آندری کاپارتی - آینده هوش مصنوعی

هوش مصنوعی به مغز دوم ما تبدیل می‌شود؛ آیا حاضرید ذهن‌تان را اجاره کنید؟

یک‌شنبه 11 مرداد 1405
مطالعه 16 دقیقه
آندری کارپاتی باور دارد هوش مصنوعی به‌زودی لایه نامرئی مغز ما می‌شود. آیا با سپردن تفکر به سرورها، استقلال شناختی‌مان را برای همیشه از دست می‌دهیم؟

فرض کنید سال‌ها عینکی به چشم می‌زنید که گفت‌وگوهای دیگران را ترجمه و قرارهایتان را تنظیم می‌کند، نام چهره‌ها را به یادتان می‌آورد، هر زمان چیزی را نمی‌دانید، پاسخ را برایتان می‌یابد و خاطراتتان را ذخیره می‌کند.

اگر روزی عینک را گم کنید، هنوز هم می‌توانید ببینید؛ ولی بخش بزرگی از توانایی‌های ذهنی‌تان دیگر در دسترستان نیست؛ انگار بخشی از خودتان را گم کرده‌اید. این سناریو صحنه‌ای از کتاب رمان علمی‌تخیلی Accelerando چارلز استروس را به تصویر می‌کشد؛ روایت نسلی که ذهنشان میان مغز و ابزارهای محاسباتی تقسیم می‌شود.

خلاصه صوتی

خلاصه‌ی صوتی، ساخته‌شده با هوش مصنوعی

آندری کارپاتی یکی از هم‌بنیان‌گذاران OpenAI و مدیر سابق هوش مصنوعی تسلا، می‌گوید ما به چنین آینده‌ای بسیار نزدیکیم. کارپاتی در گفتگویی با No Priors گوشی‌های هوشمند را به نسخه‌ای ابتدایی از همان عینک تشبیه می‌کند؛ وسیله‌ای که اگر از ما دور شود، ناگهان درمی‌یابیم تا چه حد حافظه، جهت‌یابی و توانایی حل مسئله‌مان را به آن سپرده‌ایم.

ما بدون گوشی هوشمند و سایر ابزارهایمان هنوز از نظر بیولوژیکی همان آدم قبلی هستیم؛ ولی در دنیای مدرن به انسانی عریان شباهت داریم که در طبیعت رها شده است، کمتر می‌دانیم و کارهای کمتری از دستمان برمی‌آید.

هوش مصنوعی به‌زودی وابستگی ذهنی ما را بسیار عمیق‌تر می‌کند؛ چون مدل‌های زبانی دیگر فقط چت‌بات‌هایی ساده نیستند که گاهی برای نوشتن ایمیل یا جست‌وجو بازشان کنیم. در روایت کارپاتی، AI به لایه‌ای دائمی روی مغز تبدیل می‌شود، نوعی قشر بیرونی (Exocortex) که به‌جای ما به‌خاطر می‌سپارد، سریع‌تر جست‌وجو می‌کند و مجموعه‌ای از ایجنت‌های متخصص مجازی را برای حل مسائل ما به‌کار می‌اندازد.

شما فکر می‌کنید مدل‌های هوش مصنوعی واقعاً به سطحی رسیده‌اند که بتوانند مغز دوم ما باشند؟ اگر روزی بخشی از توانایی‌های ذهنی‌مان را به این مدل‌ها واگذار کنیم، دقیقاً چه کسی آن را کنترل می‌کند؟ ما یا شرکتی که سرورها را خاموش و روشن می‌کند؟

شبکه‌های عصبی، تکامل چند میلیون‌ساله بشر را به چالش می‌کشند

قبل از اینکه ببینیم در آینده‌ی احتمالی، چگونه بخشی از ذهنمان را به سرورهای ابری می‌سپاریم، باید بپذیریم که انحصار چند میلیون‌ساله‌ی انسان بر مقوله‌ی هوش، به پایان خود نزدیک می‌شود.

آندری کارپاتی به‌عنوان یکی از برترین دانشمندانی که کدهای بنیادین هوش مصنوعی مدرن را توسعه داده‌اند، باور دارد ترنسفورمرها، معماری زیربنایی اغلب مدل‌های زبانی، در برخی از اساسی‌ترین ابعاد شناختی از مغز انسان کارآمدترند. برای درک ادعای کاپارتی، بهتر است به یکی از عملکردهای پایه‌ای مغز یعنی حافظه نگاه کنیم.

اگر توالی طویلی از اطلاعات را فقط یک‌بار به مدل هوش مصنوعی بدهید، ماشین با چرخه‌ی آموزشی رفت‌وبرگشت داده، آن را با دقتی بسیار بالا در دل وزن‌های خود حک می‌کند؛ سپس اگر تنها چند عنصر اول توالی را به مدل بدهید، باقی عناصر را به‌راحتی بازتولید می‌کند. حالا همین کار را با یک انسان انجام دهید؛ معمولاً هیچ‌کس با یک‌بار دیدن، رشته‌ای طولانی را با چنین دقتی به‌خاطر نمی‌سپارد.

ذهن بیولوژیک ما اسیر قند خون و خستگی است، اما شبکه‌های عصبی با خلوص ریاضی می‌اندیشند

اصولاً انسان‌ها حافظه‌ی کاری بسیار محدودی دارند و در لحظه فقط تعداد کمی از متغیرها را در ذهن نگه می‌دارند؛ اما ترنسفورمرها از حافظه‌ی کاری بسیار بزرگ‌تری بهره می‌برند و می‌توانند حجم عظیمی از اطلاعات را به‌طور هم‌زمان در پس‌زمینه‌ی یک گفت‌وگو حفظ و پردازش کنند.

مغز ما باوجود تکامل شگفت‌انگیزش، تحت‌تأثیر شرایط شیمیایی، نویزهای عصبی و پویایی‌های تصادفی یک سیستم بیولوژیک کار می‌کند. تفکر ما به قند خون، خواب کافی، ثبات هورمونی و آرامش محیطی بستگی دارد؛ فرآیندی که انرژی عظیمی از بدن می‌کشد و دائماً با خطا و افت کیفیت همراه می‌شود.

شبکه‌های عصبی مصنوعی براساس الگوریتم‌های بهینه کار می‌کنند؛ آن‌ها خسته نمی‌شوند، نوسان خلق‌وخو ندارند و بدون نیاز به استراحت، اطلاعات را با کارایی خالص ریاضی پردازش می‌کنند. مدل‌های هوش مصنوعی برای فکرکردن، گرفتار بقای بیولوژیک نیستند؛ اما باوجود معماری بهینه و کارآمد ترنسفورمرها، چرا مدل‌های AI هنوز جهان را تسخیر نکرده‌اند و همچنان اشتباهات عجیبی می‌کنند؟ کارپاتی کلید پرسش را بحران رژیم غذایی یا همان مشکل داده می‌داند.

مشکل ترنسفورمرها به کیفیت، ترکیب و آشفتگی داده‌های آموزشی برمی‌گردد

به اعتقاد کاپارتی مدل‌های هوش مصنوعی از نظر معماری و پردازش اطلاعات، نقص بنیادینی ندارند و یادگیرنده‌هایی به‌شدت کارآمدند؛ اما دلیل اینکه هنوز تمام پتانسیل خود را نشان نداده‌اند، به کیفیت، ترکیب و آشفتگی داده‌هایی برمی‌گردد که با آن‌ها آموزش می‌بینند. متخصصان هوش مصنوعی پیش‌بینی می‌کنند که بعضی از قابلیت‌های مربوط به مدل‌ها زمانی آشکار می‌شود که داده‌ها، روش آموزش و امکان تعاملشان با جهان بهبود پیدا کند.

اگر هوش مصنوعی به لحاظ حافظه، بازیابی اطلاعات و پردازش‌های سنگین شناختی به‌مراتب بهتر از مغز بیولوژیک ما عمل کند؛ شاید بتواند لایه‌ی جدیدی از وجود ما تبدیل شود.

وقتی هوش مصنوعی قشر بیرونی مغز می‌شود

زمانی استیو جابز کامپیوتر را دوچرخه‌ای برای ذهن توصیف کرده بود؛ ابزاری که سرعت و قدرت تفکر ما را چندبرابر می‌کرد؛ اما ابزارهای هوش مصنوعی از وسیله‌ی نقلیه فراتر می‌روند و به‌احتمال زیاد لایه‌ای همیشگی و نامرئی روی زندگی ما خواهند بود؛ محیط اطرافمان را می‌بینند، اشخاص را می‌شناسند و پیش از آنکه حتی درخواستی را به زبان بیاوریم، منظورمان را می‌فهمند و مسئله را حل می‌کنند.

کارپاتی برای توصیف رابطه‌ی آینده‌ی انسان و هوش مصنوعی، از مفهوم اگزوکورتکس یا قشر بیرونی استفاده می‌کند؛ سامانه‌ای خارج از جمجمه‌ی انسان که توانایی‌های شناختی مغز را تا بی‌نهایت گسترش می‌دهد. به عقیده‌ی او ما همین حالا هم در لبه‌ی این دنیا ایستاده‌ایم.

چند نفر از ما امروز می‌توانیم بدون نگاه‌کردن به اپلیکیشن‌های مسیریاب، در خیابان‌های شلوغ شهر خودمان رانندگی کنیم؟ چند شماره‌تلفن را از حفظ هستیم؟ موتورهای جست‌وجو از مدت‌ها پیش جایگزین حافظه‌ی اطلاعاتی ما شده‌اند و ابزارهای ترجمه‌ی هم‌زمان، انگیزه و ضرورت یادگیری زبان دوم را به‌شدت کاهش داده‌اند.

گوشی‌های هوشمند اولین پیش‌نمایش خام از قشر بیرونی مغز بودند

مفهوم اگزوکورتکس، به‌نوعی در ردیف ایده‌ی ذهن گسترش‌یافته اندی کلارک و دیوید چالمرز قرار می‌گیرد؛ دو فیسلوفی که در سال ۱۹۹۸ استدلال کردند اگر ابزار بیرونی همان نقشی را ایفا کند که یک فرایند ذهنی درون مغز برعهده دارد، نمی‌توان به‌سادگی آن ابزار را از نظام شناختی انسان جدا دانست؛ برای مثال دفترچه‌ی یادداشت مردی مبتلا به آلزایمر بخشی از حافظه‌ی عملی او محسوب می‌شود.

گوشی‌های هوشمند اولین پیش‌نمایش خام از ایده‌ی قشر بیرونی مغز بودند و هوش مصنوعی این وابستگی را به سطحی کاملاً جدید و بنیادین خواهد برد.

طبیعت، آغشته به فناوری

شاید ویدیویی را که مدتی پیش در شبکه‌های اجتماعی وایرال شد، هنوز به یاد داشته باشید. کودکی نوپا که مجله‌ای کاغذی در دست دارد و با انگشتان کوچکش تلاش می‌کند عکس‌های روی کاغذ را درست مثل صفحه‌ی تبلت ورق بزند (Swipe کند). وقتی تصویر حرکت نمی‌کند، کودک گیج می‌شود.

برای نسل امروز، مرز میان طبیعت خالص و فناوری سوار بر طبیعت دیگر معنایی ندارد. این درهم‌آمیختگی به‌زودی وارد فاز حیرت‌انگیزی خواهد شد؛ دنیایی شبیه انیمیشن‌های دیزنی که در آن همه‌چیز زنده می‌شود، می‌شنود و واکنش نشان می‌دهد. کارپاتی می‌گوید:

نسل‌های آینده از اینکه ما در گذشته به یک در می‌رسیدیم و نمی‌توانستیم به آن بگوییم «باز شو!» تعجب خواهند کرد. در آینده، حرف‌نزدن با درودیوار و اشیا، کاملاً غیرطبیعی به نظر می‌رسد.

اضطراب برهنگی در طبیعت

اما برون‌سپاری شناختی و واگذاری وظایف ذهن به ماشین، هزینه‌های روانی خاص خودش را هم دارد. وقتی مهارت‌هایی مثل مسیریابی یا یادگیری زبان را کنار می‌گذاریم، آیا قابلیت‌های انسانی‌مان را از دست می‌دهیم؟ وقتی مدل‌ها استدلال می‌کنند، مغز ما چقدر تنبل می‌شود؟ کارپاتی با ترکیبی از واقع‌بینی و خوش‌بینی به مسئله نگاه می‌کند و می‌گوید:

وقتی تمام این فناوری‌ها را از شما بگیرند، ناگهان احساس می‌کنید مثل انسانی برهنه در دل طبیعت رها شده‌اید و بخش بزرگی از هوش خود را از دست داده‌اید؛ مسلماً مضطرب می‌شوید.

او در ادامه یادآوری می‌کند که هر مهارت ازدست‌رفته لزوماً فاجعه‌آفرین نیست: «من شخصاً کاملاً راحتم که بخشی از مغزم را آزاد کنم تا ظرفیتش را به کارهای تحقیقاتی عمیق‌تر و کشف ناشناخته‌ها اختصاص دهم.»

برون‌سپاری مهارت‌های پایین‌رده به ماشین، فضای مغز را برای کشف ناشناخته‌های عمیق‌تر خالی می‌کند

پس می‌توانیم معامله‌ی آینده‌ی انسان و ماشین را این‌طور در نظر بگیریم که مهارت‌های سطح پایین را به قشر بیرونی مغزمان واگذار می‌کنیم تا جا برای مهارت‌های سطح بالاتر باز شود؛ بااین‌حال، دوباره به همان نگرانی پایه‌ای می‌رسیم که ابتدای مقاله گفتیم. حتی اگر ازدست‌رفتن مهارت‌های فعلی‌مان زیان‌بار نباشد؛ هنگام قطع‌شدن اتصال قشر بیرونی، از آن انسان برهنه و بی‌دفاع، چه چیزی باقی می‌ماند؟

آیا مغزمان واقعاً متعلق به خودمان خواهد بود؟

وقتی AI فقط ابزار ساده‌ای برای خلاصه‌کردن فایل‌های متنی یا نوشتن کدهای برنامه‌نویسی باشد، اینکه مالکیت سرورها در اختیار کیست، بیشتر دغدغه‌ای فنی و مهندسی به نظر می‌رسد؛ اما وقتی AI به قشر بیرونی مغز، گاوصندوق خاطراتتان و پردازنده‌ی تصمیم‌گیری‌های روزمره‌تان تبدیل شوند، دیگر مسئله بر سر لایسنس نرم‌افزار نیست و مسئله‌ی کنترل و مالکیت رنگ‌وبوی کاملاً متفاوتی به خود می‌گیرد.

ضرب‌المثل معروفی در دنیای رمزارزها می‌گوید اگر کلیدهای خصوصی کیف پول خود را در اختیار نداشته باشید، در واقع مالک واقعی دارایی‌ها نیستید و شخص ثالثی مثل صرافی کنترلشان را بر عهده دارد (Not your keys, not your coins). کارپاتی این شعار را با پیش‌بینی جدیدی به‌روزرسانی می‌کند:

آیا به نقطه‌ای می‌رسیم که بگوییم چون وزن‌های مدل (Weights) در اختیارت نیست، پس مغزت هم واقعاً متعلق به تو نیست؟ وقتی شرکتی عملاً قشر بیرونی مغز شما را کنترل می‌کند، ماجرا شدیداً تهاجمی و ترسناک می‌شود. در آن زمان مردم تازه متوجه می‌شوند که در حال اجاره‌کردن مغزشان هستند.

در حال حاضر قدرتمندترین مدل‌های هوش مصنوعی امروز، در انحصار چند شرکت بزرگ و بسته قرار دارند. ما برای دسترسی به مدل‌ها حق اشتراک می‌پردازیم؛ اما هیچ کنترلی روی معماری و رفتارشان نداریم. شرکتی که مغز دوم را میزبانی می‌کند، هر لحظه قدرت این را دارد که قاعده‌ی بازی را عوض کند.

سپردن تصمیم‌های روزمره به سرورهای شرکتی، یعنی واگذاری کنترل بخش بزرگی از استقلال فردی‌مان

صاحب‌خانه‌ی دیجیتال می‌تواند سرویس خود را در منطقه‌ی جغرافیایی شما از دسترس خارج کند، سیاست‌های سانسور و اخلاقی‌اش را تغییر دهد، قیمت‌ها را چندبرابر کند یا از همه بدتر؛ حافظه، لحن و شخصیت دستیاری را که سال‌ها با شما زیسته است، با یک آپدیت شبانه کاملاً بازتنظیم (Reset) کند.

ازدست‌دادن چنین سرویسی دیگر شبیه لغو اشتراک نتفلیکس یا اسپاتیفای نیست؛ بلکه بخشی از توانایی‌های انباشته‌ی ذهنی شما را فلج می‌کند. انگار یک شرکت فناوری، یک‌شبه بخشی از مدارهای عصبی مغزتان را از کار بیندازد.

دوراهی استقلال ذهنی و قدرت پردازشی

باوجود تمام خطرات و وابستگی‌های دلهره‌آور، آیا مردم حاضر می‌شوند استقلال و کنترل کامل ذهنشان را واگذار کنند تا در عوض، یک مغز بسیار قدرتمندتر، اما اجاره‌ای به‌دست آورند؟

حداقل تا آینده‌ای نزدیک، مدل‌های بسته‌ی ابری که روی کوهی از سرورها اجرا می‌شوند، به‌مراتب برتر از مدل‌های شخصی خواهند بود. کارپاتی می‌پذیرد که مدل‌های بزرگ پیشتاز، آن‌قدر شگفت‌انگیز و توانمندند که انسان‌ها به‌راحتی این ریسک را به جان می‌خرند. او باصداقت می‌گوید: «بله، من این معامله را می‌پذیرم!»

بااین‌حال کاپارتی ساختار هیبریدی را بهترین راهکار بلندمدت می‌داند؛ یعنی برای حل مسائل پیچیده و پردازش‌های سنگین روزمره از مدل‌های پیشروی شرکت‌های بزرگ استفاده کنیم؛ اما هم‌زمان مدل متن‌بازی را روی دستگاه خودمان به‌عنوان گزینه‌ی جایگزین در نظر بگیریم و مجموعه‌ای از اطلاعات شخصی و قابلیت‌های پایه‌ای را به آن انتقال دهیم.

معماری ترکیبی تنها راه نجات ماست؛ قدرتی عظیم از ابرها در کنار هسته‌ای مستقل روی دستگاه‌های شخصی

درست به‌همین دلیل کارپاتی ادامه‌ی مسیر و پیشرفت مدل‌های متن‌باز را نه‌فقط رقابتی تجاری، بلکه ضرورتی قطعی برای آزادی و استقلال شناختی انسان‌ها می‌داند. ما به جایگزین مطمئنی نیاز داریم تا اگر روزی شرکتی تصمیم گرفت مغز ابری‌مان را خاموش کند، دوباره به همان انسان‌های بی‌دفاع در طبیعت تبدیل نشویم.

مدیرعامل ابری، کارگران کوچک؛ وقتی مغز بیرونی یک کندو می‌شود

وقتی درباره‌ی هوش مصنوعی و قشر بیرونی مغز صحبت می‌کنیم، ذهن اغلب ما ناخودآگاه به سمت یک اَبَرمدل همه‌چیزدان می‌رود؛ موجودیتی یکپارچه و واحد که همه‌چیز را مدیریت می‌کند و به تمام نیازهای ما پاسخ می‌دهد؛ اما آندری کارپاتی آینده را این‌گونه نمی‌بیند و باور دارد قشر بیرونی مغز بیشتر شبیه کندوی زنبور یا اکوسیستمی بیولوژیک متشکل از عامل‌های متخصص خواهد بود.

برای درک ایده‌ی کاپارتی از آینده‌ی قشرهای بیرونی مغز، ساختار یک شرکت موفق را تصور کنید. آیا مدیرعامل شخصاً کدهای نرم‌افزار را می‌نویسد، ایمیل‌های روزمره را سامان می‌دهد و هم‌زمان در جلسات طوفان فکری هم شرکت می‌کند؟ قطعاً نه.

در ساختار قشر بیرونی مغز هر مدل هوش مصنوعی، نقش تخصصی (Niche) خودش را بر عهده دارد. یک مدل پردازشی فوق‌العاده هوشمند، گران‌قیمت و متصل به فضای ابری، در نقش مدیرعامل ظاهر می‌شود و وظایف روزمره را تحلیل کرده و آن‌ها را میان کارمندانش یعنی مدل‌های کوچک‌تر، ارزان‌تر و منبع‌باز تقسیم می‌کند.

مدل‌های محلی کارهای روزمره را انجام می‌دهند و تنها مشکلات سخت را به ابر مدل‌ گران‌قیمت می‌سپارند

هر کارمند در زمینه‌ی خاصی تخصص دارد؛ مثلاً برنامه‌نویسی، مترجمی یا تحلیل داده. این مدل‌ها به‌جای اینکه منتظر بمانند تا یک وظیفه تمام شود و وظیفه‌ی بعدی را شروع کنند، به‌طور موازی و هم‌زمان روی بخش‌های مختلف مسئله کار می‌کنند. در نهایت، اگر حل یک مسئله برای تیم کوچک محلی بیش از حد دشوار بود، کار به‌طور خودکار به سطح بالاتر یعنی همان مدل قدرتمند ابری ارجاع داده می‌شود.

هر کاربر نیز می‌تواند مجموعه‌مدل‌هایی متناسب با نیازها و محدودیت‌های خودش را انتخاب کند. شاید کسی حریم خصوصی را در اولویت قرار دهد یا ترجیحات خاص دیگری داشته باشد. مغز بیرونی ماهیت ثابت و یکسانی ندارد و با ترکیبی شخصی از مدل‌های محلی، ابزارها و سرویس‌های ابری شکل می‌گیرد.

هسته‌ شناختی؛ هوش مصنوعی روی رژیم لاغری

مدل‌های بزرگ چند صد میلیارد پارامتری که امروز می‌بینیم، بخش عظیمی از ظرفیت خود را هدر می‌دهند تا اطلاعات بی‌اهمیت اینترنت مثل رشته‌های تصادفی کد، هش‌های امنیتی یا جزئیات بی‌فایده را صرفاً حفظ کنند؛ چون داده‌های اولیه‌ی آموزشی‌شان به‌خوبی فیلتر نشده‌اند.

هسته شناختی کوچک و چابک می‌تواند بدون حفظ‌کردن داده‌های بی‌مصرف، عمیق‌ترین مسائل را حلاجی کند

کارپاتی گمانه‌زنی جسورانه‌ای را مطرح می‌کند. اگر وظیفه‌ی حفظ دانش را از توانایی استدلال جدا کنیم، به یک هسته‌ی شناختی خالص می‌رسیم که سایز بسیار کوچک‌تری خواهد داشت.

هسته‌ی کوچک فقط فکر می‌کند و هر زمان که به دیتای خاصی نیاز داشت، می‌داند چطور از ابزارهای بیرونی مثل مرورگرها یا دیتابیس‌ها استفاده کند و اطلاعات را به‌دست آورد. کارپاتی پیش‌بینی می‌کند که مدلی با تنها یک میلیارد پارامتر یا حتی کمتر، می‌تواند نقش هسته‌ی خالص فکری را بازی کند.

کارپاتی در تیم انسانی؛ رؤیای معلم خصوصی برای هشت میلیارد نفر

اگر ایده‌ی مغز بیرونی و هسته‌ی شناختی محقق شود و مدل‌های هوش مصنوعی کارها را سریع‌تر و دقیق‌تر و ارزان‌تر پیش ببرند، چه بر سر خود انسان‌ها می‌آید؟

کارپاتی می‌گوید بخش بزرگی از صنعت هوش مصنوعی روی اتوماسیون و جایگزین‌کردن نیروی کار تمرکز دارد؛ ولی او خودش را عضو تیم انسانی می‌داند و می‌خواهد هوش مصنوعی به‌جای اینکه انسان‌ها را به حاشیه براند، آن‌ها را توانمندتر کند. همین تفکر باعث شد جایگاه استراتژیکش را در تسلا و OpenAI رها کند و به سمت آموزش برود.

هوش مصنوعی انسان را حذف نمی‌کند؛ بلکه یادگیری شخصی‌سازی‌شده را از انحصار ثروتمندان درمی‌آورد

در طول تاریخ، آموزش باکیفیت و اختصاصی همواره کالایی لوکس به‌شمار می‌رفت. تحقیقات متعددی ثابت کرده‌اند آموزش خصوصی تک‌به‌تک، عملکرد و درک یادگیرنده را به‌شکل خیره‌کننده‌ای افزایش می‌دهد؛ اما تا امروز، این امتیاز تنها در اختیار کسانی بود که ثروت کافی برای استخدام بهترین معلمان را داشتند.

کارپاتی سال‌ها پیش دوره‌ی مشهور CS231n استنفورد را طراحی و تدریس کرده بود؛ ولی حتی یک مدرس بسیار خوب نیز نمی‌تواند هم‌زمان به میلیاردها نفر، با زبان‌ها و سطح‌های علمی متفاوت، آموزش دهد. حالا او می‌خواهد با کمک هوش مصنوعی، محدودیت‌ها را تا حدی کنار بزند و سال ۲۰۲۴ پلتفرم آموزشی Eureka Labs را با همین هدف معرفی کرد.

در ساختاری که کارپاتی توصیف می‌کند، مدل جای مدرس را نمی‌گیرد؛ چون چت‌بات‌های امروز باوجود تمام هوشمندی‌شان، هنوز آن‌قدر قابل‌اعتماد نیستند که بتوانند به‌تنهایی یک دوره‌ی آموزشی کامل، دقیق و بدون توهم را از صفر تا صد طراحی کنند. در عوض هوش مصنوعی و مدرسان انسانی، می‌توانند نقش‌‌های مکملی ایفا کنند.

انسان در بک‌اند (Back-end): معلم‌ها محتوای درس، مفاهیم علمی، مسیر یادگیری و برنامه‌ی آموزشی را طراحی می‌کند.

هوش مصنوعی در فرانت‌اند (Front-end): هوش مصنوعی به رابط میان مدرس و دانشجو تبدیل می‌شود. مطالب را به زبان دانشجو ترجمه می‌کند، سرعت آموزش را با سطح درک او تطبیق می‌دهد و او را در مسیر دوره همراهی می‌کند. مدرس به پشت‌صحنه می‌رود و مدل در مقابل دانشجو می‌نشیند.

شاید ترجمه ساده‌ترین مرحله‌ی فرایند باشد، مدل‌های امروزی می‌توانند دروس را هنگام ارائه به زبان‌های مختلف برگردانند؛ ولی موفقیت نهایی به شناخت واقعی دانشجو بستگی دارد؛ برای مثال مدل باید سوابق آموخته‌های فرد، سوءبرداشت‌ها، سرعت یادگیری و رویه‌های سازگار با تجربیات او را بشناسد.

در کلاس‌های آینده، استاد انسانی مغز متفکر پشت صحنه است و هوش مصنوعی رابطی صبور برای یادگیرنده

در یک کلاس مشترک، هر دانشجو مسیر کاملاً متفاوتی را برای یادگیری طی می‌کند، مثلاً اگر در علم فیزیک دانش خوبی دارد، مدل مفهوم تازه‌ای را با قیاسی از فیزیک برایش توضیح می‌دهد. استادان برجسته نیز به کلاس‌های کم‌جمعیت سابق محدود نیستند و از طریق نماینده‌های هوشمند، به میلیون‌ها نفر آموزش شخصی‌سازی‌شده می‌دهند.

از نگاه کارپاتی، اگر ماشین‌ها نحوه‌ی یادگیری ما را ارتقا دهند، تازه متوجه می‌شویم که مرزهای توانمندی مغز انسان چقدر فراتر از دستاوردهای امروز ماست.

سراب دموهای AI؛ چرا محصول واقعی به این زودی‌ها از راه نمی‌رسد؟

ساختار آموزشی مدرسان خصوصی هوشمند و صبور، بسیار جذاب به‌نظر می‌رسد؛ ولی تبدیل قابلیت‌های پراکنده‌ی هوش مصنوعی به سیستمی پایدار، کار بسیار بیشتری می‌طلبد. آیا مدل‌های امروز واقعاً می‌توانند آموزش را با سطح هر دانشجو تطبیق دهند؟

ما هر روز در شبکه‌های اجتماعی ویدیوهای خیره‌کننده‌ای از توانایی‌های هوش مصنوعی می‌بینیم، قابلیت‌هایی که انگار آینده را به امروز آورده‌اند؛ به‌همین دلیل کارپاتی روی یکی از بزرگ‌ترین توهمات امروز صنعت فناوری دست می‌گذارد.

در دنیای هوش مصنوعی، دموها بسیار نزدیک و محصولات واقعی بسیار دورند

با یک پرامپت می‌توان نمایشی چشمگیر از معلم تطبیقی ساخت. مدل ممکن است یک‌بار توضیحی دقیق و کاملاً متناسب با کاربر تولید کند. شما همین‌الان می‌توانید به یک چت‌بات بگویید: «من دانشجوی فیزیک هستم؛ مفهوم تورم اقتصادی را با استفاده از قوانین ترمودینامیک برایم توضیح بده.» خروجی مدل احتمالاً شما را شگفت‌زده و میخکوب خواهد کرد. این یعنی دموی درخشان؛ اما سیستم واقعی آموزشی داستان کاملاً متفاوتی دارد.

هوش مصنوعی آموزشی در قامت یک محصول واقعی باید دانش پایه‌ای کاربر را بسنجد، بفهمد دانشجو کدام مفاهیم را واقعاً یادگرفته است و خطاهای گذشته‌اش را به‌خاطر بسپرد، سطح دشواری مفاهیم را به‌طور پیوسته و منعطف تنظیم کند، رفتاری پایدار نشان دهد و از همه مهم‌تر وقتی چیزی را نمی‌داند، با اعتمادبه‌نفس کاذب اطلاعات غلط تولید نکند.

کارپاتی وضعیت امروز هوش مصنوعی را چنین توصیف می‌کند:

بسیاری از توانایی‌های هوش مصنوعی امروز تنها یک پرامپت با ما فاصله دارند؛ به‌همین دلیل دائماً دموهای جذاب و جادویی می‌بینیم؛ اما وقتی می‌خواهید سیستمی بسازید که به‌طور مداوم کار کند، متوجه می‌شوید که رسیدن به دمو بسیار نزدیک و آسان است؛ اما ساختن محصول واقعی با نمایش اولیه فرسنگ‌ها فاصله دارد.

شرکت‌های فناوری بارها روی استیج‌هایشان دموی کارهای غیرممکن را نمایش داده‌اند؛ ولی کارپاتی و امثال او باید در سال‌های پیش‌رو ثابت کنند این قابلیت‌های جادویی نه‌فقط در شرایط کنترل‌شده و ایده‌آل، بلکه به‌طور مداوم، قابل‌اطمینان و برای میلیاردها انسان کار می‌کنند.

انسان آینده باید چه چیزی بیاموزد؟

اگر در آینده‌ای نه‌چندان دور، قشر بیرونی مغز ما تمام اطلاعات جهان را در کسری از ثانیه پردازش و سخت‌ترین مسائل را حل کند، کودکان امروز برای رسیدن به آینده‌ای معنادار باید چه چیزی یاد بگیرند؟

کارپاتی یادگیری ریاضیات، فیزیک و علوم کامپیوتر را پیشنهاد می‌دهد؛ اما نه برای پیداکردن شغلی پردرآمد. به‌عقیده‌ی او آموزش آینده دیگر نباید حول محور حفظ‌کردن اطلاعات بچرخد؛ چراکه ماشین‌ها در حفظ‌کردن بی‌رقیب‌اند. انسان آینده باید رشته‌هایی را بیاموزد که ذهنش را به حل مسئله و دست‌کاری مفاهیم پیچیده وامی‌دارد.

در روزگاری که ماشین‌ها همه‌چیز را حفظ می‌کنند، انسان باید هنر حل مسئله و دست‌کاری مفاهیم را بیاموزد

کارپاتی یادگیری مهارت‌های جدید را به باشگاه ورزشی مغز تشبیه می‌کند. شما به باشگاه نمی‌روید که روی مبل بنشینید. وزنه می‌زنید و عرق می‌ریزید چون تحمل همین سختی موقت، عضلات و بدنتان را می‌سازد. در آموزش هم سختی‌کشیدن نقص نیست، چون عضلات مغزتان را می‌سازد و تغییر می‌هد.

به‌زعم کاپارتی، دوران پیش از هوش مصنوعی جامع (Pre-AGI) و پس از آن، تفاوت غیرقابل‌تصوری با هم دارند. امروز، ما آموزش می‌بینیم تا زنده بمانیم، شغل خوبی پیدا کنیم و از پله‌های اقتصاد بالا برویم؛ اما در دنیای فردا که ماشین‌ها بار اقتصاد و تولید را به دوش می‌کشند، هدف آموزش تغییر می‌کند.

دویست یا سیصد سال پیش، علم و دانش‌اندوزی تنها در انحصار اشراف‌زادگان و ثروتمندانی بود که دغدغه‌ی نان نداشتند. در آینده‌ی هوش مصنوعی، همه‌ی ما اشراف‌زادگانی خواهیم بود که برای تفریح، ارتقای شخصی و لذت کشف‌کردن، علم می‌آموزیم.

 هرچه مغز بیرونی ما قدرتمندتر شود و کارهای بیشتری را به دست بگیرد، تفکر مستقل انسانی اهمیت و ضرورت بیشتری پیدا می‌کند.

 آینده‌ی آرمانی آندری کارپاتی، جهانی نیست که در آن انسان، خلع‌سلاح‌شده و منفعل در حاشیه‌ی ماشین‌های همه‌چیزدان بنشیند و فقط تماشا کند. او رؤیای جهانی را در سر دارد که فناوری، ما را از زیر بار کارهای پیش‌پاافتاده‌ی شناختی رها کند تا بتوانیم به تواناترین و متفکرترین نسخه‌ی خودمان در تمام طول تاریخ تکامل تبدیل شویم.

رسیدن به این آرمان‌شهر، قطعاً به چیزی بسیار بیشتر از چند دموی وایرال در توییتر نیاز دارد.

نظرات

از دیگر اعضاء خانواده قلم