای برتر بهراحتی ورودی را مسدود کرده و از قلمرو و حرمسراهای خود در برابر نرهای ضعیفتر محافظت میکردند. این انحصارطلبی باعث شد تا انبوهی از نرهای زیردست، از قلمروهای انتهایی رانده شده و در دو بخش مرکزی قفس تلنبار شوند.
در همین زمان، اثر فیدرهای غذایی نیز نمایان شد. ازآنجاکه غذاخوردن از این فیدرهای سخت فرایندی طولانی بود، موشها بهمرور عادت کردند که در کنار هم غذا بخورند.
این شرطیسازی اجتماعی تا جایی پیش رفت که موشها حاضر نبودند بدون حضور موشهای دیگر لب به غذا بزنند! ازآنجاکه جمعیت راندهشده در بخشهای مرکزی بیشتر بود، این رفتار به یک آهنربای اجتماعی تبدیل شد و موشهای بیشتری را به مرکز کشاند تا در کنار هم غذا بخورند.
اصطلاح غرقاب رفتاری به وضعیتی اطلاق شد که در آن فشار تعامل ناخواسته، رفتارهای پایهی اجتماعی را مختل میکرد
در قفسهایی که از پودر غذا استفاده میشد، این پدیده ضعیفتر بود؛ اما در یونیورسهای غذای سخت، همهچیز بهسمت مرکز بیشازحد شلوغ رفت.
کالهون برای توصیف این وضعیت اصطلاح «غرقاب رفتاری» (Behavioral Sink) را بهکار برد؛ به معنای انباشت رفتارهای آسیبزا و پاتولوژیک ناشی از تراکم اجتماعی مزمن. موشها دیگر برای زندهماندن غذا نمیخوردند؛ آنها برای بودن در یک «تودهی اجتماعی» به سمت مرکز کشیده میشدند، حتی اگر این فشردگی روان آنها را متلاشی میکرد.
دستهبندی ساکنان مغلوب آرمانشهر
با شکلگیری غرقاب رفتاری و متراکم شدن جمعیت در بخشهای مرکزی قفس، ساختار اجتماعی موشها به معنای واقعی کلمه از هم پاشید.
نرهای آلفا که حالا تحت استرس شدید دفاع از قلمرو یا تحمل جمعیت متراکم بودند، گهگاه دچار حملات جنونآمیز خشونت میشدند. آنها بدون هیچ دلیل مشخصی به سایر اعضای قفس از جمله نوزادان حمله میکردند و با گازگرفتن دم آنها، زخمهای عمیقی بر جای میگذاشتند.
اما اتفاقات عجیبتر در میان نرهای زیردست و راندهشده رخ میداد. کالهون در کمال شگفتی مشاهده کرد که نرهای شکستخورده، بهجای تلاش مجدد برای کسب مقام، به سه گروه کاملاً مجزا تقسیم شدند:
پنسکشوالها: این گروه کاملاً از چرخهی رقابت برای جایگاه اجتماعی خارج شدند. آنها بهجای جنگیدن، تلاش میکردند با هر موش دیگری فارغ از جنسیت و سن جفتگیری کنند. در کمال تعجب، نرهای آلفا هیچ واکنشی به این پیشرویها نشان نمیدادند و این رفتارها بدون هیچ چالشی پذیرفته میشد.
خوابگردها: این موشها تجسم انزوای مطلق در میان جمعیت بودند. آنها بهکندی در قفس حرکت میکردند، هیچ تعاملی با دیگران نداشتند و دیگران نیز آنها را کاملاً نادیده میگرفتند. کلهون ظاهرشان را «چاق، براق و سالم» توصیف کرد، اما از نظر روانی، آنها کاملاً از واقعیت قطع ارتباط کرده بودند.
کاوشگران: این موشها بیشفعال و بهشدت متجاوز بودند. آنها تمام آدابورسوم طبیعی جفتگیری را کنار گذاشتند و به شکلی خستگیناپذیر موشهای ماده را حتی تا درون لانههایشان تعقیب میکردند. حتی در اواخر آزمایش، این گروه اجساد نوزادان رهاشده را میخوردند.
تراژدی مادهها و مرگومیر نوزادان در این میان، موشهای ماده بیشترین آسیب را دیدند. استرس ناشی از تعقیب مداوم توسط نرهای کاوشگر و نبود فضای امن، غریزهی مادری را در آنها نابود کرد.
معمولاً ساخت لانه نیمهتمام میماند و اگر یک مادر تصمیم میگرفت جای نوزادانش را عوض کند، اغلب در میانهی راه حواسش پرت میشد و نوزادان را در کف قفس رها میکرد. این غفلت باعث شد که در یکی از آزمایشها، نرخ مرگومیر نوزادان به ۹۶ درصد برسد.
اوضاع چنان تاریک بود که یکی از دستیاران کالهون در توصیفی عمومی، قفسها را جهنم نامید. فوریهی ۱۹۶۲، او در مجلهی علمی Scientific American مقالهای با عنوان تراکم جمعیت و آسیبشناسی اجتماعی منتشر کرد که در پاراگراف اول آن نوشته بود:
در رسالهی مشهور توماس مالتوس، رذیلت و فلاکت بهعنوان محدودیتهای طبیعی و نهایی رشد جمعیت معرفی شدهاند. تا به امروز دانشمندان بیشتر تمرکز خود را بر روی فلاکت گذاشتهاند؛ یعنی شکارشدن، بیماری و کمبود غذا. اما تکلیف رذیلت چه میشود؟ اگر بار اخلاقی این کلمه را کنار بگذاریم، رفتار اجتماعی یک گونه چه تأثیری بر رشد جمعیت دارد؟ و متقابلاً، تراکم جمعیت چه بلایی بر سر رفتار اجتماعی میآورد؟
یونیورس ۲۵: آزمایش نهایی و ظهور زیبارویان
اوایل دههی ۱۹۷۰، کالهون تصمیم گرفت همهچیز را در یک آزمایش نهایی جمع کند؛ تمیزتر و بدون دخالتهای ریز طراحی که بعدها بتوان آنها را زیر سؤال برد.
این آزمایش که با نام Universe 25 ثبت شد، بیستوپنجمین جهان از مجموعهی یونیورسهای او بود و البته آخرین و معروفترینشان.
اینبار او سوژههایش را موشهای خانگی آلبینو تغییر داد، حیواناتی که از مؤسسه ملی بهداشت تهیه شده بودند تا هیچ بیماری واگیرداری نداشته باشند. یونیورس ۲۵ فضایی عمودی بود؛ مجهز به ۱۶ آپارتمان دیواری که از طریق لولههای فلزی باریک قابلدسترسی بودند و میتوانستند ۳۸۴۰ موش را در خود جای دهند.
یونیورس ۲۵ نشان داد که فروپاشی اجتماعی میتواند مرحلهبهمرحله رخ دهد، حتی وقتی رشد اولیه سالم به نظر میرسد
پایین هر واحد، غذا، آب و مصالح لانهسازی تقریباً نامحدود وجود داشت. کالهون هشت موش (چهار نر و چهار ماده) را در قفس رها کرد و برخلاف گذشته، تصمیم گرفت کمترین دخالت را داشته باشد. او بعدها نوشت که این آزمایش را میشود به چهار فاز کاملاً مجزا تقسیم کرد؛ تقسیمی که بعدها ستون روایت Universe 25 شد.
فاز A (استقرار): ۱۰۴ روز ابتدایی که صرف تعیین سلسلهمراتب اجتماعی و تولد اولین نسل شد.
فاز B (بهرهمندی): دورانِ انفجار جمعیت. هر ۵۵ روز تعداد موشها دوبرابر میشد و همهچیز عادی به نظر میرسید.
فاز C (رکود): از روز ۳۱۵، نرخ رشد جمعیت بهشدت افت کرد و هر ۱۴۵ روز موشها دوبرابر میشدند. بدون هیچ دخالتی از سوی کالهون، الگوی غرقاب رفتاری دوباره ظاهر شد.
موشها باز هم در نقاطی خاص تجمع کردند. برخی واحدهای غذا تقریباً همیشه شلوغ بودند، درحالیکه بقیه دستنخورده میماندند. تعامل اجتماعی با بقا گره خورد؛ انگار تنها بودن دیگر کار نمیکرد.
نرهای طردشده بیتحرک و پر از زخم در مرکز فضا جمع شدند و گاهی هدف حملهی دیگران قرار میگرفتند، ولی اغلب در این حالت هم مقاومت نمیکردند. مادههای طردشده از آپارتمانهای مرتفع بالا میرفتند و منزوی، دور از درگیری زندگی میکردند.
نرهای آلفا از گشتزنی خسته شدند و دفاع از لانه را رها کردند. مادهها مجبور شدند خودشان از لانهها دفاع کنند، اما پرخاشگریشان تعمیم یافت و شروع به حمله به نوزادان خود کردند و تولهها را پیش از پایان دوران شیرخوارگی از لانه بیرون انداختند. به گفتهی کالهون، در پایان این فاز، «سازمان اجتماعی عملاً مرده بود.»
فاز D (فاز مرگ): در آخرین و تاریکترین پردهی آزمایش؛ نسلی از موشها به بلوغ رسیدند که هرگز رفتار اجتماعی طبیعی را یاد نگرفته بودند. آنها در محیطی بزرگ شده بودند که مراقبت قطع شده، نقشها فروپاشیده و تعاملها یا خشونتآمیز یا بیمعنا بود.
«زیبارویان» نماد نسلی بودند که از نظر زیستی سالم ماند، اما از نظر اجتماعی تهی شد
مادههای این نسل تمایلی به مادری نداشتند و علاوه بر نرخ پایین زادوولد، نمیتوانستند بچههایشان را تا بلوغ نگهدارند. اما پدیدهی اصلی، نرهای این نسل بودند که کلهون نام آنها را زیبارویان (The Beautiful Ones) گذاشت.
این موشهای نر نه میجنگیدند، نه جفتگیری میکردند و نه هیچ نقشی در جامعه داشتند. آنها تمام روز را فقط به خوردن، نوشیدن، خوابیدن و تمیزکردن وسواسگونهی موهای خود میگذراندند. چون هرگز نجنگیده بودند، هیچ زخمی روی بدنشان نبود و پوشش مویی فوقالعاده زیبا و سالمی داشتند. از نظر فیزیکی بینقص بهنظر میرسیدند، اما از درون مرده بودند.
با پیرشدن آخرین موشهایی که غریزهی تولیدمثل داشتند، کلونی عملاً عقیم شد. کالهون اعلام کرد که آخرین موش نر در حوالی روز ۱۷۸۰ خواهد مرد و کلونی منقرض خواهد شد.
از موش تا انسان: چرا شهرها «Universe 25» نشدند؟
گزارشهای جان کالهون مخاطبانش را مسحور و همزمان وحشتزده کرد. مردم بهسختی میتوانستند از وسوسهی تعمیم نتایج به جوامع انسانی بگذرند. اگر ازدحام مزمن میتواند یک کلونی را از درون تهی کند، آیا شهرهای مدرن با خیابانهای شلوغ و آپارتمانهای متراکم به همان سمت نمیروند؟
به دنبال این موج، مطالعات متعددی روی محیطهای متراکم شهری انجام شد تا ببینند آیا این اثرات مستقیماً در انسانها نیز صدق میکند یا خیر. اما شهر با قفس تفاوتهای زیادی داشت. مهاجرت، انتخاب، فرهنگ، شبکههای غیررسمی، و امکان فاصلهگرفتن هرچند محدود، همه متغیرهایی بودند که در قفس وجود نداشتند.
هیچ مدرک محکمی مبنی بر وجود غرقاب رفتاری فراگیر در کلانشهرها یافت نشد
مطالعات روی محلههای متراکم، خوابگاهها و بیمارستانها نتایج یکدستی ارائه نداد. گاهی اثر منفی دیده میشد، گاهی نه و گاهی حتی الگوها معکوس بودند. هیچ مدرک محکمی مبنی بر وجود غرقاب رفتاری فراگیر در کلانشهرها یافت نشد.
جایی که دادهها بالاخره واضحتر شدند، نه شهر بلکه زندان بود؛ محیطی با تعامل شدید، طولانی و اجتنابناپذیر. پژوهشگرانی مثل پل پاولوس استدلال کردند زندان از نظر اجتماعی نزدیکترین قیاس به آزمایشهای کالهون است، زیرا خروج ممکن نیست و تعاملات اجتماعی میان افراد، «شدید، طولانیمدت، اجتنابناپذیر و واقعی است.»
محققان در این فضاها، ارتباطات معناداری میان اجتماعیشدن بیشازحد و افزایش استرس، نرخ خودکشی، خشونت و فروپاشی روانی یافتند.
در همین دوران روانشناسان محیطی دو نوع تراکم را از هم تفکیک کردند: تراکم فیزیکی یعنی میزان فضای در دسترس برای هر نفر و تراکم اجتماعی به معنای تعداد تعاملات ناخواسته و ارتباطات غیرقابلکنترل. یافتهها نشان میداد تراکم اجتماعی تأثیرات منفی بیشتری دارد.
زندانها نزدیکترین قیاس انسانی به آزمایشهای کالهون بودند، چون خروج اجتماعی در آنها ممکن نیست
آدمها نه از کمبود فضا، بلکه از ناتوانی در کنترل تعامل فرسوده میشوند. محیطهایی که امکان انتخاب، خلوت، و زمانبندی تعامل را میدهند، حتی اگر کوچک باشند؛ پیامدهای بهمراتب سالمتری دارند.
نقدها، سوءبرداشتها و میراثی که هنوز بحثبرانگیز است
آزمایشهای کالهون همزمان ستایش و نقد شدند. ستایش برای جسارت در طرح پرسشهایی که علم کمتر به زبان میآورد، مثلاً اگر نقشها پر شوند چه میشود؟ اگر انتظار مشارکت بیشتر از فرصت واقعی باشد چه؟
اما اولین نقد به طراحی آزمایش وارد شد. منتقدان گفتند کالهون فقط ازدحام را اندازه نگرفته؛ با معماری، مسیرها و حتی شیوهی تغذیه، آن را مهندسی کرده است.
در یونیورسهای NIMH، انتخاب خوراکدهندههای زمانبر و محدودکردن مسیرها، رفتارهای تجمعی را تشدید میکرد. به بیان دیگر، برخی نتایج شاید پیامد قفسی خاص بودند، نه قانون عمومی زندگی اجتماعی.
نکتهی دیگری که کالهون را زیر تیغ انتقادها برد، استفادهی آگاهانه از واژگان آخرالزمانی در مقالههایش بود. هرچند این لحن در زمان خود توجه عمومی را جلب کرد، ولی مرز میان داده و استعاره را کمرنگ ساخت و اجازه داد آزمایشها به ابزاری برای تفسیرهای متضاد تبدیل شوند، چراکه هر گروهی میتوانست فروپاشی موردنظر خود را در قفس ببیند.
گروهی دیگر نیز او را متهم میکنند که مشکلات واقعی و پیچیدهی اجتماعی مثل فقر، نابرابری و نژادپرستی در شهرها را نادیده گرفت و همهچیز را به گردن تراکم انداخت و بهانهای به دست سیاستمداران داد تا از حل ریشهای مشکلات طفره بروند.
درنهایت قیاس انسان و حیوان همچنان محل بحث است. انسانها شبکههای معنایی، نهادها و سازوکارهای یادگیری پیچیدهتری دارند. شهرها میتوانند بازطراحی شوند؛ قواعد میتوانند تغییر کنند؛ فناوری میتواند فاصله بسازد یا بردارد. آنچه در موشها به خاموشی تولیدمثل انجامید، در انسانها الزاماً به همان مسیر نمیرود، دستکم نه بهصورت خطی و قطعی.