زرا کولبرن

داستان عجیب زرا کولبرن؛ نابغه ریاضی که مدرسه‌رفتن استعدادش را نابود کرد

شنبه 25 بهمن 1404 - 22:15مطالعه 8 دقیقه
زرا کولبرن، کودک نابغه‌ای بود که سخت‌ترین مسائل ریاضی را در چند ثانیه حل می‌کرد، اما سیستم آموزشی نبوغش را خاموش کرد.
تبلیغات

آبیا کولبرن، نجاری که با سختی مخارج خانواده‌ی پرجمعیتش را تامین می‌کرد، روزی متوجه شد که پسر ۶ ساله‌اش زرا که تا آن زمان کم‌توان و کندآموز تصور می‌شد، زیر لب چیزی شبیه به الگوهای عددی را زمزمه می‌کرد. او داشت جداول ضرب را برای خودش تکرار می‌کرد، اما نه به شیوه‌ای معمول. وقتی پدر از او پرسید «حاصل‌ضرب ۱۳ در ۹۷ چقدر می‌شود؟»، زرا بی‌درنگ و بدون نگاه کردن به جایی پاسخ داد: «۱۲۶۱».

آن لحظه، سرآغاز شهرت یکی از نخستین چهره‌های نامدار دنیای محاسبات ذهنی بود. زرا کولبرن به پدیده‌ای تبدیل شد که امروز از آن با عنوان «نابغه‌ی استثنایی» یاد می‌کنیم؛ فردی با توانایی‌های ذهنی خارق‌العاده که برای حل پیچیده‌ترین مسائل ریاضی، راه‌هایی میان‌بر در اختیار داشت؛ توانایی‌ای که همچنان برای دانش عصب‌شناسی محل پرسش است.

بااین‌حال، این درخشش زودهنگام، او را وارد مسیری پرچالش کرد؛ سال‌هایی از اجراهای نمایشی در تالارهای اروپا و بهره‌برداری گسترده از استعدادش و سفری طولانی که سرانجام به افول یکی از شگفت‌انگیزترین استعدادهای تاریخ انجامید.

خلاصه صوتی

کالبدشکافی یک پدیده: ۱۲ انگشت و یک مغز موازی

زرا کولبرن (Zerah Colburn) با یک ویژگی فیزیکی خاص به دنیا آمده بود که در آن زمان به شدت مورد توجه قرار گرفت: او در هر چهار دست و پا، ۶ انگشت داشت. از منظر تحلیل‌های فیزیولوژیک آن زمان، این ویژگی فیزیکی با نبوغ ذهنی او پیوند داده می‌شد، گویی طبیعت قصد داشته است با اضافه کردن اندام‌های فیزیکی، ظرفیت‌های عصبی او را نیز گسترش دهد. این وضعیت که به آن پلی‌داکتیلی (Polydactyly) می‌گویند، از پدرش به ارث رسیده بود و در میان برادرانش هم دیده می‌شد.

در سال ۱۸۱۴، زمانی که زرا در لندن به اوج شهرت رسیده بود، تحت یک عمل جراحی بسیار دردناک قرار گرفت. آنتونی کارلایل، جراح مشهور و عضو انجمن سلطنتی، انگشتان اضافی دست او را بدون هیچ ماده بیهوشی برید. تصور کنید کودکی ۹ ساله، در حالی که کاملاً هوشیار است، درد ناشی از بریدن استخوان و گوشت را تحمل می‌کند تا فقط در ظاهر، عادی به نظر برسد. خانواده‌اش از جراحی انگشتان پای او خودداری کردند، چون معتقد بودند پاهایش به‌دلیل پوشیدن کفش ارزش ریسک عفونت و مرگ را ندارد.

کشف نبوغ در کارگاه نجاری

زرا در تابستان سال ۱۸۱۰ درحالی‌که هنوز شش سالش تمام نشده بود، تنها شش هفته به مدرسه‌ی محلی رفته بود و هیچ آموزشی در زمینه‌ی حساب یا ریاضیات پیشرفته ندیده بود. پدرش درحالی که در کارگاه خود مشغول کار با چوب بود، متوجه شد که پسر خردسالش در حال تکرار جداول ضرب برای خودش است. زمزمه‌هایی مثل «پنج برابر هفت می‌شود سی و پنج»، پدر را از کار بازداشت.

کنجکاوی پدر به آزمایشی منتهی شد که نتیجه‌اش مثل بمب صدا کرد. وقتی آبیا از او خواست تا حاصل‌ضرب ۱۳ در ۹۷ را بگوید، پاسخ آنی زرا چنان تکان‌دهنده بود که خبر این توانایی به سرعت در کابوت و شهرهای مجاور پیچید و مردم، قضات و وکلای منطقه برای دیدن این کودک که به جای بازی با همسالان، با اعداد کلان کلنجار می‌رفت، هجوم آوردند.

وقتی نبوغ قربانی سودجویی شد

پدر زرا خیلی زود فهمید که نبوغ پسرش بسیار سودآورتر از نجاری است. او زرا را از مدرسه بیرون آورد و سفری نمایشی را آغاز کرد که از دهکده‌های ورمونت شروع شد و به پایتخت‌های مختلف دنیا رسید. در بوستون، دانشمندان دانشگاه هاروارد برای دیدن این کودک نابغه صف کشیدند و پرسش‌هایی طرح می‌کردند که حتی برای ریاضی‌دانان حرفه‌ای هم زمان‌بر بود. مثلا از او می‌پرسیدند: «در ۲۰۰۰ سال چند ثانیه وجود دارد؟» و او در عرض چند ثانیه پاسخ می‌داد: «۶۳,۰۷۲,۰۰۰,۰۰۰».

نخبگان بوستون پیشنهاد ۵هزار دلاری برای آموزش او ارائه دادند؛ اما پدرش نپذیرفت

یکی از نقاط عطف این دوره، زمانی بود که نخبگان بوستون پیشنهادی ۵۰۰۰ دلاری که در آن زمان ثروتی قابل توجه به‌شمار می‌رفت، برای تحصیل زرا ارائه دادند. شرط آن‌ها ساده بود: پدر باید سرپرستی آموزشی او را واگذار می‌کرد تا زیر نظر استادان برجسته، ریاضیات را به‌صورت آکادمیک بیاموزد.

اما آبیا با یک حساب‌وکتاب سرانگشتی فهمید که اجرای نمایش‌های عمومی سود بیشتری خواهد داشت. پس پیشنهاد را رد کرد؛ تصمیمی که شاید مسیر دیگری را پیش پای تاریخ ریاضیات می‌گذاشت. اگر زرا آموزش نظام‌مند می‌دید، چه‌بسا امروز نامش در کنار بزرگان این علم مطرح می‌شد، نه صرفاً به‌عنوان نابغه‌ای که توانایی‌هایش در سالن‌های نمایش به تماشا گذاشته شد.

شکستن کدهای فرما با سرعت نور

در ژانویه ۱۸۱۲، زرا و پدرش وارد لندن شدند. بلیت‌های نمایش زرا به قیمت یک شیلینگ فروخته می‌شد؛ چیزی در حدود قیمت یک وعده ناهار معمولی در لندن آن زمان. تماشاگران زرا فقط مردم عادی نبودند؛ پادشاهان، شاهزادگان و بزرگترین دانشمندان زمان مانند پرنسس شارلوت، دوک گلاستر و سِر هامفری دیوی برای تماشای این پدیده می‌آمدند.

زرا در لندن کارهایی انجام داد که حتی با استانداردهای امروز هم غیرممکن به نظر می‌رسد. او ششمین عدد فما را در عرض چند لحظه فاکتورگیری کرد. ریاضی‌دانان بزرگ اروپا قرن‌ها فکر می‌کردند که عدد ۴,۲۹۴,۹۶۷,۲۹۷ یک عدد اول است. اما زرا اعلام کرد که این عدد بر ۶۴۱ قابل قسمت است. او هیچ فرمولی روی کاغذ نمی‌نوشت؛ او فقط پاسخ را «می‌دید».

زرا در پاسخ به سوالات مربوط به توان‌های اعداد نیز مهارت عجیبی داشت؛ به عنوان مثال، وقتی از او خواسته شد عدد ۸ را به توان ۱۶ برساند، در عرض چند ثانیه، عدد ۲۸۱,۴۷۴,۹۷۶,۷۱۰,۶۵۶ را اعلام کرد. زرا بعدها در خاطراتش توضیح داد که برای ضرب اعداد چهار رقمی در هم، آن‌ها را به اعداد کوچک‌تر فاکتورگیری می‌کرد تا بار حافظه‌ی کاری خود را کاهش دهد.

نکته‌ی قابل تامل در این دوران، برخورد جامعه‌ی علمی با زرا بود. انجمن‌های علمی لندن او را تحت آزمایش‌های دقیق قرار دادند تا مطمئن شوند او از هیچ ابزار مکانیکی یا تکنیک‌های مخفی استفاده نمی‌کند.

ناظران گزارش کرده بودند که زرا هنگام محاسبات، لب‌هایش را تکان می‌دهد، گویی در حال ادای کلمات است، اما سرعت او چنان بود که هیچ بشری با قلم و کاغذ نمی‌توانست با او رقابت کند. این سطح از شهود عددی در کودکی که حتی قادر به نوشتن صحیح اعداد روی کاغذ نبود، نشان‌دهنده‌ی یک ساختار عصبی موازی برای پردازش داده‌ها بود.

دوئل تاریخی با نابغه زمانه

سال ۱۸۱۳ در دوبلین، زرا در برابر ویلیام روآن همیلتون قرار گرفت که بعدها نامش در تاریخ علم ماندگار شد. همیلتونِ هشت‌ساله آن زمان به‌دلیل تسلط کم‌نظیرش بر زبان‌های مختلف شناخته می‌شد، اما در رقابت محاسبات ذهنی با زرا، نتیجه کاملاً به سود پسر آمریکایی رقم خورد.

زرا هیچ فرمولی روی کاغذ نمی‌نوشت؛ فقط پاسخ را «می‌دید»

این شکست، به روایتی، تأثیری عمیق بر همیلتون گذاشت. او که تا آن زمان شیفته ادبیات کلاسیک بود، تصمیم گرفت تمرکز خود را بر ریاضیات بگذارد تا راز توانایی خارق‌العاده‌ی رقیب هم‌سن‌وسالش را دریابد. زرا کولبرن، بی‌آنکه خود بداند، الهام‌بخش مسیری شد که بعدها یکی از بزرگ‌ترین ذهن‌های علمی قرن نوزدهم را شکل داد.

همیلتون سال‌ها بعد اذعان کرد که دیدار با زرا «نخستین جرقه علاقه به این مسائل را» در ذهنش روشن کرده است.

وقتی آموزش، قاتل نبوغ می‌شود

تراژدی بزرگ زندگی زرا از سال ۱۸۱۴ و در پاریس آغاز شد؛ زمانی که در «لیسه ناپلئون» که بعدها به لیسه هانری چهارم تغییر نام داد، پذیرفته شد. این نخستین‌بار بود که زرا به‌جای اجرای نمایش‌های محاسباتی، وارد چارچوب رسمی آموزش شد. اما نظام آموزشی آن دوره، به‌جای تمرکز بر استعداد ریاضی خارق‌العاده‌اش، بر آموزش زبان‌های باستانی مانند لاتین و یونانی تأکید داشت؛ مسیری که چندان با توانایی‌های او هم‌خوان نبود.

هرچه واژگان بیشتری می‌آموخت، نبوغ ریاضی‌اش را از دست می‌داد

مدتی بعد، او به مدرسه مشهور «وست‌مینستر» در لندن منتقل و آنجا، با سیستم بی‌رحمانه‌ی «فگینگ» (Fagging) روبرو شد؛ رسمی قدیمی که در آن دانش‌آموزان سال اولی باید به‌عنوان خدمتکار برای دانش‌آموزان سال بالایی کار می‌کردند.

زرا که زمانی در تالارهای سلطنتی ستایش می‌شد، حالا باید کفش‌های پسرهای بزرگتر را واکس می‌زد، برایشان صبحانه درست می‌کرد و حتی در زمستان‌های سرد، روی توالت‌فرنگی‌های سنگی می‌نشست تا آن‌ها را برای دانش‌آموزان ارشد گرم کند. یک بار در یکی از درگیری‌ها با یک پسر ۱۸ ساله، آسیب جدی دید و برای مدتی طولانی از نظر جسمی و روحی در وضعیت نامناسبی قرار گرفت.

در همین سال‌ها بود که توانایی شگفت‌انگیز زرا در محاسبات ذهنی به‌تدریج فروکش کرد. گویی هرچه در چارچوب آموزش کلاسیک پیش می‌رفت و واژگان بیشتری می‌آموخت، آن شهود عددی خارق‌العاده آرام‌آرام رنگ می‌باخت.

علم در مورد تحلیل رفتن این نبوغ چه می‌گفت؟

محققان علوم اعصاب امروزی با مطالعه پرونده زرا کولبرن به یافته‌های جالبی دست یافته‌اند. یکی از تئوری‌های مطرح این است که نبوغ زرا ناشی از دسترسی مستقیم به داده‌های پردازش‌نشده در بخش‌های پایینی مغز است؛ جایی که اطلاعات هنوز به مفاهیم و برچسب‌های زبانی تبدیل نشده‌اند.

وقتی زرا شروع به یادگیری زبان و منطق کلاسیک کرد، نیمکره‌ی چپ مغز او که مسئول زبان و تحلیل است، به‌طور ناخودآگاه بر میان‌برهای نیمکره راست تأثیر گذاشت و آن‌ها را سرکوب کرد. به عبارت دیگر، سیستم آموزشی کلاسیک در مدرسه وست‌مینستر، مدارهای عصبی او را بازنویسی کرد. مغز زرا برای اینکه بتواند زبان‌هایی چون لاتین و یونانی یاد بگیرد، مجبور شد فضای اختصاصی خود برای پردازش محاسبات سریع را کاهش دهد. این یک معامله پایاپای بیولوژیکی بود: زرا زبان آموخت، اما توانایی خارق‌العاده‌اش در محاسبات ریاضی را از دست داد.

بازگشت به واقعیت: از تئاتر تا محاسبات نجومی

پس از آنکه جادوی اعداد دیگر برای زرا معنای سابق را نداشت، پدرش تلاش کرد او را به دنیای تئاتر بکشاند. زرا مدتی زیر نظر چارلز کمبل آموزش دید، اما اولین حضورش به عنوان بازیگر در نقش‌های تراژیک به طور کامل با شکست روبه‌رو شد. زرا بعدها در خاطراتش نوشت که این دوره از زندگی‌اش را با «پشیمانی عمیق» به یاد می‌آورد.

در سال ۱۸۲۴، پدرش در لندن بر اثر بیماری سل درگذشت و زرا در ۲۰ سالگی، تنها و بی‌پول، به آمریکا بازگشت. او مدتی برای توماس یانگ، دانشمند بزرگ بریتانیایی در «هیئت تعیین طول جغرافیایی» (Board of Longitude) در محاسبات نجومی کمک کرد. این تنها زمانی بود که استعداد ریاضی او در یک محیط علمی واقعی به کار گرفته شد؛ زرا با استفاده از توانایی‌های ذهنی‌اش، موقعیت ستارگان را برای دریانوردان محاسبه می‌کرد.

فصل آخر: زندگی در سایه

زرا درنهایت به ایالت ورمونت برگشت و پس از دوازده سال با مادرش ملاقات کرد. او تصمیم گرفت زندگی جدیدی را شروع کند و و به کلیسای متدیست پیوست. سال‌ها به‌عنوان مبلغ مذهبی دوره‌گرد، از روستایی به روستای دیگر می‌رفت و مردم بسیاری در محافل مذهبی‌اش گرد می‌آمدند. هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستند که این واعظ ساده‌دل، همان کسی است که زمانی با استعداد شگفت‌انگیز خود، تمام اروپا را به تحسین و شگفتی واداشته بود.

در سال ۱۸۳۵، او به‌عنوان استاد زبان‌های خارجی در دانشگاه نورویچ منصوب شد. او که زمانی به خاطر ریاضیات شناخته می‌شد، حالا به خاطر تسلطش بر زبان‌های یونانی، لاتین و فرانسه شناخته می‌شد. زرا سرانجام در ۲ مارس ۱۸۳۹، در سن ۳۴ سالگی، بر اثر سل، همان بیماری‌ای که پدرش را از او گرفته بود، درگذشت. او در حالی دنیا را ترک کرد که شش فرزند داشت و با وجود تمام سختی‌ها، توانسته بود احترام جامعه علمی را به‌عنوان استاد دانشگاه کسب کند.

زرا کولبرن اولین کسی بود که مرزهای میان مغز و ماشین را برای ما ترسیم و ثابت کرد که مغز ما میان‌برهایی دارد که هنوز کشف نکرده‌ایم؛ بااین‌حال، میراث زرا فراتر از توانایی‌های ریاضی‌اش است. کتاب خاطرات او که با عنوان «خاطرات زرا کولبرن» (A Memoir of Zerah Colburn) منتشر شد، یکی از تأثیرگذارترین روایت‌ها از زندگی کودکی نابغه است که فشارهای ناشی از شهرت زودهنگام را به‌خوبی به تصویر می‌کشد. این اثر به ما می‌آموزد که چگونه استعداد خارق‌العاده می‌تواند همزمان هم نعمتی بزرگ باشد و هم باری سنگین بر دوش فردی که آن را حمل می‌کند.

تبلیغات
تبلیغات

نظرات