جغرافیا و معمای هویت؛ اگر در کشور دیگری بزرگ می‌شدید، چه کسی بودید؟

پنج‌شنبه 23 بهمن 1404 - 22:30
مطالعه 6 دقیقه
تصویرسازی دو کودک با تصاویری از خانه‌های درونشان
آیا سرنوشت ما تنها در گرو جغرافیاست؟ واکاوی علمی میان ژنتیک و فرهنگ، نشان می‌دهد که محیط زندگی چگونه هسته اصلی شخصیت شما را از نو طراحی می‌کند.
تبلیغات

تولد در یک نقطه‌ی جغرافیایی خاص، بیش از آنچه تصور می‌کنیم بر تاروپود وجودمان اثر می‌گذارد. پرسش درباره‌ی اینکه «آیا در فرهنگی متفاوت، فرد دیگری می‌شدیم؟» ما را به قلب یکی از قدیمی‌ترین چالش‌های علمی می‌برد: نبرد میان ذات (وراثت) و تربیت (محیط). پژوهش‌های نوین اکنون با دقت بیشتری نشان می‌دهند که هویت ما چگونه در مرز میان این دو قلمرو شکل می‌گیرد.

خاطره‌ای از یک بعدازظهر داغ در روستایی نزدیک کلکته، نقطه‌ی شروع این بازنگری است. زمانی که دو کودک مشغول خوردن میان‌وعده‌ای محلی بودند، پرسشی ساده اما تکان‌دهنده میان آن‌ دو مطرح شد: «آیا واقعاً در سوئد گوشت گاو و خوک می‌خورند؟» برای کودکی که در سوئد رشد کرده بود، این یک عادت غذایی معمولی به نظر می‌رسید، اما برای دخترخاله‌ی هندی‌اش که عاشق حیوانات بود، این کار تفاوتی با خوردن سگ یا گربه نداشت. این برخورد ساده، به‌مثابه نخستین جرقه برای درک این حقیقت است که فرهنگ، لنز یا عینکی است که ما از طریق آن جهان را می‌بینیم و قضاوت می‌کنیم.

تجربه‌های زیسته در محیط‌های متفاوت نشان می‌دهد که مفاهیمی مثل اخلاق، شوخ‌طبعی و حتی آرزوها، همگی در ظرف فرهنگ پخته می‌شوند. روان‌شناسی میان‌فرهنگی به عنوان دانشی نوپا، دقیقاً همین مرزها را مطالعه می‌کند تا بفهمد اگر مکان رشد ما تغییر می‌کرد، آیا باز هم همین «من» فعلی باقی می‌ماندیم یا خیر.

تقابل ذات و تربیت؛ وقتی ژنتیک با محیط آمیخته می‌شود

کدهای ژنتیکی یا همان دی‌ان‌ای، دستورالعمل‌های ثابتی هستند که از بدو تولد وجود دارند و با جابه‌جایی جغرافیایی تغییر نمی‌کنند. با‌این‌حال، دانشمندانی مثل زیادا آیورچ معتقدند دی‌ان‌ای به تنهایی نمی‌تواند معمای شخصیت را حل کند. تجربیات او از زندگی در اوگاندا، کانادا، بریتانیا و نروژ تایید می‌کند که محیط مانند کاتالیزور، بخش‌های خاصی از پتانسیل‌های ژنتیکی ما را فعال یا غیرفعال می‌کند.

نیمی از آنچه ما را از دیگران متمایز می‌کند، حاصل محیط و تجربیات زندگی است

به‌نقل از بی‌بی‌سی، مطالعات روی دوقلوها، ابزاری طلایی برای درک تفاوت‌هاست. بررسی‌های گسترده روی ۱۴ میلیون دوقلو در نیم قرن اخیر ثابت کرده که ژنتیک به‌طور میانگین تنها مسئول ۵۰ درصد از تفاوت‌های فردی است؛ این یعنی نیمی از آنچه ما را از دیگران متمایز می‌کند، حاصل محیط و تجربیات زندگی است.

تأثیر محیط بر ویژگی‌های مختلف یکسان نیست؛ برای مثال، هوش تا حد زیادی (حدود ۵۰ درصد) به ارث می‌رسد، اما ویژگی‌های شخصیتی مثل برون‌گرایی، تنها ۴۰ درصد ریشه ژنتیکی دارند. جالب اینجاست که حتی فردی ذاتاً برون‌گرا، در محیطی مثل نروژ که تعاملات اجتماعی در آن خویشتندارانه‌تر است، می‌تواند به نسخه‌ای آرام‌تر از خود تبدیل شود. در واقع ما همواره به دنبال محیط‌هایی می‌گردیم که با کدهای ژنتیکی‌مان همخوانی داشته باشند، اما محیط هم همزمان در حال بازطراحی ماست.

شکل‌گیری مسیرهای عصبی در مغز، محصول مستقیم ادغام تجربیات است. مغز ما شبیه به یک قطعه سخت‌افزاری است که فرهنگ، سیستم‌عامل و نرم‌افزارهای آن را نصب می‌کند. به باور متخصصان، ساختار فیزیکی مغز یک فرد در تایوان با همان دی‌ان‌ای، تفاوت‌های معناداری با نسخه‌ی غربی‌اش خواهد داشت.

مغز در بستر فرهنگ؛ چگونه محیط مسیرهای عصبی ما را می‌سازد؟

اما تمرکز بیش از حد بر ژنتیک ممکن است ما را از اهمیت محیط غافل کند. روان‌شناسان میان‌فرهنگی هشدار می‌دهند که ژن‌ها برای شکوفایی، به بستری مناسب نیاز دارند. در گذشته تصور می‌شد ساختار روان انسان در همه جا یکسان است، اما تحقیقات جدید نشان داده که مفاهیمی مثل «خود» در شرق و غرب کاملاً متفاوت تعریف می‌شوند.

فردگرایی در جوامع غربی باعث می‌شود افراد هویت خود را با صفت‌های شخصی مثل «باهوش» یا «شوخ» تعریف کنند. در مقابل، در جوامع جمع‌گرا مثل ژاپن، هویت در گرو نقش‌های اجتماعی (مانند فرزند یا کارمند بودن) است. اسکن‌های مغزی (fMRI) نشان داده‌اند که در برخی فرهنگ‌های شرقی، بخش‌های مربوط به خودآگاهی در مغز افراد، هنگام فکرکردن به مادرشان هم فعال می‌شوند؛ گویی مرز میان «من» و «خانواده» در این فرهنگ‌ها از بین رفته است.

الگوهای شخصیتی در سطح ملی نیز با هم تفاوت دارند

تفاوت در نگاه به قدرت و اقتدار نیز از ریشه‌ای مشابه آب می‌خورد. کودکان در فرهنگ‌های شرقی حتی زمانی که تمایلی به انجام کاری ندارند، به دلیل ارزش‌های سنتی، مطیع‌تر از همتایان خود در غرب هستند. این موضوع نشان می‌دهد که محیط چگونه نرم‌افزار ذهنی کودکان را برای پذیرش یا به چالش کشیدن اقتدار برنامه‌نویسی می‌کند.

الگوهای شخصیتی در سطح ملی نیز با هم تفاوت دارند؛ مردم در کشورهایی با انضباط سخت‌گیرانه (مثل آلمان یا چین) در وظیفه‌شناسی نمرات بالاتری می‌گیرند، در حالی که در محیط‌های منعطف‌تر، گشودگی به تجربه‌های جدید بیشتر است. حتی نحوه‌ی نگرش جهان هم متفاوت است؛ غربی‌ها معمولاً بر سوژه یا شیء اصلی تمرکز می‌کنند، اما شرقی‌ها زمینه و ارتباط میان اجزا را می‌بینند.

هویت در ترازوی فلسفه؛ آیا «من» فراتر از جغرافیاست؟

پرسش درباره‌ی ثبات شخصیت، در نهایت به بن‌بست‌های فلسفی ختم می‌شود. گروهی از فیلسوفان بر این باورند که هر انسان یک موجود بیولوژیکی منحصربه‌فرد است و حتی با پاک‌شدن خاطرات، هویت او تغییر نمی‌کند. در مقابل، عده‌ای دیگر به وجود یک خود واقعی و فناناپذیر (شبیه به روح) معتقدند که در هر فرهنگی ثابت می‌ماند.

شاید در نهایت، پاسخ به این پرسش که «آیا در فرهنگی دیگر، باز هم همین آدم فعلی بودیم یا خیر؟»، بیش از آنکه تجربی باشد، پاسخی فلسفی بطلبد؛ پرسشی که مستقیماً مفهوم بنیادین «خود» را به چالش می‌کشد.

نظرسنجی آنلاینی که در سال ۲۰۲۰ از فیلسوفان انگلیسی‌زبان انجام شد، نشان داد که ۱۹ درصد از آن‌ها معتقدند هر فرد در اصل یک «موجود بیولوژیکی» مشخص است که از ترکیب اسپرم و تخمک معین پدید آمده است. از این دیدگاه، افکار، احساسات یا خاطرات نیستند که هویت ما را می‌سازند. فیلیپ گاف، فیلسوف دانشگاه دورام، توضیح می‌دهد: «طبق این رویکرد، حتی اگر تمام خاطرات شما پاک شود، شما همچنان همان شخص قبلی خواهید بود؛ چرا که کالبد و ریشه‌ی بیولوژیکی شما ثابت مانده است.»

در مقابل، حدود ۱۴ درصد از فیلسوفان از نظریاتی حمایت کردند که می‌گوید «خود» امری بیولوژیکی نیست، بلکه در چیزی شبیه به «روح» متبلور شده است. از این منظر، فرقی نمی‌کند کجا بزرگ شده باشید؛ گوهر درونی همان چیزی است که هویت شما را می‌سازد. جالب است که پژوهش‌ها نشان می‌دهد بسیاری از مردم نیز به وجود «خود واقعی» باور دارند که از نظر اخلاقی بنیادی نیک است و با تغییر محیط زندگی، تغییری نمی‌کند.

با‌این‌حال، گروه دیگری از فیلسوفان به نظریه‌ی «ساخت‌گرایی اجتماعی» باور دارند. آن‌ها استدلال می‌کنند که محیط پیرامون و تعاملات اجتماعی، تنها پوسته‌ای ظاهری نیستند، بلکه هویت مرکزی و هسته اصلی وجودی فرد را بازطراحی کرده و شکل می‌دهند. از نگاه این گروه، ما محصولی از فرهنگ خود هستیم و بدون آن، «من» فعلی وجود خارجی نخواهد داشت.

سیاست و حقیقت درون؛ آیا هویت ما تابعی از جهان‌بینی ماست؟

باورهای سیاسی و جهان‌بینی ما نیز در تعریف «خود واقعی» نقش ایفا می‌کنند. قضاوت ما درباره‌ی رفتار دیگران اغلب تحت‌تأثیر این است که آیا رفتار را برخاسته از ذات فرد می‌دانیم یا محصول فشار محیط. فیلیپ گاف، فیلسوف معاصر، معتقد است آگاهی بخشی از سخت‌افزار وجودی ماست که با بلوغ تغییر می‌کند، اما در نهایت مفهوم «شخص» یک قرارداد ذهنی است.

حتی گرایش‌های سیاسی ما نیز بر درکمان از «خود واقعی» تأثیر می‌گذارند

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که حتی گرایش‌های سیاسی ما نیز بر درکمان از «خود واقعی» تأثیر می‌گذارند. در آزمایشی جالب، محققان از افرادی با دیدگاه‌های سیاسی متفاوت خواستند تا اخلاقیات یک مرد مسیحی را که به هم‌جنس خود تمایل داشت، ارزیابی کنند. شرکت‌کنندگانی که خود را «لیبرال» معرفی می‌کردند، معتقد بودند این مرد در حال عمل بر اساس خود واقعی‌اش است؛ اما افراد «محافظه‌کار» بر این باور بودند که او در حال سرپیچی از خود واقعی و مسیحی خویش است. این تفاوت نشان می‌دهد که حتی مفهوم حقیقت درونی نیز می‌تواند تحت‌تأثیر لنزهای فرهنگی و سیاسی بازتعریف شود.

فیلیپ گاف معتقد است که نوعی وحدت بنیادی میان سلول‌ها و ذرات وجود دارد و خودآگاهی در تاروپود این سخت‌افزار بیولوژیکی تنیده شده است؛ عاملی که باعث می‌شود ما بدون توجه به محیط رشد، همان کسی باشیم که هستیم. با‌این‌حال، او می‌پذیرد که هسته‌ی مرکزی احتمالاً با رشد و بلوغ ما در طول زمان تغییر می‌کند.

گاف می‌گوید: «مفاهیمی مثل شخص یا من، تنها ساخته‌های ذهنی انسان هستند.» به باور او، احتمالاً هیچ پاسخ قطعی و روشنی برای این پرسش وجود ندارد که آیا «آن فردی که در شرایطی کاملاً متفاوت رشد کرده، باز هم من هستم یا خیر؟»

در نهایت، واقعیت زندگی برای کسانی که میان چندین فرهنگ پل زده‌اند، ترکیبی از تمام این عوامل است. اگرچه نمی‌توان با قطعیت گفت که زندگی در یک روستای دورافتاده یا یک کلان‌شهر مدرن از ما چه می‌ساخت، تردیدی نیست که جغرافیا، معمار پنهان بسیاری از گوشه‌های هویت ماست.

تبلیغات
تبلیغات

نظرات